فرهنگ ایرانیفرهنگ و هنر

سیاه نمایی متفکرانه

درباره ی یاس فلسفی با تکیه بر آرای مصطفی رحیمی

«نمی‌خواهم بیندیشم… می‌اندیشم که نمی‌خواهم بیندیشم. نباید بیندیشم که نمی‌خواهم بیندیشم. زیرا این همچنان یک اندیشه است. آیا هرگز پایانی بر آن نیست؟»

    سارتر، ژان پل. تهوع. ترجمه ی امیر جلال الدین اعلم. تهران: نیلوفر، ۱۳۸۳، ص 201

  

نویسنده

امید سلطانی

عقیده ی رایج این است که هر آنچه را میان تعداد زیادی از آدمیان مشترک می بینید، به حساب غریزه ی تغییرناپذیر او بگذارید و اسمی هم رویش. می توان گفت آدمی همیشه گرایش به این دارد که ساده ترین راه را برای رسیدن به مقصد خود انتخاب کند. مگر اینکه دلیل بهتری برای انتخاب راه دشوارتر داشته باشد.

می شود این را هم به حساب غریزه ی انسانی گذاشت و تبدیلش کرد به یک عقیده ی رایج، اما موجود انسانی واقعا دوست دارد که بفهمد و از کسانی که می فهمند- اگر حسادت را کنار بگذاریم- خوشش می آید. اینکه می گویم راه ساده تر و سهل الوصول تر همواره دلخواه این موجود انسانی بوده است نه فقط برای ما به ازای بیرونی آن یعنی مثلا راه رسیدن از یک شهر به شهر دیگر یا پیدا کردن راه حل برای یک مسئله ی پیش پا افتاده در خانه، که در اندیشه و ذهن او هم الگویی دارد.

البته شاید کار کشیدن و قوی تر کردن سلول های خاکستری مغز به اندازه ی کار کشیدن از عضلات دوسر و سه سر بازو و سینه و ران کار جذابی نباشد و به چشم نیاید، به هر حال آدمی خوشبخت است که همیشه در ذهنش راه ساده تری برای فکر کردن به موضوعات مختلف دارد و مجبور نیست به غریزه، فکر کند.

گاه مسیر درک درست یک اندیشه ی آماده، مسیر هضم یک خوراک فکری (همچون اندیشه ی ثبت شده در برگ های یک کتاب) سخت تر از آنی است که به نظر می رسد و نگاه ایرانی عامه به غرب هم همچون چیزی است: غول بی شاخ و دمی که جز تار و مار کردن توانایی اندیشیدن حاصلی در بر ندارد.

لقمه ای بسیار بزرگ تر از دهان آن شرقی نحیف که بتواند آن را هضم کند. این موضوع و این درک مغشوش، با تولید فضاهای فکری تازه در غرب و صادرشدن آن ها از طریق ترجمه ی کتاب و مقالات و برداشت خاص خیل خوانندگان و پیروان مکاتب فکری غربی از این اندیشه ها، هنوز هم تازگی خود را حفظ کرده است.

شیفتگی، مهمترین ویژگی آدمی در حالت از خودبیگانگی (Alienation) است. و بسیاری از اندیشه هایی که می پنداریم پوشالی اند و مغزشان پوک است در حقیقت از روده ی کسانی تراوش می شود که مرحله ی شیفتگی در برابر “کالا”ی صادراتی خوش طعم و گران قیمت غربی را پشت سر نگذاشته اند.

 

مصطفی رحیمی و افیون روشنفکران

یاس فلسفی
مصطفی رحیمی

فضای رایج اندیشه در زمانه ی امروز، عموما بدون هیچ افق روشن یا کورسوی امیدی مشخص می شود. سیاست ورزی به چیزی خنده دار تبدیل شده است و تلاش برای خوشبختی جمعی مفهومی است گمشده و با توجه به اینکه خوشبختانه ما در مملکت خودمان از هر چیزی حتی اندیشه، دست چندم ترین آن را وارد می کنیم، هر آن تباهی ای که تمدن غرب در طول سال های تخریب و طغیان قرن 20 تجربه کرد به عنوان فلسفه ی زندگی، فلسفه ای که دور بن بست سرنوشت می چرخید و آن را شرح می داد، جذب کردیم.

