تاریخ ایران عصر پهلویتاریخ و اندیشه

رضا شاه از افسانه تا واقعیت

درباره ی بازتولید استبداد در جامعه ی ایران با نگاهی به کارنامه ی رضاشاه

چون در موقعی که پریشانی و خرابی مملکت اسلامی ایران به درجه قصوری رسیده و رشته امور گسیخته و آبروی مملکت بر خاک ریخته و از دوایر کشوری و لشکری جز اسمی نبوده… آقای رضاخان سردار سپه وزیر جنگ و فرمانده کل قوای ایران… با یک حرکت رشیدانه و با یک جنبش شجیعانه بساط نالایقان را بر هم زده و زمام امور لشکری را در کف با کفایت خود گرفتند و با توجهات امام زمان عجل الله تعالی فرجه در ظرف قلیل مدتی نظام ایران را که جز اسمی از آن باقی نمانده بود حیات نوین بخشیده با سرعت قابل توصیفی به سمت ترقی و تعالی سوق دادند و ثابت فرمودند ایرانی اسبق از دیگران است …

به نقل از نامه سرگشاده ی 200 تن از تجار خطاب به رضاخان در سال 1301خ

آبراهامیان، یرواند، ترجمه : کاظم فیرزمند ، حسن شمس آوری و محسن مدیر شانه چی، 1377، ایران بین دو انقلاب، چاپ دوازدهم 1387،  نشر مرکز : تهران، ص 119

 

نویسنده

سپهر ساغری

قلدر، ناجی ایران، دیکتاتور، پدر ایران، بزرگ ترین مالک کشور، خائن، خادم، پایه گذار ایران نوین و بسیاری از القاب و صفات متفاوت و متضاد دیگر در اشاره به مردی بکار می رود که به شدت مورد توجه ایرانیان است؛ رضاشاه. در این مجال آنچه مورد نقد است نه تفاوت این القاب که تکیه صرف بر خوب یا بد بودن پهلوی اول است.

در حقیقت چهره رضاشاه در غبار حب و بغض مخدوش شده به نظر می رسد. همان قدر که کسانی از او فرشته می سازند دیگرانی وی را تجسم دیو می دانند! این نگرش صفر و صد یا منتج به کینه توزی نسبت به رضاشاه می گردد و یا در نقطه مقابل از وی یک قدیس می سازد.

با این حال هر دو دیدگاه برغم تفاوت فاحش خود، عامل بازتولید استبداد می شوند. به همین جهت تا امروز دست کم در بخشی از جامعه ی ایران برآمدن یک رضاشاه دیگر به عنوان راه حل مطرح می شود. از این رو در  نوشتار حاضر تلاش می کنم ضمن بررسی اقدامات و سیاست های رضاشاه به مقوله ی بازتولید استبداد در جامعه ی ایران بپردازم.

 

از رضاخان تا رضاشاه

کشورمان ایران مبتلا به یک تاریخ پرتکرار است. مجموعه ای از اتفاقات و حوادثی که به اشکال مختلف بازتکرار می شوند. گرچه انقلاب مشروطه نقطه پایانی بر استبداد دوره قاجار بود اما نتوانست ذهنیت استبداد زده ی ایرانیان را دستخوش تغییر بنیادین کند. در حقیقت نگاهی اجمالی به دوره معاصر تاریخ ایران گواه آن است که از یک حکومت استبدادی به حکومت استبدادی دیگر تن داده ایم![1]

سال ها تلاش و هزینه برای تغییر رفتار رژیم قاجار نهایتا نه با قلم روشنفکران که با تفنگ مخالفان به انجام رسید. فتح تهران و تلاش برای برقراری حکومت نوگرا خیلی زود محل بحث و جدل قرار گرفت. نه فقط مشروطه خواهان در برابر مشروعه طلبان ایستادند که در صف انقلابیون مشروطه طلب هم چند دستگی پدید آمد.

بیرون از گود سیاست و در صحنه اجتماعی نیز نزاع های قومی و دینی همچنان ادامه داشت و گوشه و کنار کشور را صحنه ناآرامی کرده بود. در این بین بیگانگان هر یک به تناسب امکانات و اهداف خود دستی بر سفره ایران برده و مطامع خویش را می جستند. روس ها در شمال، انگلیسی ها در جنوب، ترک های عثمانی در غرب و حتی آلمانی ها در جنوب شرق مستقیم یا غیرمستقیم عامل بی ثباتی در کشور بودند. بلوا در صحنه سیاسی کشور آیینه تمام نمای صحنه پرتشتت اجتماعی ایران بود. در چنین جوی برچیده شدن دموکراسی و برآمدن یک دیکتاتور، عجیب به نظر نمی رسید.

