تیتر اولجامعهمسایل اجتماعی

درمانده سازی

درباره ی درماندگی آموخته شده و پیامدهای آن در جامعه

مربی فیل در ابتدا فیل جوان را با طنابی ضخیم به ستونی سنگی می بندد بچه فیل هر چقدر که تلاش می کند نمی تواند طناب را پاره کند. در ذهن فیل طناب مفهومی غیرقابل شکست پیدا می کند. در بزرگسالی پای فیل عظیم الجثه را با طنابی باریک به یک درخت نحیف می بندند و او حتی اگر از گرسنگی بمیرد این ریسمان را پاره نخواهد کرد. چیزی که فیل افسرده و غمگین را به درخت بسته آن طناب نازک نیست. چون هیچ طناب و هیچ درختی توانایی نگهداشتن  یک فیل بزرگ را ندارد. اما فیل نه از قدرت خودش باخبر است نه حاضر است استقامت طناب را امتحان کند او آموخته که درمانده باشد.

نویسنده

اشکان اختیاری

برای بستن پای  فیل های بزرگ یک ریسمان نازک و یک درخت کوچک کافی است اما برای بستن پای یک بچه فیل مربی او از طنابی ضخیم و ستونی سنگی استفاده می کند. همین دو جمله راهنمای یکی از اختلالات اجتماعی در جوامع کنترل گرِ انسانیِ امروز است؛ درماندگی. در ابتدا ضروری است با “درماندگی آموخته شده” به عنوان مفهومی روانشناسی آشنا شویم تا سپس به تحلیل جامعه شناختی آن بپردازیم.

درماندگی آموخته شده چیست؟

مارتین سلیگمن[1] و همکارانش در دهه 60 میلادی در دانشگاه آکسفورد بر روی واکنش سگ ها به شوک الکتریکی مطالعه می کردند. در این پژوهش سگ ها در قفسی مخصوص قرار می گرفتند سپس از کف قفس به آن ها شوک داده می شد. دسته اول سگ ها قبل از شروع شوک یک زنگ هشدار می شنیدند اما دسته دوم بدون هشدار مورد شوک قرار می گرفتند.

سلیگمن مشاهده کرد بعضی از سگ ها حتی با وجود شنیدن صدای هشدار یا روشن شدن شوک هیچ عکس العملی برای فرار نشان نمی دهند. این نکته نظرش را جلب کرد. از این رو سلیگمن آزمایشی جدید طراحی کرد. در مرحله اول آزمایش، سه دسته سگ داخل قفس ها قرار می گرفتند.

به دسته اول هیچ شوکی وارد نمی شد فقط چند لحظه داخل قفس بودند و بعد خارج می شدند. دسته دوم سگ ها داخل قفس شوک الکتریکی دریافت می کردند اما می توانستند با فشار دادن بینی خود روی یک صفحه قرمز رنگ این شوک را قطع کنند. دسته سوم سگ ها نیز داخل قفس شوک دریافت می کردند اما فشار دادن صفحه قرمز برایشان هیچ فایده ای نداشت و شوک را قطع نمی کرد.

آن ها مجبور بودند منتظر بمانند تا شوک دردآور خود به خود قطع شود. در مرحله دوم آزمایش هر سه دسته سگ ها داخل قفسی می شدند که با یک دیواره ی کوتاه در وسط به دو قسمت تقسیم شده بود. در قسمت اول قفس جریان الکتریسیته به کف وصل می شد و به سگ ها شوک می داد. اما در قسمت دوم کف قفس عایق بود.

سگ ها برای نجات پیدا کردن، کافی بود از روی دیواره ی کوتاه بپرند و به سمت دیگر بروند. دسته اول که هیچ تجربه ای از شوک نداشتند خیلی زود راه فرار را پیدا کردند و از روی دیواره پریدند. دسته دوم سگ ها که یاد گرفته بودند با پوزه ی خود شوک را قطع کنند، این بار هم خیلی زود متوجه شدند که با پریدن از دیواره می تواند خود را نجات دهند.

اما بیشتر سگ های دسته سوم که در مرحله قبل هیچ راه نجاتی برای فرار از شوک نداشتند، این بار هم برای فرار کاری نکردند. آن ها روی کف برق دار قفس خوابیدند و شروع به ناله کردند.

مارتین سلیگمن نام این وضعیت سگ های نالان را درماندگی آموخته شده گذاشت. این حیوانات چون در مرحله قبل بارها تلاش های شان برای نجات خود با شکست مواجه شده بود، فکر می کردند که این بار نیز هیچ راهی برای فرار ندارند. آن ها نالان رنج شوک الکتریکی را تحمل می کردند تا تمام شود.

