جامعهفرهنگ ایرانیمسایل اجتماعی

کمدی بحران

نگاهی به فیلم من دیه گو مارادونا هستم، آخرین ساخته ی بهرام توکلی

نویسنده

امید سلطانی

“چرا ما همیشه موقع بحران ها می پریم به هم؟ مشخصه که عامل اصلی بحران یه جاییه خارج از خونواده ی ما. عامل اصلی کسی نیست جز دیه گو مارادونا!”

یکی از ایرادهایی که برخی منتقدین سینما به فیلم های تولیدی دهه ی اخیر ایران وارد می دانند، شلوغی و سرسام آوری محتوای این آثار است. اگر تمام آثاری که در این سینما به تولید می رسند را در نظر آوریم -چه آن هایی که به جشنواره می روند و جایزه بگیر محسوب می شوند و چه آن هایی که در سوپر مارکت ها عرضه می شوند و در اتوبوس های بین شهری باید آن ها را تماشا [تحمل!] کرد.

میزان سر و صدای اضافی و بی موردی که آدم های داستان از خودشان تولید می کنند قطعا بیشتر از حد نرمال جهانی خواهد بود (فرض می گیریم چنین حدی وجود خارجی دارد!). اما از سوی دیگر به جاست که این منتقدان از خود سوال کنند بنا به چه ضرورتی کارگردان ها و بازیگران فیلم های ایرانی اخیر به سر و صدا و سرسام بی مورد علاقه نشان می دهند؟

آیا مجاز هستیم که این مورد را هم مثل خیلی از موارد دیگر تعمیم عادات و رفتارهای اجتماعی ما ایرانی ها در هنر و فرهنگمان بدانیم؟ عقیده ی نگارنده این است که بله می توانیم، اما ماجرا ابعاد دیگری هم دارد. سرسام و سر و صدا در یک فیلم همیشه از سر ناآگاهی کارگردان و ادامه ای بر عادات زندگی روزمره ی ما نیست.

در این میان هستند کارگردانانی که از چنین فضای پر التهاب و سرسام آوری دقیقا بعنوان ابزاری برای نقد و تخریب این عادات فرهنگی اپیدمیک در قالب به تصویر در آوردن و شوخی کردن با آن ها بهره می برند و از این طریق به شناخت “آنچه که هستیم، ولی هنوز به چگونگی بودنش آگاهی نداریم” کمک می کنند.

شاید بتوان یکی از مهمترین نظرگاه های تحلیل فیلم های عبدالرضا کاهانی را در همین نکته جست. بهرام توکلی، دیگر کارگردان نسل تازه ی سینمای ایران نیز در آخرین فیلم خود یعنی “من دیه گو مارادونا هستم” یک بحران خانوادگی مضحک را به تصویر می کشد و در ابعاد گسترده ای از فرم و محتوا ما را به تماشای خودمان دعوت می کند.

 

من دیه گو مارادونا هستم؛ نقد یک فرهنگ است

من دیه گو مارادونا هستم ساخته بهرام توکلی
من دیه گو مارادونا هستم ساخته بهرام توکلی

توکلی در مصاحبه با روزنامه ی شرق من دیه گو مارادونا هستم را “یک فیلم اجتماعی با تلقی غیر جدی نسبت به برخی عادت های فرهنگی مان در منازعات” معرفی می کند و درباره ی پر دیالوگ بودن و سر و صدای افراطی  فیلمش می گوید: «هدف ما با این دیالوگ‌ها ایجاد سرسام فرساینده بود.

تأکید داشتیم بر این افراط که با فرهنگ ما هم انطباق دارد. ما معمولا زیاد حرف می‌زنیم، با صدای بلند حرف می‌زنیم و مدام بر حرف خودمان در بحث‌ها پافشاری می‌کنیم و اصلا نظر طرف مقابل را نمی‌شنویم. عارضه‌ای که شخصیت‌های فیلم هم به آن مبتلا هستند.

فیلم قرار بود این سرسام‌ها را تصویر کند». روایت فیلم با یک واقعه ی نامعلوم آغاز می شود که منجر به شکسته شدن شیشه ی خانه ی راوی (فرهاد-سعید آقاخانی) شده است. او از اعضای خانواده اش علت را جویا می شود اما علاوه بر امتناع آن ها از پاسخ سر راست، دیالوگ هایی که بینشان برقرار می شود به جمله هایی کلیشه ای ختم می شود که در نوع خود جالب و تا حد زیادی ملموس است:

چرا با اون حس قبلی منو نگاه نمی کنی؟ (از طرف همسرش)”، “این شده که باباجونتون دوباره یه بهونه پیدا کرده که منو دق بده.(از طرف مادرش)”، “یکم به فکر خونوادت باش، یکم مسئولیت پذیر باش.(از طرف خواهر کوچکتر)”. داستان پر دیالوگ فیلم از همان ابتدا مشخص می کند که قرار است با یک سری از کلیشه ها در زندگی امروزی شهری سر و کار داشته باشد.

