تیتر اولفرهنگ ایرانیفرهنگ و هنر

ذبیح

داستانی درباره خشونت خانگی و پیامدهای اجتماعی آن

“ندانستی آیا

که آن کاو دست در خون فرزندان خود می‌کند

خشم خدایان را بر خانه و تبار خود می‌خواند؟”

 

“آن را که آمدنی می‌پنداری نمی‌آید

و آن نامدنی به ناگهان فرا‌می‌رسد.”

ائوریپیدس، ترجمه عبدالله کوثری، نشر نی، چاپ سوم، 1396، ص 128

 

نویسنده

علی میرمطهری

من همیشه تهران را با کابوس‌هایم به یاد می‌آورم… کابوس‌های مکرری که همه‌شان را از برم اما هر بار وحشت را به تمام تنم تزریق می‌کنند. گفته‌اند بنویس، گفته‌ام مسخره است. این‌بار می‌خواهم از خودم اراده نشان بدهم و بنویسمشان. نه به امید اینکه اتفاقی بیفتد.

تنها برای اینکه خسته شده‌ام و شاید خود این نوشتن اندکی از آن فکرها و تصویرها را از روحم بکَنَد و به ارواح کاغذی دفترهای خالی بسپارد. از آن روزها می‌نویسم. آن روزها که کوچ کردیم و آمدیم تهران تا زندگی تازه‌ای را شروع کنیم… و من همیشه تهران را با ردپای قهوه‌ای خاطراتم به یاد می‌آورم.

انگار که حالا و امروز این تهران نیست که دارم دود ماشین‌ها و کارخانه‌هایش را می‌دهم توی ریه‌ام. تهران برای من در همان دوران یخ زده و بعد از آن دیگر زندگی من معنایی نداشته است. بعد از آن روزگار سیاه که مثل قیر به بخت من چسبیده، دیگر نتوانسته‌ام زندگی کنم و هیچ چیز، هیچ چیز نه از زندگی‌ام کم شده و نه به آن اضافه.

از آنچه بر من گذشته باید حرف بزنم؛ آن ها هم همین را می‌گفتند اما من نمی‌توانم حرف بزنم. کسی که نمی‌تواند حرف بزند لابد باید بنویسد و من باید بنویسم… درسته… همین… جا. شروع می‌کنم: از عباس، برادرم.

عباس دو سال از من کوچکتر است. دو سال کم چیزی نبود و به من همیشه احساس بچه بزرگه را می‌داد. باید هوای برادر کوچکترم را هم می‌داشتم. رابطه‌ی ما رابطه‌ی خوبی بود. من برایش ادا درمی‌آوردم و او می‌خندید و من دوست داشتم که او می‌خندید.

خیلی وقت‌ها هم البته می‌زدمش، همانطور که بابا من را می‌زد. همانطور که مادر را می‌زد. “من این حرفا حالیم نیست! به من می‌گفتی، خودم درستش می‌کردم. اصن… اصن از حبیب می‌گرفتم. این همه مگه نگرفتیم؟ اینم روش.”

وقتی می‌خواست گریه کند می‌رفت یک‌جا قایم می‌شد و نم‌نمک اشک می‌ریخت برای خودش و بی‌صدا هق‌هق می‌کرد. من می‌رفتم قلقلکش می‌دادم. چقری می‌کرد اما زود یادش می‌رفت. گاهی هم سرش داد می‌زدم. همانطور که مادر سر من داد می‌زد. همانطور که سر پدر داد می‌زد.

اون کیه یاسر؟ کیه که زندگی ماره آتیش زده؟ چی کم گذاشته بودم برات بی‌معرفت؟ فقط بهم بگو کدوم غلطی تو ای دنیا هست که تو نکرده باشی؟ حالا آمدی برا من شاخ و شانه می‌کشی که نرو خونه‌ی این و آن کنیزی کن؟ من نرم کی شکم بچه‌هاته می خواد سیر کنه یاسر؟”

این بار هم هر دو باید لالمونی می‌گرفتیم و جیکمان در نمی‌آمد. بیرون که حق نداشتیم برویم. تازه آن موقع شب کدام بچه‌ای بیرون می‌رفت؟ توی آشپزخانه هم عباس نمی‌آمد و می‌گفت:

«می‌ترسم. سعید می‌گه خونتون جن داره.» به ناچار همانجا زیر لحاف و توی آن خفگی مرطوب به سر و صدای آن ها گوش می‌کردیم و همدیگر را نگاه می‌کردیم. تاریک بود، ولی می‌فهمیدم که چشم‌های درشت قهوه‌ای رنگ عباس با نگرانی من را نگاه می‌کند.