فضای آشفته ی کشور پس از انقلاب مشروطه در ۱۲۸۵خ رفته رفته بدنه و نخبگان جامعه را بر ضرورت حضور یک چهره مقتدر در راس حکومت ترغیب می کرد. در غبار آشفتگی کشور، رضاخان میرپنج با ۳۰۰۰ هزار سرباز با همفکری و چراغ سبز انگلیسی ها[2] از قزوین به تهران لشکرکشی کرد.

در تهران مقاومت اندکی صورت گرفت و نهایتا پایتخت به دست کودتاچیان افتاد. رضاخان به احمدشاه قاجار اطمینان داد که حافظ تاج و تخت است و سلطنت او معروض آسیب نخواهد بود. رضاخان پس از تسلط بر پایتخت، به ناآرامی ها در نقاط مختلف کشور پرداخت.

در 1301 بر ضد کردهای آذربایجان غربی، شاهسون های شمال آذربایجان و عشایر کهگیلویه فارس، در 1302 بر ضد کردهای سنجابی کرمانشاه، در 1303 بر ضد قبایل بلوچ جنوب شرق و ایلات لر جنوب غرب، در 1304 بر ضد ترکمن های مازندران، کردهای شمال خراسان و اعراب حامی شیخ خزعل در محمره، قیام جنگلی ها در گیلان، خیابانی و ماژور لاهوتی در تبریز و کلنل پسیان در مشهد، سیمکو در کردستان و صولت الدوله در فارس همگی سرکوب شدند.[3]

پس از آرام کردن شورشیان در نقاط مختلف کشور توجه وی به امر حکومت مطلقه بیشتر شد. رضاخان اکنون نامی شناخته شده بین رجال ایران محسوب می شود در چنین شرایطی پله های صعود به قدرت را طی می کند و در ۱۳۰۴ پادشاه ایران می شود. رضاخان که حال تاج بر سر گذاشته بود مصونیت پارلمانی نمایندگان را از ایشان گرفت، روزنامه های مستقل را یک به یک بست و بسیاری از احزاب سیاسی و اتحادیه های کارگری را ممنوع کرد.

در یک مورد دفتر حزب سوسیالیست که زمانی در کنار رضاخان ایستاده بود، به دست افرادی به آتش کشیده شد.  برای مثال در انزلی پلیس گروهی مذهبی را ترغیب کرد که به تئاتری سوسیالیستی به این بهانه که در اجرایی از تارتوف مولیر، بازیگر زنی به صحنه رفته است، حمله کند و در تهران، پلیس ناظر بود که گروهی متعصب، انجمن نسوان وطنخواه را سنگباران کرد و نشریات انجمن را آتش زد.[4] پیام رضاشاه روشن بود، جایی برای صدای مخالف وجود ندارد.

عبدالحسین تیمورتاش
عبدالحسین تیمورتاش

سپهدار از ترس حسابرسی مالیاتی، خودکشی کرد. احمد قوام که متهم به توطئه علیه شاه بود از کشور گریخت. محمد مصدق پس از حبسی کوتاه مدت به املاکش در نزدیکی تهران رفت.[5] تیمور تاش از حامیان پیشین رضاشاه در 1311خ به جرم رشوه خواری، اختلاس و اخاذی به 5 سال زندان محکوم شد اما کمتر از 5 ماه بعد به طرز مشکوکی در زندان درگذشت.

فیروز فرمانفرما دیگر یار قدیمی رضاشاه در حبس خانگی به قتل رسید. سردار اسعد بختیاری که در دوران جنگ داخلی[6] کمک شایانی به برقراری نظم در کشور کرده بود از وزارت جنگ[7] برکنار و نهایتا در زندان به قتل رسید. علی اکبر داور بنیان گذار دادگستری نوین ایران و یکی از اثرگذارترین چهره های عرفی گرایی در تاریخ معاصر کشور، از ترس مغضوب شدن خودکشی کرد.

عبدالحسین دیبا که مدتی معاون وزیر دارایی بود دیگر رجل دوره رضاشاه است که به قتل رسید. وزیرکشی های دوران رضاشاه سنت حذف رجال دوره قاجار را به ذهن متبادر می کرد. افزون بر این رضاشاه 53 نفر از مخالفین چپ گرای خود را که بعدها به گروه 53 نفر معروف شدند، به اتهام اعتقاد به مرام اشتراکی و الحاد در مجموع به چند ده سال زندان محکوم کرد. فرخی یزدی شاعر منتقد در زندان خاموش شد. علی دشتی نویسنده حامی رضاشاه به زندان انداخته شد. احمد کسروی پس از صدور رای به نفع تعدادی زمیندار خرده پا که شاه املاکشان را تصرف کرده بود از قضاوت محروم گشت.

