جامعهفرهنگ ایرانیفرهنگ و هنرمسایل اجتماعی

تاملات انتلکتوالی و جامعه ی بی اعتنا

پیرامون نقش روشنفکران در جامعه

من امروز از خود می پرسم در آن چهار پنج ماهه اول [انقلاب] که روز و شبم به گفتن و نوشتن می گذشت، برای کی سخن گفته ام و مخاطبانم که ها بوده اند؟ حاصل کارم چه بوده است و چه به دست آورده ام؟ و جوابی که به خودم می دهم واقعا غم انگیز است: من در آن ماه ها فقط و فقط برای کسانی از قبیل شما سخن گفته ام، یعنی با کسانی که برای دانستن و دریافتن مسائل هیچ نیازی به شنیدن سخنان من نداشته اند. و در عوض سخنان من درست در آنجایی که می بایست اثر بگذارد نه تنها کم ترین شنونده ئی نداشته بلکه وسیله و گزک شده است تا کسانی بتوانند اهل آن قلمرو [توده ی مردم] را هم بیهوده به دشمنی با من برانگیزند… ما امروز بیش از هر وقت دیگری نیاز به “فراگرفتن” داریم. ما از بسیاری مسائل اجتماعی و اقتصادی و تاریخی ناآگاهیم و این خلا وحشتناک را باید هر چه سریع تر پر کنیم. جامعه ما و به خصوص روشنفکران مان در این امر یک لحظه را هم نباید از دست بدهند. امری که من و همکارانم بعنوان نخستین و فوری ترین وظیفه خود شناخته ایم و علی رغم سنگینی بارش آن را به دوش می کشیم، این است. من خود با همه بیماری و خستگی روزانه چهارده تا شانزده ساعت کار می کنم

احمد شاملو، در گفتگو با گروهی از دانشجویان دانشکده علوم ارتباطات، آذر ماه 58 (به نقل از “در برابر چند پرسش”، احمد شاملو، کتاب جمعه، ش31)

 

نویسنده

امید سلطانی

این ها حرف هایی است که یکی از فیگورهای اصلی روشنفکری تاریخ معاصر، یعنی احمد شاملو در سال های نخست انقلاب اسلامی زده است. ضرورتی که شاملو در آن زمان، بعنوان شاعر و نویسنده ای فعال در عرصه سیاسی حس می کرد، به خوبی در کاری که همراه با تیم کتاب جمعه در آن یک سال اول انقلاب انجام دادند، تبلور یافت.

چه خود شاملو نیز در همین مصاحبه تفاوت اساسی فیگور روشنفکر در جوامع تحت استعمار و جهان سومی را با روشنفکر غربی/انتلکتوال در این می داند که «انتلکتوئل آن بار سیاسی و معترض را که کلمه روشنفکر در کشورهای استعمار زده و گرفتار اختناق و دست کم در کشور خود ما ایران، به خود گرفته است ندارد.»

بنابراین، با وجود اینکه گذشت زمان روشنفکری ما را هم رقیق کرد و به قهقرا برد و [اگر بخواهیم از همان ادبیات دهه چهل و پنجاه استفاده کنیم] توده ی مردم را نسبت به مقام و منزلت روشنفکر بدگمان کرد، اما موضوع ارتباط میان آگاهی و مردم، میان روشنفکر و توده، میان معرفت و شور، همچنان به قوت خود باقیست و بنا به تغییر ماهیت هر کدام در بستر جامعه، دستخوش تغییر فرم شده است.

روشنفکر مدت هاست آن بار مسئولیتی را که در سال های دور به دوش می کشید، روی زمین گذاشته است. هنرمند، نویسنده، ژورنالیست، منتقد سینما، مترجم، فعال دانشجویی، این ها همه می توانند بالقوه مترادفی باشند برای واژه ی روشنفکر. از این رو که به نوبه ی خود و به اقتضای موقعیت با جهت گیری ها، حرف ها و کارهای خود می توانند فیگور روشنفکر را به خود بگیرند.

