جامعهمسایل اجتماعی

دیوار؛ پیرامون رفاه کارگران در حصر مالکیت، قسمت سوم

کارل مارکس و رفاه کارگران
کارل مارکس

 

حتی امروز نیز به رغم مناقشه پذیری برخی از آموزه های مارکس و ناکامی های نظام های کمونیستی در قرن بیستم، اندیشه ی وی به هیچ عنوان نمرده است. اما تشخیص او از مشکل اجتماع به مراتب بهتر از تجویز او برای حل این مشکل بوده است.

لزلی استیونسون

 

دیوار

پیرامون رفاه کارگران در حصر مالکیت

قسمت سوم

پویا اشکانی

 

در سلسله یادداشت های دیوار به بررسی سیر تحول مفهوم مالکیت در جوامع بشری پرداخته شد و به انقلاب صنعتی و تاثیر دکترین های سیاسی مختلف بر فرم دهی به مالکیت در این دوره اشاره گردید. در این شماره به ارزیابی کارنامه ی این دکترین ها بیشتر پرداخته خواهد شد و در شماره های بعدی، انقلاب صنعتی و پیامد های اجتماعی-اقتصادی اش را به عنوان عضو تازه وارد جامعه ی ایرانی و در بستر تاریخ این جغرافیا، بررسی خواهم کرد. همچنین گریزی به مالکیت در قلمرویی دیگر زده و اثرات محیط زیستی نظام های مالکیتی حاکم را در معرض کند و کاو قرار می دهم.

 

هیچ کس مخالف آزادی نیست

چپ ها در بستری جنبش خود را آغاز کردند که خیلی از مناطق در حال صنعتی شدن یا برای طبقه ی کارگر حق رای قائل نبودند و یا به تازگی و تحت فشار جنبش های کارگری به این موضوع تن داده بودند. کارگران اروپایی کم کم در احزابی که سوسیالیست خوانده می شدند شروع به اتحاد و همبستگی کردند. سوسیالیسم واکنشی به سرمایه داری بازار آزاد بود و اختلافشان بر نحوه اعمال مالکیت بر مراکز و مجاری تولید. در سرمایه داری گروه کوچکی که به عنوان طبقه سرمایه دار شناخته می شد مالک اشکال مختلف سرمایه یعنی: پول، اعتبار، ماشین آلات و کالاهای تولیدی بودند و بر روند تولید تسلط داشتند. همانطور که گفته شد طبق اصول لسه فر حق مالکیت آن ها کاملا محفوظ بود وحتی پرداخت مزد و مزایا به کارگران در چهارچوب حق مالیکت آن ها شناخته شده و سود حاصل از تولید نیز به کلی به آن ها تعلق داشت. در سوسیالیسم یا به تعبیر دقیق تر سوسیال دموکراسی اولیه ی اروپایی تولید تحت کنترل عمومی (سندیکاها و دولت سوسیال دموکرات) قرار داشت و سود حاصل از تولید در خدمت رفاه عمومی (از جمله طبقه فرودستِ کارگر) و نه منافع خصوصی قرار داشت.

اما بیشتر سوسیالیست های آن روزگار تنها مالکیت عمومی بر صنایع بزرگ مانند فولاد، ذغال سنگ و … را مطالبه می کردند و نه ملغی شدن مالکیت خصوصی در تمام تولیدی ها. در ایالات متحده آمریکا وضع کمی بدتر بود آن جا خبری از احزاب سوسیال دموکرات نبود وکارگران معمولا با سرکوب خشن کارفرمایان ثروتمند روبرو می شدند. کارفرمایان آمریکایی به راحتی کارگران اعتصابی یا فعال در سندیکا را اخراج می کردند و حتی گاه پاسخ اعتصاب های عادی را با خشونت نهادهای نظامی و شبه نظامی می دادند و به تبع همین رویه، مبارزات کارگران آمریکایی هم رنگ و بویی خشن تر از مبارزات همتایان اروپایی خود برای ملغی سازی اعمال مالکیت خصوصی بر مجاری تولیدی کلان داشت. شورش میدان هی مارکت  شیکاگو که امروز به عنوان گرامیداشت کارگران از آن یاد می شود، آیینه ی تمام نمای وضعیت تضاد طبقاتی عصر انقلاب صنعتی در آمریکا بود.

