تاریخ ایرانتاریخ ایران عصر پهلویتاریخ و اندیشه

صدای انقلاب شما را شنیدم

نگاهی به ناشنوایی سیستم سیاسی در دوره پهلوی دوم

نویسنده

سپهر ساغری

15 بهمن 1327خ، صدای گلوله ای جشن استقلال دانشگاه تهران را مبدل به فضای رعب و وحشت می کند. ناصر میرفخرایی از فاصله ای نزدیک شلیک می کند. جراحت شاه سطحی است اما بدبینی وی عمیق! شاه پس از این سوء قصد، بر دایره اختیارات خود افزود.

ظاهرا توطئه ترور علیه شاه بهانه لازم را جهت هرچه بیشتر بسته شدن فضای سیاسی کشور مهیا کرده بود. وی حزب توده را منحل و غیرقانونی اعلام کرد[1]! و حق انحلال مجلسین (سنا و مجلس شورای ملی) را بدست آورد.

 

در پاسخ به تصمیم شاه مبنی بر تاسیس مجلس موسسان، قوام نامه ای سرگشاده به شاه می نویسد. قوام، نویسنده فرمان مشروطیت و ناجی آذربایجان، در این نامه از شاه جوان خواست که سلطنت کند و از ورود به وادی حکومت بپرهیزد! وی در این نامه تصریح می کند:

“اعلیحضرت همایونی که حفظ و صیانت قانون اساسی را بر عهده گرفته و سوگند یاد فرموده اند چگونه امر می فرمایند این وثیقه محکم را که در دست مردم ایران است از ریشه و بنیان برهم زنند … و توجه نفرمایند که وقوع چنین فکری در حکم تعطیل قوانین و محو و الغای مشروطیت است و بالفرض اگر امروز به سلامت بگذرد و معدودی برای خوشامد اعلیحضرت یا در نتیجه تهدید و تطمیع در پیشرفت آن موافقت نمایند وای بر حال امروز و آتیه آن ها که سکوت و موافقت کرده اعلیحضرت را به مخاطرات عظیم آن متوجه ننموده اند”[2].

قوام ادامه می دهد:

“این تصمیم از هر جهت مضر و خطرناک و بر خلاف مصالح عالیه کشور است و اشکالات بسیار و عواقب ناگواری را نه فقط برای شخص اول مملکت ایجاد خواهد کرد و از نظر سیاست بین المللی نیز برای کشوری ضعیف مانند ایران در حکم سمی مهلک است و به همین نظر بوده است که در قانون اساسی ایران طبق اصل44، شخص پادشاه را از مسئولیت مبرا دانسته اند و در نتیجه همین عدم مسئولیت است که تمام مواردی که مربوط به فرماندهی کل قوا و عزل و نصب وزرا و سفرا و اعلام صلح و جنگ و صحه و امضای فرامین و آن چه از این قبیل هست عموما دارای جنبه تشریفاتی می گردد… چه اگر شخص پادشاه مداخله در امور مملکت فرماید طبعا مورد مسئولیت واقع می شود و طرف بغض و عناد عامه واقع می گردد…”[3] 

وی صحبت صریح خود با شاه را چنین خاتمه می دهد:

“با توضیحات معروضه استدعا دارد به گفته های مغرضین و متملقین توجه نشود و از چنین تصمیم خطرناک تا زود است انصراف فوری حاصل فرمایند… در صورتی که به عرایض صادقانه فدوی ترتیب اثر ندهند و باز مجد و مصر بر چنین اقدام باشند دیری نخواهد گذشت که ملاحظه خواهند فرمود این عمل موقتی و زودگذر، و نتایج آن بسیار وخیم و بی شبهه به خشم و غضب ملی و مقاومت شدید عامه منتهی خواهد گردید و آن روز است که سر نیزه و حبس و زجر مدافعین حقوق ملت علاج پریشانی ها و پشیمانی ها را نخواهند نمود”[4].

محمدرضا شاه
محمدرضا شاه

جدا از تحلیل انگیزه های فردی قوام، توجه به این نکته بسیار ضروری می نماید که مردی سرد و گرم چشیده گود سیاست، به خوبی عواقب اشتباهات شاه را پیش بینی می کند. اما در طرف مقابل دربار شاهنشاهی با پاسخی تند و تهدید آمیز به نامه قوام واکنش نشان می دهد و حتی لقب “جناب اشرف” را از وی بازپس می گیرد!

“چرا نخست وزیری سابقی که قسمت اعظم مشکلات موجود کشور از دوران زمامداری او به یادگار باقی مانده و جریان نامطلوب فعلی اکثرا نتیجه طبیعی و منطقی عملیات خودسرانه و مغرضانه آن زمان است حال به خود اجازه می دهد که به عنوان دلسوز ملت و غمخوار مردم و ملتی که در مدت زمامداری او دستخوش مطامع و اغراض خود و اطرافیانش بوده و اشفتگی اوضاع و بیچارگی عمومی را نتیجه ترویج رشاء و ارتشاء و توسعه فساد در تمام شئون کشور موجب و مسبب بوده و حقا می بایستی حال به کیفر سیئات اعمال خود در پنجه عدالت مقهور و گرفتار باشد و بقیه ایام زندگانی پلید خود را در گوشه ای از زندان سپری نماید، اکنون مجددا از فراموشی و جنبه رافت و شفقت مردم سوء استفاده نموده و در میدان سیاست اسب تازی و با ریختن اشک تمساح به حال عمومی دلسوزی و به تزلزل خیالی ارکان مشروطیت نوحه سرایی نماید… حال چگونه می شود که اصلاح و تکمیل قانون اساسی را که تازه مطابق قوانین اساسی سایر ممالک مشروطه سلطنتی که خود مخترع مشروطیت بوده اند و با توجه به سنت طبیعی یعنی اصل تکامل و ارتقاء صورت گرفته بر خلاف مصالح عالیه کشور می خوانید و خود را از آن به کلی بی اطلاع قلمداد می نمایید و حقوق و اختیارات مقام سلطنت را بی ادبانه و جسورانه تشریفاتی و بی پایه و مایه تلقی می کنید! … و چون خود موجب شده اید که پرده از روی اعمال و افعال مفسدت امیز شما برداشته شود و بالطبیعه صلاحیت داشتن خطاب جناب اشرف را فاقد می شوید. بدین جهت برحسب فرمان مطاع مبارک از این تاریخ عنوان مذکور از شما سلب می شود.”[5]