روشنفکر اما دیگر نه قهرمان است و نه منجی، روشنفکر امروز ما بیشتر از هر چیزی دلزده است و افق های رهایی بخش را به حال خویش وانهاده و اگر خوشبینانه بخواهیم بگوییم، در غار تنهایی خویش به تکرار محفوظات خود جلوی آینه مشغول است. آنچه می داند را به کسانی می گوید که به قول شاملو برای دانستن و دریافتن مسائل هیچ نیازی به شنیدن سخنان او نداشته اند.

 

برخورد با فرهنگ عامه

«روشنفکر در خلا نمی زید.» این عبارت لقلقه ی دهان بسیاری از منتقدان فضای روشنفکری در هر مملکتی است، خاصه مملکت ما که نسبت روشنفکر و عامه از ابتدا محل بحث بوده. تبارشناسی فرهنگ روشنفکری در هر جامعه کار به نسبت دشواری است چرا که خود این کنش باید از درون یک جریان روشنفکری بیرون بیاید.

از سوی دیگر ما اکنون ما با فرهنگ عامه ای روبرو هستیم که دیگر تنها خاصیت آن در تقابل با فرهنگ روشنفکری “ندانستن آنچه روشنفکران می دانند” نیست. علاوه بر نسبی شدن امر آگاهی، دیگر محدودیتی -آن چنان که پیشتر بود- برای منابع آگاهی وجود ندارد. صداهای مختلفی اکنون از دل هر فرهنگی به گوش می رسد، مخالف خوانی هایی که هر یک هواداران خود را دارند و گروه های فرهنگی خاص که هر یک برای خود ارزش هایی دارند و در سیاره ای ایزوله شده جدا از دیگران زندگی می کنند.

اکنون بسیار ساده تر از قبل می توان از دیگران فاصله گرفت و در سیاره ی خود زندگی کرد، سبک زندگی خاصی را برگزید و در تفرد خود زندگی را به پایان رساند. با این اوصاف فرهنگ عامه ی یک جامعه دارای خصلتی کلی و تحمیلی است: کلی از این منظر که تمام سیاره های ایزوله شده ای که از آن ها سخن رفت را بعنوان عناصر سازنده خود در بر می گیرد و تحمیلی از این منظر که بوسیله برنامه های رادیویی و تلویزیونی، موسیقی، کتاب، بازی های کامپیوتری و غیره متبلور و بازتولید می شود و ریشه هایش بر خلاف فرهنگ روشنفکری نه حاصل مطالعه، تفکر و گسترش آگاهی است و نه همچون خرده فرهنگ های قومی از سنت ها و باورهای مردمی بر می خیزد.

گرچه هر دو این ها در برساختن فرهنگ عامه نیز شرکت می کنند و نمی توان مرز مشخصی میان آن ها در نظر گرفت. فرهنگ عامه برای روشنفکر نقش شمشیر دو لبه را ایفا می کند، شنبه بازاری است از جنس های خوب و اعلا گرفته تا به درد نخور و یک بار مصرف که از یک سو سر عناد داشتن با آن به عاقبتی جز ایزولاسیون فکری و جداماندگی از زمانه نخواهد انجامید و از سوی دیگر قبول بی قید و شرط و درآمیختن با آن شیرجه زدن درون وضعیت موجود است. یعنی چیزی که رسالت روشنفکر در تقابل با آن قرار می گیرد. پس چگونه می توان میان این دو سنگر فرهنگی آشتی برقرار کرد و افقی از مسیری که این دو در آن با هم همراه می شوند ترسیم کرد؟

 

گرامشی و روشنفکران

یکی از معضلات همیشگی جریان روشنفکری چپ در هر جامعه ای نزدیک کردن جنبش های کارگری با جریانات و محفل های روشنفکری بوده است. اگر به زبان ساده بخواهیم سخن بگوییم، چپ بنا به سنن و اصول تغییرناپذیرش همواره دغدغه ی طبقات کارگر و اقلیت ها را داشته و در عین حال یکی از مشکلات اساسی اش این بوده که با چه زبانی سخن بگوید که آن جریان ها نیز با آن احساس نزدیکی کنند و در حقیقت در یکدیگر حل شوند.