” چپ ها یا سوسیالیست ها چه آن ها که تحزب اروپایی را پیش گرفته بودند و چه آن ها که مبارزات قهرآمیز آمریکایی را نه از ابتدا به آن شکل ملایم اصلاحات که شامل کنترل عمومی صنایع بزرگ، پرداخت حداقل مزد و تعدیل شرایط سخت کار می شد محدود بودند و نه جنبش آن ها که عقبه ای حماسی داشت، جنبشی مستعد پذیرفتن این تعدیل های واقع گرایانه بود. شاید آرمان گرایانه ترین و در عین حال جنجالی و مخالفت برانگیز ترین حرکت چپ ها حرکت کمونیست ها بود که تحولات اجتماعی و درگیری های خشن سیاسی بسیاری در دوران معاصر ریشه در فعالیت این گروه داشت. یکی از مهمترین رهبران فکری کمونیسم کارل مارکس آلمانی بود.” کمونیست ها با قرائت افراطی از سوسیالیسم خواستار ملغی شدن تمام شئون مالکیت خصوصی و سپردن افسار تولید صنعتی به جامعه بودند و برای این کار معمولا دولت برآمده از انقلاب کارگران را نماینده محق زحمتکشان جامعه می دانستند، هر چند همین موضوع از ابتدا بین چپ های رادیکال دودستگی ایجاد و گروهی که تشکیل هر نوع دولتی به نمایندگی از یک طبقه را به محاق بردن مبارزه ی سوسیالیستی می دانستند و نام خود را آنارشیست نهاده بودند، راه خود را از کمونیست های پیرو مارکس[۱] جدا کردند. اما همه این سوسیالیست های افراطی یا به تعبیر همدلانه آرمان گرا خواستار بازبینی اساسی حق مالکیت فردی بر اشیا و مناطق و مفاهیم گوناگون بودند. پاسخ آن ها به انتقاد لیبرال های اقتصادی که حق مالکیت را شرط آزادی و آزادی را شرط تمدن و پیشرفت می دانستند جمله ای شبیه این جمله ی بسیار معروف مارکس بود: «هیچ‌کس مخالف آزادی نیست؛ حداکثر مخالف آزادی دیگران است.»

آرمان فروخته، زخم های التیام نیافته

انقلاب صنعتی و رفاه کارگران
انقلاب صنعتی و رفاه کارگران

کمونیست های پیرو مارکس که نظریات وی را عملیاتی تر از رقیبان ضد دولتش می دیدند علیه مفهوم ریشه دار مالکیت خصوصی نهفته در لسه فر که دوران تاریخ ساز انقلاب صنعتی در بستر آن رشد یافته بود دست به شورش های پیاپی زدند. بزرگترین شورش مارکسیستی که منجر به یک انقلاب سیاسی بزرگ دوران ساز شد در سال ۱۹۱۷ میلادی در روسیه و به دست گروهی از مارکسیست ها موسوم به بلشوییک ها به وقوع پیوست. پس از این انقلاب گروه های مارکسیست مختلف در اقصی نقاط جهان در پی آرمان بلند جامعه بی طبقه و رفع مهار مالکیتِ طبقه سرمایه دار بر اندام های حرکتی جوامع به پاخواستند که حاصل آن در ابتدا قرار گرفتن تز و آنتی تز سوسیالیسم و سرمایه داری رودرروی هم و سپس ایستادن دو اردوگاه جهانی به نام اردوگاه سرمایه داری و سوسیالیسم مقابل هم بود. با این حال ماجرا همین جا ختم نشد، آرمان بلند چپ های رادیکال که سپردن مالکیت و کنترل نظام تولید به توده های زحمت کش بود، خیلی زود در دولت های برآمده از انقلاب های مارکسیستی فروخفت، کارگران دوباره به دام استثمار اربابان نوین(دولت) افتادند و مالکیت به جای اشتراکی شدن به انحصار سازمان های مرکزی دولت درآمد.