امروز از فرهنگ و از هنر انتظار پیشروی در عرصه ی اجتماعی نیست و رویه ی سترون سازی فرهنگی موجب آن شده تا هر چه بیشتر به سوی ارزش گذاری بر مبنای سودآوری، تجارت و آزادی مصرف روی بیاوریم. یاس فلسفی از دیرباز در فضای فکری ما حضور داشته، دست کم از زمانی که اندیشه های مدرن وارد مملکت شدند. مصطفی رحیمی متفکر و مترجم معاصر در مقاله ای با عنوان یاس فلسفی که در دهه ی 40 چاپ شد، عقاید هواداران این بینش را این چنین بر می شمرد:

 

 

«یک آنکه بشر از درون دچار نیروهای ناهمساز است که کار او را به گناه و تباهی می کشاند… دو آنکه اجتماع بشری و تضادهای آن چنان است که هر گونه کوشش و تلاش را بیهوده می سازد. عمل با اندیشه در تضاد دائم است و همواره با بن بست مواجه می شود… سه آنکه فلسفه های کهن شرقی چون عرفان ایرانی و هندی کمابیش به همین نتیجه می رسند… چهار آنکه نظریه های علمی مثل نسبیت اینیشتین که اساس علوم را متحول کرده برای علوم اجتماعی نیز قاطعیتی باقی نگذاشته و هر یقینی را مبدل به شک کرده است… پنج آنکه فیلسوفانی چون شوپنهاور و نیچه هرگونه امیدی را به بهبود سرنوشت بشر بصورت فلسفی رد کرده اند… شش آنکه آثار نویسندگان و هنرمندان بزرگ جز تلقین یاس و ناامیدی نیست و هفت آنکه مکتب های مدعی خوش بینی کم و بیش دکانی بوده اند که دیر یا زود پرده ی تزویر از آن برافتاده و سرانجام چهره ی حقیقت آشکار شده است. »[1]

چنین افیونی مسلما نخستین جامعه ی هدفش روشنفکران هستند. رحیمی می گوید که روشنفکران در صورت پذیرش این بینش باید یکی از این سه را را انتخاب کنند: یا برای اقناع هوس های خود در داخل و خارج تکیه گاهی بجویند، کسب شهرت و توفیقی کنند و احیانا به آب و نانی برسند و بلندی و عظمت خود را به رخ این و آن بکشند، یا اینکه جای خالی هر خصلت بشری را در ضمیر خود با پول پر کنند… و اگر هیچ یک از این وسایل فراهم نشد اعصاب خودرا با مخدری بفرسایند و چون بوم و بوتیمار نوحه ی غم سر دهند.[2]

 

از سارتر و مصایب اگزیستانسیالیسم

یکی از نکات مهمی که مترجم کتاب اگزیستانسیالیسم[3] و اصالت بشر درباره ی برداشت های نادرست و دلبخواهی از پوسته ی این فلسفه توضیح می دهد، این است که خواننده ی ساده لوح در مقابل آثاری چون طاعون، سیزیف، خشم و هیاهو، قصر، محاکمه و دیگر آثار ادبی مشهور نسبت داده شده به این جریان فکری، همواره با موضعی منفعلانه درگیر است و به علت قدرتمندی این نوشته ها در نمایش وضع اسفبار انسان و سرگیجه و بی هویتی عمومی بشر، مخاطب بلافاصله خلع سلاح شده و درها را از هر سو بسته می بیند.

به عبارت دیگر حرف رحیمی [و همینطور حرف سارتر] این است که چنین آثار ادبی ای دست مخاطب را گرفته و تا جایی از مسیر می برند اما به مقصد مورد نظر نمی رسانند، چرا که ماهیت این بینش چنین اقتضا می کند: به جای دادن راه حل و موعظه ی اخلاقی تمرکز بر نمایش و توصیف زمختی ها و دور باطل زندگی کنونی بشر است به امید آنکه این نمایش جرقه ای در ذهن آدمی ایجاد کرده و پایه های تحرکات جدیدی را به سوی زندگی بهتر فراهم سازد. نه اینکه مرگ و مرگ اندیشی را ترویج دهد. مدت ها است نام فیلسوفان و نویسندگانی چون نیچه و سارتر و کامو و کافکا در مملکت ما با پوچ گرایی و نیهیلیسم گره خورده است.

طرفه آنکه برای مثال در فلسفه ی نیچه یکی از هدف های اصلی حمله و تخریب، نیهیلیسم و مرگ اندیشی ای است که بوسیله ی اخلاق مسیحی رواج داده می شود. ذهن سطحی نگر و راحت طلب اشتباهش در این است که طرح مسئله ی یک اندیشه را در عوض غایت و سرانجام آن می بیند و اختیار انسان در بدست گرفتن سرنوشت خود را (که وجه تسمیه ی نامگذاری جریان اگزیستانسیالیسم یعنی تقدم وجود انسان بر ماهیت خودساخته ی اوست) به هیچ می انگارد و بنابراین از این خوان نعمت هر آنچه مورد لعن و نفرین قرار گرفته بر می دارد و تازه به داشتن آن هم می بالد.