چگونه پشتوانه ی تئوریک غنی روشنفکری می تواند با نیروهای عملی کارگران و مردم عامه پیوند بخورد؟ آنتونیو گرامشی یکی از مهم ترین چهره های مارکسیست قرن بیستم، کلید نزدیکی این دوگانه یعنی فرهنگ و معرفت روشنفکری از یک سو و فرهنگ عامه از سوی دیگر را در انسجام بخشیدن به فرآیند اندیشیدن می داند.

«رابطه‌ي دوسويه ميان روشنفکر و مردم-ملت و ميان معرفت و حس-شور، در دلِ دوگانه‌ي گرامشي ميان «فهم رايج» و «فهم درست» قرار دارد. فهم رايج پنداري نامنسجم و مبهم است اما تا حدي که در ميان مردم تکثير مي‌شود، ممکن است عناصري از حقيقت با خود داشته باشند. از طرف ديگر، هنگامي که فهم رايج، از معرفت و عقل آکنده مي‌گردد فهمِ درست حاصل مي‌شود – يعني هنگامي که مردم از طريق توليد روشنفکران خودشان، به تعبير ديگر روشنفکر ملي-مردمي يا فيلسوف دموکراتيک، آغاز به منسجمْ «انديشيدن» کنند.»1

آنتونیو گرامشی
آنتونیو گرامشی

گرامشی در مقاله ی پیدایش روشنفکران، دو نوع روشنفکر را در طی جریان های تاریخی شناسایی می کند: روشنفکر ارگانیک یا روشنفکری که آگاهی به نقش ویژه ی یک طبقه اجتماعی خاص را به آن گروه اجتماعی می دهد، حال چه در زمینه اقتصادی و چه در زمینه اجتماعی، مثلا “یک بنگاه سرمایه داری با خود متخصص صنعتی و دانشمند اقتصاد سیاسی و تشکیلات فرهنگی و حقوقی نو و… به وجود می آورد.”2

به عبارت دیگر روشنفکر ارگانیک متخصص امر یک طبقه ی مشخص است، مغز متفکری است که قابلیت سازماندهی اجتماعی را داشته و شرایط را برای انکشاف طبقه ی خود ایجاد می کند. در سوی دیگر روشنفکر سنتی ایستاده است، فیگوری که خود را مستقل از طبقه و خاستگاه مشخصی می بیند و در دل تاریخ بصورت نسل به نسل ادامه پیدا کرده است.

“از آنجا که این دسته های گوناگون روشنفکر سنتی با یک روحیه ی همبستگی صنفی، خود و تخصص خود را نوعی مداومت تاریخی بدون گسست احساس می کنند، خودشان را جدا و مستقل از گروه اجتماعی مسلط فرض می نمایند.3 “گرامشی این دسته یعنی روشنفکران سنتی را دارای خصلتی می داند که خود آن را “خیال پرستی اجتماعی” نام می دهد، چیزی که سبب می شود تا روشنفکران خود را مستقل و جدا، دارای خصایل ویژه و… بپندارند. “وقتی که روشنفکر را از غیر روشنفکر جدا می کنیم در واقع مرادمان نقش اجتماعی بلاواسطه ی دسته حرفه ای روشنفکران است.4

”روشنفکران ماموران گروه اجتماعی مسلط اند و در اعمال هژمونی اجتماعی و حکومت سیاسی نقش دست دوم دارند. هژمونی اجتماعی عبارت است از موافقت خودکار توده های بزرگ مردم با جهتی که گروه اجتماعی مسلط به زندگی اجتماعی داده است.”5

بنابراین به زعم گرامشی زمانی که خود را ورای تمام منافع و گروه ها می بینیم، در حقیقت به نفع یکی از طرفین درگیری وارد عمل شده ایم و چه بخواهیم و چه نخواهیم متافیزیک کنش انتقادگرانه ی ما در یکی از جبهه ها هبوط می کند و این جبهه در اغلب موارد همان جبهه ی قدرت سیاسی حاکم و وضع موجود است.