مارتین سلیگمن
مارتین سلیگمن

با انجام آزمایش های دیگر  سلیگمن متوجه شد که این وضعیت درباره انسان ها و حتی جامعه انسانی نیز صادق است. سلیگمن پی برد که درماندگی آموخته شده می تواند از مهمترین دلایل افسردگی باشد. او درماندگی آموخته شده را به دو دسته تقسیم کرد عمومی و فردی. درماندگی عمومی حالتی است که فرد شرایط، جامعه و دیگران را مقصر شکست می داند و در درماندگی فردی، شخص خودش را سرزنش می کند که برخلاف دیگران توانایی انجام کاری را ندارد.

تکرار حالت های شکست و درماندگی در عرصه های مختلف می تواند منجر به افسردگی شود. اگر شخص باور کند نتیجه ای که می خواهد نشدنی است یا نتیجه احتمالی خجالت آور است و تلاش های او هیچ تاثیری بر این نتایج ندارند، افسرده خواهد شد. سلیگمن برای غلبه بر درماندگی آموخته شده بهترین راه حل را خوشبینی آموخته شده دانست.

او اعتقاد داشت افراد در برابر شکست ها به دو دسته تقسیم می شوند. دسته اول تبیینی خوشبینانه دارند. آنان دلیل شکست و حوادث را قابل تغییر می دانند اما دسته دوم تبیینی بدبینانه دارند. آن ها وضعیت موجود را غیرقابل تغییر بوسیله ی خود می دانند. مشکل خود را ذاتی، دائمی و لاعلاج می دانند. آن ها مشکلات پیش آمده را به کلیه وضعیت های دیگر تسری می­دهد.[2]

 

درماندگی آموخته شده؛ از حیوان تا انسان

براساس ویژگی های روانشناختی و حتی ژنتیکی می توان افراد را به دو دسته با مرکز کنترل بیرونی یا مرکز کنترل درونی تقسیم کرد. اصطلاح مرکز کنترل را در ابتدا جولین راتر[3] مطرح کرد. راتر معتقد بود تقویت مثبت و منفی رفتارها در یک فرد به این بستگی دارد که فرد چه ارتباطی میان عمل خود و نتیجه بدست آمده برقرار می کند.

آیا او نتیجه را دستآورد مستقیم عمل خود می داند و تصور می کند که بر آن اثر گذار است؟ اگر پاسخ مثبت باشد این فرد را می توان در دسته افراد با کنترل مرکزی درونی یا درون نگر دسته بندی کرد. این افراد وضعیت خود را تابع عوامل قابل کنترل می دانند.

اما دسته دوم افراد با مرکز کنترل بیرونی، بر این باورند که وضعیت آن ها تابع شرایط و عوامل غیر قابل کنترل است. راتر باور داشت که همه افراد در حالتی مابین درون نگر و برون نگر هستند و بسته به شرایط ممکن است به یکی از این دو حالت تمایل بیشتری داشته باشند.

مرکز کنترل اغلب به عنوان یک مولفه ی شخصیت ذاتی شناخته می شود. با این حال، شواهدی نیز وجود دارد که نوع مرکز کنترل با توجه به تجربیات دوران کودکی از جمله تعاملات کودکان با والدین آن ها شکل می گیرد. اگر كودكان بوسیله ی والدینی تربیت شوند كه استقلالشان را تشویق می كنند و به آن ها كمك می كنند تا ارتباط بین اعمال و عواقب آن ها را ببینند، تمایل بیشتری به مركز كنترل داخلی خواهند داشت.

در تحقیقاتی که اخیرا بر روی 7500 کودک بریتانیایی انجام شد محققان متوجه شدند که این افراد در سن ده سالگی کنترل مرکزی درونی تری نسبت به سی سالگی داشتند.[4] مطالعات دیگری که بر روی کودکان در مورد درماندگی آموخته شده، انجام شده نشان می دهد طرد شدن و نادیده گرفته شدن در میان گروه های اجتماعی و نحوه تبیین آن ها از این طرد شدن، می تواند یکی از مهمترین عوامل بروز درماندگی و رفتارهای پرخاشگرانه در کودکان و در نهایت موقعیت اجتماعی این افراد باشد.[5]

پرخاشگری، افسردگی و درماندگی شاید در ابتدا مسائلی فردی به نظر برسند اما بروز این رفتارها در افراد جامعه، بر کنش های کلی واحد اجتماعی که شکل گرفته از آنان است، تاثیر خواهند داشت. در نتیجه درماندگی آموخته شده نیز می تواند بر رفتارهای یک واحد اجتماعی تاثیر بگذارد.

مردمانی که هر بار تلاش هایشان برای تغییر سرنوشت خود با شکست مواجه شده است، ممکن است باور خود را به تغییر از دست بدهند. دکتر رابی پین[6] در کتاب پرفروشش، چهارچوبی برای فهم فقر، اشاره می کند که فقر می تواند نسل به نسل انتقال یابد و به شکل درماندگی به کودکان آموخته شود.