بهرام توکلی فرافکنی را به تصویر کشیده است

فیلم شخصیت های زیادی دارد و با اینکه تمام شخصیت ها در ابتدای فیلم معرفی می شوند، بیننده ممکن است به دلیل فضای پر تشنج و ملتهب داستان تا اندازه ای گیج شود و خطش را گم کند. علاوه بر شخصیت های دو خانواده، یک شخصیت فرعی مهم نیز در داستان معرفی می شود (صابر ابر) که بنا به شواهدی که فیلم به ما می دهد حضور نمادین خود کارگردان یعنی بهرام توکلی بعنوان خالق روایت است:

او نویسنده ای است که پنج داستان نوشته، هر بار سوژه هایش را می سوزاند تا قصه هایش جاودانه شوند. پنج داستان نوشته و پنج قتل مرتکب شده، نویسنده ای کم کار اما تاثیرگذار[2]. این شخصیت فرعی مهم، با اختیاری که بر روایت فیلم دارد و آن را اعمال می کند، موجب می شود تا پایان بندی فیلم آن گونه که او دلش می خواهد رقم بخورد، یعنی یک پایان خوش.

در این قسمت که یکی از جذاب ترین قسمت های فیلم است، داستان به هجو اغراق آمیز پایان بندی های خوش و مرسوم فیلم ها و سریال های ایرانی ختم می شود. اما پیچیدگی های فیلم، پابرجا می ماند و مخاطبی که خود را میان “داستان” و “واقعیت” در تعلیق می بیند تا آخرین صحنه بصورت آگاهانه در این تعلیق گرفتار می ماند. فیلم سرشار از میزانسن های زیبا و پر از جرئیات است و با اینکه بازیگران زیاد و سرعت بالایی دارد، با ظرافت و دقیق پرداخت شده است.

شخصیت پیمان (بابک حمیدیان) در فیلم بعنوان کسی معرفی می شود که سنگ را به سمت شیشه ی خانه ی فرهاد پرتاب کرده است. اما در اینکه واقعا چه چیز مشخصی باعث شده تا پیمان این کار را انجام دهد، گنگ و غیر قابل درک بودن شخصیت او نیز کمک کننده است.

او یک پرسوناژ مشخص نیست، مسلسل وار دیالوگ های فیلم هایی را که از بر است با خود تکرار می کند، عواطف و انگیزش هایش در طول فیلم از مخاطب مخفی می ماند و سرانجام می توان گفت که گرفتار نوع خاصی از بیماری روانی است که تنها روی پرده ی سینما قابلیت تحقق دارد:

سندرم سینما. به عبارت دیگر نفوذناپذیری این شخصیت بعنوان یک ترفند در فیلم به کار برده شده است تا علت اصلی و مشخص عملی که او مرتکب آن شده بر مخاطب پوشیده بماند. مسئله بسیار ظریف و قابل توجه می شود اگر کمی از داستان فیلم فاصله بگیریم و به این توجه کنیم که دعواهای متعاقب دو خانواده با گذشت زمان دیگر به مسئله ی اصلی خلاصه نمی شود و هر کس گویی انباری از دلایل و بهانه ها برای متهم کردن دیگری دارد که این اتفاق خام، به مثابه آغازگر برون ریزی و فرافکنی آن ها است.

به زبان ساده تر، مهره های دومینوی اختلافات و دعواهای سردردآور بین اعضای دو خانواده، با یک نیروی نامعلوم آغاز به ریختن می کنند و زنجیروار به ریختن ادامه می دهند. در تعلیق حقیقتی که برساخته ی داستان فیلم است، هر تفسیری از حقیقت برای کسی که آن را تولید می کند موجه قلمداد می شود و پیامدهایی را به دنبال خواهد داشت که همچون گلوله ی برفی که از کوه به پایین قل می خورد، رفته رفته بزرگتر و غیر قابل کنترل تر می شود.

درباره ی آنچه که در عنوان فرعی فیلم یعنی “فرافکنی دسته جمعی جهت کاهش عذاب وجدان عمومی” آمده نیز می توان نکات ظریفی از فیلم استخراج کرد. آنچه که فرافکنی دسته جمعی می نامیم قبل تر بارها با نام ها و عناوین مختلف چون توهم توطئه، پارانویای اجتماعی، سبک “کی بود کی بود من نبودم” و “دایی جان ناپلئونی” (کار کار انگلیسی هاست!) مورد بررسی قرار گرفته است.

اما این سبک پارانویایی بیش از آنکه در رفتار شناسی بررسی شود و بطور جامعه شناختی زیر تیغ نقد قرار گیرد، در سیاست و سیاست ورزی مورد توجه قرار گرفته است[3]. این وظیفه ی به حق فرهنگ و هنر معاصر است تا به انحای مختلف آسیب شناسی سبک پارانویایی در رفتار و نگاه جامعه ی ایرانی را پیگیری کند.

این فرافکنی دسته جمعی در فیلم من دیه گو مارادونا هستم تا به جایی پیش می رود که در نهایت و به طرز مضحکی شخصیت راوی (فرهاد) هر آنچه در داستانش رخ داده است را پس از مرگ خودش به گردن دیه گو مارادونا بیندازد و فیلم به جمله ای ختم شود که در ابتدای یادداشت آوردم: عامل بحران همواره کسی یا چیزی است بیرون از ما

پانویس ها


[1]-عنوان فرعی فیلم

[2]– فیلم من دیه گو مارادونا هستم ششمین فیلم بلند بهرام توکلی محسوب می شود.

[3] -یرواند آبراهامیان در مقاله ی “سبک پارانویید در سیاست ایرانی” ریشه های این پارانویا را در ایران پی گرفته، صورت های مختلف آن را با یکدیگر مقایسه کرده و از عواقب و پیامد های آن را برای ایران معاصر سخن گفته است.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

همچنین ببینید

بستن
بستن

بلوک تبلیغ حذف شد

با غیرفعال کردن بلوک تبلیغات از ما حمایت کنید.