رضاشاه در مورد انتخابات شخصا صلاحیت افراد را بررسی می کرد. شاه به همراه رئیس شهربانی فهرست نامزدهای احتمالی را بررسی کرده و آن ها را صفاتی چون مناسب یا بد، فاقد عرق ملی، دیوانه، مغرور، مضر، احمق، خطرناک، بی شرم، لجوج و یک دنده یا کله پوک علامت گذاری می کرد. سپس این اسامی در اختیار وزارت کشور و به واسطه ی وزارت کشور نیز در اختیار استانداران و هیئت های محلی انتخاباتی قرار می گرفت. تنها وظیفه ی این هیئت ها توزیع برگه های رای گیری و نظارت بر صندوق آرا بود.[8]

اصلاحات مدنظر رضاشاه و حامیانش در سطوح مختلف پیگیری شد. در 1307خ لباس اقوام غیرقانونی اعلام شد و مردان ملزم به پوشیدن لباس غربی و گذاشتن کلاه پهلوی بودند.[9] حضور زنان در مجامع عمومی را تبلیغ کرد و در صورت تبعیض سینماها یا کافه ها در ورود زنان جریمه در نظر گرفت.

در اقدامی دیگر چادر را ممنوع کرد و حتی مقامات دولتی را مجبور کرد که با همسرانش بدون حجاب در خیابان ها رژه بروند![10] آموزش مذهبی در مدارس اجباری شد و با هر گونه محتوای درسی که نسبت به مذهب ایجاد شک کند مقابله شد. رضاشاه بیش از عرفی سازی جامعه به دنبال دولتی کردن دین بود.

در در عین حال رضاشاه با لغو کاپیتالاسیون، برکناری میلسپو[11] و محدود کردن رفت و آمد و معاملات اتباع خارجی بویژه مبلغین مذهبی، انتقال امتیاز چاپ اسکناس از بانک شاهی[12] به بانک ملی تلاش کرد تا ایران را به یک واحد سیاسی مستقل تبدیل کند.

گام خطیر دیگر مقابله با دخالت شرکت نفت ایران و انگلیس بود که بواسطه قرارداد نفتی دارسی نفوذ قابل توجهی در حیات اقتصادی و سیاسی ایران داشتند. سرانجام رضاشاه در 1311خ امتیاز نفت دارسی را ملغی کرد حتی جشنی به همین منظور برپا نمود اما با توجه به تهدید مصادره دارایی های ایران، مجبور به عقب نشینی شد.

مذاکرات برای عقد قرارد جدید نفتی شرایط را به مراتب بدتر کرد. قراداد جدید گرچه سود ایران را 4 درصد افزایش داد و به 20 درصد رسانید اما 32 سال به مدت زمان قرارداد پیشین افزود. بر اساس قرارداد جدید 80 درصد نفت ایران تا سال 1372خ، از آن انگلیسی ها محسوب می شد.[13]

 

ذهنیت استبدادزده عامل بازتولید استبداد

بررسی اجمالی تاریخ کشورمان گواه آن است که باور عمومی عنصر زور را یگانه راه حل برون رفت از مشکلات عدیده ی کشور می داند. به عنوان نمونه ناصرالدین شاه که اقوال و اعمالش مایه نفرت عمومی شده بود در 1275خ ترور شد اما با بروز ناآرامی های ناشی از انقلاب مشروطه به شاه شهید مبدل گردید!

این نکته از آن جهت حایز اهمیت است که هنوز سال های زیادی از ظلم شاه نگذشته و نسل تغییر نکرده است اما همان شاهدین ظلم، امروز دلتنگ استبداد شده و ناصرالدین شاه را شاه شهید می خوانند.

پس از چند سال مجددا ذهنیت استبدادزده زمینه ساز برآمدن شخصیتی چون رضاخان می شود و پس از 16 سال تجربه سلطنت مطلقه وی و کارنامه ای مملو از ترور، زمین خواری، حذف مخالفین، بستن احزاب و روزنامه و دخالت در حریم خصوصی مردم، با کنار گذاشته شدن پادشاه مستبد به جشن و پایکوبی می پردازد!

بی راه نیست بگوییم جامعه ایران خود عامل برآمدن استبداد است و در عین حال به انتظار سقوط مستبد می نشیند!

در حقیقت رفتار رضاشاه در موضع قدرت با دوستان قدیمی و مردم کوچه و خیابان، فاصله زیادی بین حکومت وی و بدنه ی جامعه ایجاد کرده بود:

“اکثریت بزرگ مردم از شاه نفرت دارند و به هر تغییر گردن می نهند… در نظر این مردم حتی گسترش جنگ به ایران بهتر از ادامه رژیم فعلی است. نظر کلی این است که صرف نظر از ضعف ظاهری ایران در مقابله با آلمانی ها یا روس ها، مردم دلیلی برای جنگیدن ندارند: آن ها از شاه متنفرند و بنابراین می پرسند چرا باید برای ابقای این حکومت بجنگند.”[14]

جالب آن که برغم گذشت چند دهه از این جشن و پایکوبی دست کم در بخشی از جامعه ی ایران رفتار استبدادی رضاشاه توجیه می شود. بار دیگر ذهنیت استبدادی عامل بازتولید استبداد شده است.