دعوا بر سر مقصر این ماجرا و ریشه یابیش یکی از نقاط اختلاف برانگیز میان تاریخ نگاران چپگرای معاصر بوده است. عده ای دولت های انقلابی و در راس همه دولت بلشوییکی شوروی که تحت رهبری ولادیمیر لنین سرزمین های تحت کنترل امپراتوری تزار روسیه را زیر قیومیت حزب خود گرفت مقصران اصلی می شمارند. آن ها به فراموشی اصول دموکراتیک و سوسیالیستی درون این انقلاب ها و سرکوب های خشن اتحادیه ها، فعالان صنفی، زندانی شدن و محدودیت چپ های رادیکال دگراندیش درون این نظام های استبدادی اشاره می کنند که آرمان جامعه ی بدون تبعیض را در همان ابتدای انقلاب ها به محاق فراموشی بردند و تنها تفاوتی که ایجاد کردند خروج رفاه عمومی از حصر مالکیت طبقه سرمایه دار به حصر مالکیت دولت بوده است. عده ای نیز برخی نگرش های غیرواقع بینانه دگراندیشان چپ و متوجه نبوده به خطری که دول تازه تاسیس انقلابی از جانب جبهه ی مخالف با آن مواجه بودن را عامل شکست می دانند.

اما هر دو جناح چپ که چهره های بسیار برجسته ی اندیشه ورزی، علم و روشنفکری میان خود دارند بر سر یک موضوع همداستان و همدل هستند و آن این که زخم های کهنه تبعیض نهادینه شده در سیستم های اجتماعی هنوز واکاوی و مداوای کامل نشده و تا التیام یافتنش زمان لازم است. زخم های برخاسته از انحصاری کردن رفاه عمومی جامعه در دستان طبقات برگزیده، انحصاری که در سایه ی دیوارِ مالکیت ایجاد شده و عزمی جدی می طلبد تا بر طرف شود. برتراند راسل، نویسنده، فیلسوف، فعال اجتماعی و روشنفکر برجسته قرن بیستم که یکی از فعالان جنبش چپ نو[۲] است در مقاله ی درخشانی با عنوان در ستایش فراغت[۳] ارزش شمرده شدن کار و زحمت را که یک ویژگی نظام سرمایه داری صنعتی است زیر سوال می برد و با ریشه یابی این موضوع که کار همیشه برای فرودستان الزامی و ارزش بوده و بر عکس برای اربابان فراغت مطلوب به حساب می آمد، عقبه ی موضوع را به نظام اشرافی گذشته و اینکه اشراف و اربابان همیشه فرودستان را در حال کار می پسندیدند می بیند. راسل با ذکر مثال به یادماندیِ خویش روایت زیرکانه ای از انقلاب صنعتی و نظام سرمایه داری دربرگیرنده اش ارائه می دهد تا زوایای پنهان این رخداد جدید را برای اذهان روشن بین واکاود و روشن سازد.

 

 

راسل فرض می کند که تعداد X سنجاق بتواند تمام نیاز جهان به سنجاق را بر طرف سازد و مردم شاغل در کارخانه های سنجاق سازی با هشت ساعت کار روزانه بتوانند این میزان را تولید کنند. ناگهان مخترعی ماشینی می سازد که با استفاده از همان نیروی انسانی دو برابر سنجاق تولید می شود؛ راسل می گوید در یک دنیای عاقلانه همه ی مردم به جای هشت ساعت چهار ساعت کار خواهند کرد و سنجاق اضافی تولید نمی شود و کسی هم ورشکسته یا از کار بیکار نمی شود، اما دنیای واقعی که از کاهلی ذهن آدمیان بوجود آمده حکم می کند که کارخانه دارانی که دستگاه را دارند چند برابر تولید کنند و با کاهش قیمت کالا پول بیشتری بدست آورند، کارگران کماکان هشت ساعت در روز کار کنند و عده ای از ایشان بیکار شده دچار مشکلات اقتصادی شوند و حتی برخی کارفرمایان به ورشکستگی بیفتند.

 

پانویس ها


۱- توجه شود که برخی کمونیست ها خود را مارکسیست نمی دانستند مانند پیتر کروپاتکین آنارشیست انقلابی روس.که مرام خود را تلفیقی از آنارشیسم وکمونیسم می دانست.

۲- منظور از چپ نو همان گروه اول اشاره شده است که علیه انقلاب ها و نظام های به اصطلاح کمونیستی انتقاد میکردند

[۳]– In praise of idleness

Shares 0

پاسخ دهید