رحیمی در مقاله ای دیگر مشخصا درباره ی سارتر و سوتفاهم هایی که متوجه تفکر اوست می نویسد: سارتر معتقد است که هدف هنر و ادبیات تغییر جهان است و چون آنچه باید تغییر کند و دگرگون شود جز پلیدی ها نیست پس چیزی که هنرمند باید نشان دهد بدی و پلیدی است: نشان دادن به منظور دگرگون کردن… سارتر معتقد است که اگر ادبیات جز این باشد ذهن خواننده تنبل و فلج می شود و نتیجه می گیرد که بسیار خب، جهان خود به خود یا به وسیله ی قهرمانان درست می شود. نیازی به کوشش من نیست.[4] پوچی و بی ثمری عارضه ی زندگی است نه در سرشت آن. کلید نقد ادبی سازتر که از فلسفه ی او ناشی می شود جز این نیست که بدی ها را هر چه نمایان تر باید نشان داد تا دگرگون شوند.[5]

بله، نه تنها سارتر که تقریبا تمام کسانی که به نوعی از فلسفه ی ادبی او و جهان کافکا تاثیر گرفته اند به نوعی در آنچه نمایش می دهند جای هیچ امیدی به آینده ی بشر باقی نمی گذارند: در این نمایش تمامی درها گویی بسته است. اما چرا؟ رحیمی اینگونه می اندیشد که سارتر در جهان فلسفه و ادب با “امید” در افتاده است تا حس مسئولیت و آگاهی را در بشر بیدار کند…

نویسندگان خوش بین، خواننده را به چه چیز امیدوار می کنند؟ امید به اینکه جهانیان آسوده بخوابند، به این دلخوشی که نظم فلک همیشه به کام نیکان می گردد. این امید نیست، دروغ است زیرا فلک همانگونه می گردد که آدمیان حرکتش می دهند.[6] در برابر این اعتراض که چرا تمام کوشش های اگزیستانسیالیسم در کاوش بدی ها به کار می افتد سارتر می پرسد که: در اجتماع بدی وجود دارد یا نه؟ اگر هست باید با نهایت وضوح نشان داده شود. پنهان کردن بدی تزویر و خیانت است و این کار به همان اندازه ناپسند است که پزشکی میکروب را در بدن بیمار پنهان کند یا وجود آن را به روی خود نیاورد.”[7]

 

وقتی همه چیز بی ارزش می شود

موضوع تنها این نیست که با تمام توان از آنچه می اندیشیم درست است دفاع کنیم، بلکه بینش ما باید در تماس مستقیم با تاریخ و همینطور آینده ی بینش های موجود در فرهنگمان باشد. سترون سازی فرهنگی از فردیت سازی و اولویت بخشیدن به هر آنچه انسان لذت بخش می یابد آغاز می شود: هر کاری دوست داری بکن، هر ایده ای که می خواهی داشته باش، اما حواست باشد که خط قرمزهای ما را پشت سر نگذاری و وارد حریم ما نشوی. متولیان فرهنگ اینگونه دستور می دهند و بدین ترتیب هر سازمان یابی جمعی به علت پتانسیل های موجود برای وارد شدن در حریم متولیان ذاتا خطرناک است و تحمل نمی شود.

بنابراین انسانی که در برابر خود تمام راه ها را بسته می بیند، در دام همین سترون سازی فرهنگی افتاده است. نیهیلیسم تنها این نیست که در دل فاجعه و فقدان ارزشی برای دست یازیدن بیندیشی: همه چیز بی معنی است! بلکه می توان در دریایی از ارزش های ساخته شده بوسیله ی یک طبقه ی ممتاز، یک الیت سیاسی خاص غرق بود و کیلومترها از فاجعه دور بود[8]، اما باز هم با تنش های نیهیلیستی دست و پنجه نرم کرد. روش اگزیستانسیالیستی تنها یکی از روش های موجود برای برونرفت از چنین شرایطی است و رحیمی نیز با آسیب شناسی به جای خود در سلسله مقالات مربوط به یاس فلسفی راه را در وهله ی نخست در درک درست این روش می داند

پانویس


1- یاس فلسفی (مجموعه مقاله)، مصطفی رحیمی، انتشارات نیل، چاپ سوم فروردین 1350، ص10 و 11

2- همان، ص11

3- فلسفه ای که با آثار متفکرانی چون کیرکگور، مارسل و هایدگر شناخته می شود و می توان آن را نوعی بینش به جهان پیرامون خواند. پس از جنگ جهانی دوم نوعی از اگزیستانسیالیسم نوین به وسیله ی سارتر بنا نهاده شد که عقیده به اصالت انسان، آزادی انتخاب، تصادفی و بی هدف بودن هستی از ارکان اصلی آن هستند.

4- یاس فلسفی (مجموعه مقاله)، مصطفی رحیمی، انتشارات نیل، چاپ سوم فروردین 1350، ص40

5- همان ص57

6- همان ص 57

7- همان ص60

8- این فکر هم البته اشتباه و جزئی از تاثیرات رسانه ها در ساخت واقعیت پیرامون انسان امروز و نحوه ی کنش او است. فاجعه در همین نزدیکی است، در سوریه، در عراق، در یمن، در کنگو. و وظیفه ی رسانه با تاکید بر زندگی فردی آرام کردن ما و قرص کردن دل هامان است.

Save

Save

Save

Save

Save

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

بستن

بلوک تبلیغ حذف شد

با غیرفعال کردن بلوک تبلیغات از ما حمایت کنید.