درمانده سازی اجتماعی
درماندگی اجتماعی

اگر در یک نسل راه حلی برای فقر پیدا نشود یا راه حل های ارائه شده کوتاه مدت و از بیرون باشند، نسل بعدی با باور به بی نتیجه بودن تلاش های خود، دست از برنامه ریزی برای آینده برمی دارد. راهکارهایی که عزت نفس فقرا را تقویت نکند و به آن ها قدرت غلبه بر شرایط خود را ندهد می تواند منجر به تمدید شرایط و درماندگی آموخته شده شود.

در شرایط درماندگی و افسردگی یکی از ویژگی های رفتاری عمده جامعه انفعال خواهد بود. جامعه درمانده و فقیر خود را بخشی از راه حل برای بهبود شرایط نمی داند او در انتظار تغییری است که بوسیله ی دیگری یا به واسطه کنترل گری خارجی اعمال شود. اگر درنظر بگیریم که مرکز کنترل بیرونی یا درونی می تواند در یک جامعه به صورت واحدی اجتماعی بروز کند، می توانیم رفتار جوامع در برابر فقر، دیکتاتوری، جنگ و سایر وضعیت های بحرانی را با این شرایط ارزیابی کنیم.

جامعه با مرکز کنترل درون نگر از آنجا که خود را مسئول وضعیتش می داند، برای تغییر این شرایط به خود باز خواهد گشت اما جامعه ای با مرکز کنترل بیرونی وضعیت موجود خود را بر اساس سیاست دولت های خارجی یا حتی تقدیر می داند. بر اساس نوع مرکز کنترلِ هر جامعه می توان در نظر گرفت که آنان وضعیت خود را چگونه تحلیل می کنند و چه روشی برای تغییر در نظر می گیرند.

جامعه از طرق مختلف ذهنیت افراد و مرکز کنترل آن ها را شکل می دهد. جلوگیری از کنشگری سازمان های مردم نهاد و گروه های اقلیت، اشاره های مستقیم به غیر قابل تغییر بودن شرایط و قوانین یا نام بردن از دشمنان و القای نفوذهای قدرتمندانه ای که سرنوشت یک ملت را به راحتی تحت تاثیر قرار می دهند، می تواند در آن جامعه درماندگی را آموخته کند. اما این درماندگی چون از طریق تلقین مرکز کنترل برون نگر حاصل شده در صورت تحریکی بیرونی می تواند منجر به تغییر در تبیین  جامعه از حوادث گردد.  

اما سوال اساسی اینجا است که چنین مداخله ای می تواند درمانی برای درماندگی باشد؟ آیا پاره کردن طناب، فیل را فراری خواهد داد؟ اجازه دهید درباره یک آزمایش دیگر صحبت کنیم. یک اردک ماهی گوشتخوار در داخل آکواریومی پر از ماهی های کپور رها شد. این شکارچی خودش را در بهشت یافته بود.

ماهی های کپور جایی برای فرار نداشتند و اردک ماهی هر لحظه که اراده می کرد می توانست یکی از آن ها را شکار کند. پس از مدتی آکواریوم بوسیله ی دیواره ای شیشه ای و کاملا شفاف به دو قسمت تقسیم شد. ماهی های کپور در یک سمت شیشه بودند و اردک ماهی در بخش دیگر.

اردک ماهی، غذاها را می دید که در اطرافش شنا می کنند اما هر بار می­خواست شکارشان کند سرش به شیشه می خورد. قدرتی نامرئی او را شکست می داد و گرسنه نگاه می داشت. بعد از مدتی شیشه برداشته شد اما اردک ماهی گرسنه کاری با ماهی های کپوری که در اطرافش شنا می کردند نداشت. او هنوز به آن قدرت نامرئی و ضعف خودش باور داشت. همین درماندگی او را در میان منابع در دسترس، از گرسنگی کشت.

 

پانویس ها


[1]– روانشناس آمریکایی Martin Seligman

[2]– به نظر سلیگمن بهترین راه برای درمان  افسردگی افزایش اعتماد به نفس و واقعی کردن انتظارات است. شرایط را می توان با افزایش احتمال نتیجه دلخواه تغییر داد. سطح توقع خود برای رسیدن به نتیجه ایده آل را کاهش داد. از طرف دیگر باید به فرد اطمینان داد که خواسته ها و رویدادها را  می توان کنترل کرد. برای اینکار باید تفسیرهای غیرواقعی را کنار گذاشت و یک اتفاق بد را به الگویی برای تمام زندگی بدل نکرد.

[3]– روانشناس آمریکایی Julian Rotter

[4]-www.psychologytoday.com   Locus of Control How do we determine our successes and failures?

[5] -www.psychologytoday.com  Learned helplessness in social situations and sociometric status Frank D. Fincham  Audrey J. Hokoda

[6] -نویسنده آمریکایی  Ruby K. Payne

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

همچنین ببینید

بستن
بستن

بلوک تبلیغ حذف شد

با غیرفعال کردن بلوک تبلیغات از ما حمایت کنید.