 

ناشنوایی سیاسی؛ زمینه سازی برای انقلاب

درخواست قوام از شاه برای رعایت قانون اساسی با بی توجهی و در فضای غبارآلود پس از سوء قصد بهمن 27، مسکوت ماند. درخواستی که پس از آن مصدق هم از شاه کرده بود. خواستی که در سال 56 نیز فروهر، سنجابی و بختیار نیز به نحوی دیگر مطرح کردند[6].

ناشنوایی سیستم سیاسی با درآمدهای هنگفت نفتی شدت بیشتری به خود گرفت. خشت خام استبداد دیوار بی اعتمادی و سوء مدیریت را بلندتر و شکاف بین ملت و حاکمیت را عمیق تر می ساخت. در حالی قراردادهای میلیاردی برای خرید اسلحه منعقد می شد که حاشیه نشینی فراگیر لشگر انقلاب را در دل خود می پروراند. لشکریانی که نه از میرزا ملکم خان کتابی خوانده بودند و نه از کسروی شناختی داشتند.

ایشان عمدتا در مساجد و پای منبر روحانیان از شهادت می شنیدند و ظلمی که پابرجا نخواهد ماند. در حالی که در کشور سینما ساخته می شد، بر جمعیت طرفداران هیئت های مذهبی افزوده می شد.

حذف نیروهای سیاسی منتقد رفته رفته تاثیرات سیاسی خود را هویدا می ساخت. تضعیف نیروهای منتقد سکولار از یک سو و تبلیغ فعالیت سیاسی تحت لوای دین (نظیر آن چه علی شریعتی می کرد) یا همان قرائت ایدئولوژیک، از سوی دیگر اندک اندک کفه ترازو را به سمت تاسیس حکومت دینی سنگین تر می ساخت.

خشونت سیاسی عصر پهلوی حتی از بطن جبهه ملی لیبرال مسلک، ابتدا نهضت آزادی با گرایش مذهبی و کمی بعد تر مجاهدین خلق با گرایش مبارزه مسلحانه را بیرون کشید. گرچه در ابتدا صدای انقلابیون به نوار نسبت داده شد اما در نهایت راه خود را به کاخ شاه باز کرد. شاه صدای انقلاب را شنید! اما کمی دیر…!

آزاد کردن بخشی از زندانیان سیاسی و روی کار آوردن نخست وزیرانی چون جمشید آموزگار، جعفر شریف امامی و شاپور بختیار گرچه با اصلاحاتی همراه بود اما بدلیل آن چه شاه و اطرافیانش در طول 25 سال نشنیده گرفته بودند خشت کجی بود که در نهایت به ریزش ختم شد.

نیروهای میانه رو از صحنه خارج شده بودند و در تمامی این سال ها فرصت توسعه سیاسی یا به تعبیر تمرین دموکراسی سلب شده بود. با ناشنوایی سیستم سیاسی در قبال هشدارهای قوام، مصدق و حتی هشدار بازرگان در دادگاه، آن چه بجا مانده بود خشم فروخفته مخالفانی بود که سال ها نفرت را مشق می کردند. صادق امانی، عضو جمعیت مؤتلفه اسلامی در دادگاه نظامی می گوید: «ما با بررسی اوضاع به این نتیجه رسیدیم که پاسخ به این «مسئله» از لوله تفنگ می تواند خارج شود»[7] 

مردی که از دوران کودکی به سوئیس رفته و در آن جا تحصل کرده بود نه فقط از نهال نوبنیاد مشروطیت صیانت نکرد بلکه با ورود به امور حکومتی زمینه برخوردهای متعدد و بحران آفرین با نخست وزیرانی چون مصدق را فراهم کرد که در نهایت با دخالت بیگانگان و وقوع کودتا مشروعیت حکومت را زیر سوال برد.

لبخند تلخ تاریخ به ایرانیان گوشزد کرد که حل مشکلات ایشان نه در میزان تحصیلات یا تسلط بر چند زبان فرنگی که در بازبینی ساختار اجتماعی استبداد زده ای ریشه دارد که سال ها دست نخورده باقی مانده است.

پانویس ها


[1] – اینکه چگونه شاه یک رژیم سلطنتی مشروطه می تواند یک حزب! را غیرقانونی اعلام کند جای تامل دارد

[2] – نامه قوام به شاه مورخه 26 اسفند 1328

[3] – همان

[4] – همان

[5] – به مورخه 19 فروردین 1329خ

[6] – این نامه که به نامه ی سه امضایی موسوم شد در تاریخ بیست و دوم خرداد 1356خطاب به شاه نگارش شده بود.

[7] – ناصر حریری، مصاحبه با تاریخ سازمان، 1358، صفحه 193.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

بستن

بلوک تبلیغ حذف شد

با غیرفعال کردن بلوک تبلیغات از ما حمایت کنید.