بنابراین گرچه تعریف گرامشی از روشنفکر مشخصا به معنایی که متن ما به آن نظر دارد چندان نزدیک نیست، اما روشی که او برای ترسیم موقعیت هر یک از عناصر بالا استفاده می کند امروز نیز می تواند در مطالعات استراتژی های فرهنگی جوامع مورد استفاده قرار گیرد: قدرت سیاسی یا طبقه حاکم عرصه نیروهای اورژانسی قهریه، عرصه تنظیم و اجرای قانون برای حفظ شرایط موجود است.

جامعه ی مدنی عرصه ی توافق و صلح روشنفکران بر سر میانجی گری بین قدرت حاکم و عامه مردم از طریق هژمونی سازی است و عامه مردم با موافقت خودکاری که از مسیر هژمونی فرهنگی بدست آمده، سر به ارزش های طبقه حاکم می نهند. آنچه کلید ماجراست پیاده شدن سواران روشنفکری از درشکه هایی است که با چرخ های هژمونی می چرخند (به وسیله کار فکری، تا آن جا که ممکن است) و سپس رو کردن به عامه مردمی که در میان بحبوحه ی فرهنگی کنونی قادر به تمایز امور اخلاقی از غیر اخلاقی و فهم درست از فهم نادرست وقایع نیستند. اگر روشنفکر بی اعتنا به نقشی که در حال حاضر در آن فرو رفته، و تنها به مدد جنجال سازی و میل به شهرت، رو به جامعه کرده و فریاد وا اسفا از این ابتذال سر دهد، هم جامعه و هم تاریخ به او بی اعتنا خواهد ماند.

روشنفکر در بزنگاه های حیات یک جامعه می تواند با رصدکردن آنچه جامعه نمی بیند یا به مدد دستگاه هژمونیک قدرت، یارای دیدن آن را ندارد به شکل گیری “فهم درست” جامعه از وقایع اتفاقیه یاری برساند. او منجی نیست و حتی رهبری یک جریان را نیز برای طولانی مدت نمی تواند بر عهده بگیرد، چرا که بازنگری در حقایق و مبارزه علیه جزم اندیشی از تاکتیک های بنیادین روشنفکر است که او را در مسیر خود جا می اندازد.

مطالعه، اندیشیدن و اکتشاف جزء جدایی ناپذیر حیات روشنفکری است و این تنها جنبه ی اجتماعی و آگاهی دهنده ی او نیست که به کار او غنا می بخشد. اما آنچه شاید در برخی برهه های زمانی کمرنگ می شود و بنابراین پرداختن به آن ضروری تر می نماید در لاک خود فرو رفتن روشنفکران در اثر سرخوردگی و بی اعتنایی خود آنان به رویدادها است که بحث درباره آن مجالی دیگر می طلبد.

بعید به نظر نمی رسد که روشنفکر در دوران انزوای خود دست به خلق آثاری بزند که شهرت و جاودانگی اش را اقلا برای مدت زمان نسبتا بلندی تضمین کند. لیکن آن کدام روشنفکری است که بی اعتنا به جامعه ای که در آن زندگی می کند به چنین مقامی رسیده باشد؟ (و مگر سخنی تکراری تر از این هم در این باب گفته شده است؟؟)

 

پانویس ها


1- فونتانا، بِنِدِتو، روشنفکران و توده‌ها در انديشه‌ي گرامشي، مترجم: علي تدين،  www.thesis11.com
2- برگزیده ای از آثار آنتونیو گرامشی، ترجمه عباس میلانی، انتشارات بابک، ایتالیا 1356، ص 63

3- همان، ص 65

4- همان، ص 66

5- همان، ص 71

Save

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

همچنین ببینید

بستن
بستن

بلوک تبلیغ حذف شد

با غیرفعال کردن بلوک تبلیغات از ما حمایت کنید.