ذهنیت استبدادزده از منطق دور است و به همین جهت در عین حال که از رضاشاه بت می سازد هرگونه نقد وی را درخور فحش و ناسزا می داند.

در چنین ساختار فکری رضاشاه یگانه منجی است که هر چه کرده در راستای منافع ملی است در این صورت باید پرسید طرح قرار نفتی جدید با انگلیسی ها که تا 1372خ بیش از 80 درصد سود نفت ایران را به چشم آبی ها می بخشید چه جای توجیه خواهد داشت؟

از طرفی گرچه رضاشاه زندگی ساده ای را آغاز کرده بود اما در مسند قدرت مطلقه ثروت قابل توجهی اندوخت. بر اساس گزارشی در یک حساب بانکی وی در هنگام کناره گیری ۳ میلیون پوند پول نقد و املاکی بالغ بر ۳ میلیون هکتار در اختیار داشت![15]

فاصله بین نگاه قدسی به پهلوی اول و در مقابل کارنامه رضاشاه را فقط خشونت می تواند پر کند. از این رو واکنش طرفداران پهلوی اول محل تعجب نیست.

در طرف مقابل کسانی هستند که هر آن چه زشتی و پلیدی است به رضاشاه نسبت می دهند. گویی رضاشاه هیچ نکرد و سراسر در زندگی خود به فساد مشغول بود! با این حال یگانه راه برون رفت از چنین گفتمان های عقیمی، برخورداری و تقویت ذهنیت و نگرش علمی و منصفانه به تحولات تاریخی است.

از این رهگذر مطالعه کارنامه رضاشاه و دیگر چهره های تاثیرگذار کشورمان، نه محل کشمکش که فرصتی خواهند بود برای آموختن از گذشته و ترسیم آینده ای بهتر.

پانویس


[1]– دقیقا منظور راقم این سطور آن است که بدنه جامعه در پدید آمدن و بازتولید استبداد دخل و تصرف داشته است.

[2]– سرلشگر ادموند آیرونساید فرمانده نیروهای انگلیسی در ایران از عاملین کودتای 1299خ محسوب می شود. برای مطالعه بیشتر بنگرید به : «آيرونسايد» زمینه ساز کودتای رضاخان  www.ir-psri.com

[3]– آبراهامیان، یرواند، ترجمه : کاظم فیرزمند، حسن شمس آوری و محسن مدیر شانه چی، 1377، ایران بین دو انقلاب، چاپ دوازدهم 1387،  نشر مرکز : تهران، ص 108

[4]– همان، ص 126

[5]– همان، ص 137

[6]– در سال های پس از انقلاب مشروطه حکومت های محلی متعددی در گوشه و کنار کشور شکل گرفته بود. سردار اسعد از همراهان موثر رضاشاه در فرونشاندن آتش تجزیه ایران بود.

[7]– از زمان دکتر محمد مصدق به وزارت دفاع تغییر نام پیدا کرده است

[8]– یرواند، آبراهامیان، تاریخ ایران مدرن، ترجمه محمدابراهیم فتاحی، نشر نی، چاپ چهارم، تهران 1389

[9]– برخی از روحانیون مجاز به استفاده از لباس ویژه خود بودند

[10]– این دست اقدامات رضاشاه به برخورد آمرانه و پلیسی تعبیر شد خاصه آنکه حق ارث، حضانت، حق رای دادن و انتخاب شدن همچنان برای زنان ممنوع ماند.

[11]– آرتور میلسپو  آمریکایی متخصص امور مالی، در آن زمان خزانه دار کل کشور بود

[12]– بانک شاهی در مالکیت انگلیس بود

[13]– این قرارداد یک طرفه یکی از مهم ترین عوامل افزایش نارضایتی نسبت به دخالت انگلیسی ها بود که نهایتا به برآمدن محمد مصدق و ملی شدن صنعت نفت انجامید.

[14]– به نقل از وابسته مطبوعاتی انگلیس ص 149

[15]– آبراهامیان، یرواند، ترجمه : کاظم فیرزمند ، حسن شمس آوری و محسن مدیر شانه چی، 1377، ایران بین دو انقلاب، چاپ دوازدهم 1387،  نشر مرکز : تهران، ص 125

Save

Save

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

همچنین ببینید

بستن
بستن

بلوک تبلیغ حذف شد

با غیرفعال کردن بلوک تبلیغات از ما حمایت کنید.