این را واقعا می‌فهمیدم چون همین الان هم چشم‌های قهوه‌ای رنگش توی تاریکی جلوی چشم‌هایم است که نمی‌دیدمش اما حسش می‌کردم. که تشتی از اشک زیر پلک‌هایش دارد می‌لرزد و من که دست‌ گوشتالویش را می‌گیرم-که همیشه‌ی خدا هم زخم بود- ناگهان “دوپ” یک قطره‌ی اشک درشت و گرم روی متکایمان چکه می‌کند. عباس همانطور بی‌صدا کنارم خوابیده بود و بخار نفسش تندتند به صورتم می‌خورد. اگر پتو را از سرمان می‌کشیدیم بابا چندتا هم نثار ما می‌کرد.

“تو خیلی بی‌جا کردی سرخود گفتی میام، مگه کس و کار نداری هر کاری دلت میخواد میری میکنی؟” من اما حواسم به عباس بود بیشتر. نمی‌دانم شاید این که باید هوایش را داشته باشم اینقدر دلم را قرص کرده بود یا اینکه دیگر عادت کرده بودم.

به فحش‌های بابا، به گریه‌های مادر، به دست‌های عباس که رعشه می‌گرفت. به شب‌هایی که دندان‌هامان را از بس به هم فشار می‌دادیم که درد می‌گرفتند… عباس راست می‌گفت که سعید می‌گفت خانه‌مان جن دارد.

آن جن‌های کوچک و خبیث از توی شکم‌هامان به سمت گلو بالا می‌آمدند و مثل بادکنک شروع می‌کردند به باد شدن و خفه کردن ما. «داداش من گریه ا‌م میاد» نه نه عباس، مرد که گریه… حق داشت اما عباس. آن شب خیلی طول کشید.

دستش را گرفته بودم که نترسد و راحت گریه کند و کمی بعد از آرام شدن اوضاع، وقتی بابا رفت توی حیاط سیگار بکشد و مادر گوشه‌ی خانه مویه می‌کرد خوابش گرفت. می‌خواستم پیش مادرم بروم اما فکر کردم لابد عباس واجب‌تر است.

دستم را محکم گرفته بود. چشمانم را که می‌بستم تاریکی بود و باز که می‌کردم تاریکی. سیاهی همه‌جا چنان جا خوش کرده بود که انگار قرار نبود هرگز از در بیرون برود. صدای تهران در شب مثل هیولایی که بعد از بلعیدن کلی خرت‌و‌پرت خُرخُر بکند، از دور به گوش می‌رسید.

شکل‌های عجق وجق توی فضا می‌رقصیدند، کرم‌های قرمز و بنفشی که وقتی توی آن تاریکی چشمانم را باز نگه می‌داشتم تندتند از جلوشان رد می‌شدند. خوب شد عباس خوابید، ترسیده بودم. بیدار شدم و گریه کردم، انگار که توی خواب باشم.

مادرم زن زیبایی بود، پدرم همیشه او را صدا می‌کرد گیلاس خانوم و او خوشش می‌آمد که پدرم صدایش کند گیلاس خانوم. شاید به خاطر آن درخت گیلاس بزرگی که در خانه‌ی پدربزرگ مادریم، حاج آقا، بود و او برای اولین بار مادرم را دید. “هی، کیه اون بالا؟… پیس، کی هستی؟ اون بالا چیکار می‌کنی؟” “گیلاسم. سر شاخه نشستم یکی بیاد بچینتم”…

پدرم آن وقت‌ها دلال زمین بود. کارش پول درآوردن از خرید و فروش ملک و ساختمان در شهرستان بود. در تهران بزرگ شده بود و برای خدمت آمده بود شهرستان، همانجا هم مانده بود. کس‌و‌کارش همه تهران بودند اما سال ها از او بی‌خبر. انگار که نباشد.

ما هیچ وقت عموها و عمه‌هامان را ندیدیم و نمی‌دانستیم اصلا عمو و عمه داریم یا نه. مادرم نوجوان بود که روی درخت گیلاس عاشق پدرم شد. حاج‌آقا هم که در آن دوره انگار درگیر بالاکشیدن ارث و میراث اولاد دیگر پدرش بوده کارش پیش یاسر گیر می‌کند و سر همین داستان‌ها دخترش را می‌فرستد خانه‌ی بخت تا پول و پله‌ی بیشتری به جیب بزند.

یاسر و مدینه را می‌آورد پیش خودش زندگی کنند، اما دیری نمی‌گذرد که مدینه، به اصرار یاسر هرچه حاج‌آقا در خانه اندوخته بوده را برمی‌دارد و دوتایی فرار می‌کنند تهران. تک‌و‌تنها و دلخوش به دوست‌و‌آشناهای یاسر و یک فامیل دور مادری مدینه، خاله خانم و حبیب‌آقا.

مادرم می‌گفت: «الان نبین ذبی جانم، اون موقع جانم می‌رفت برا یاسر. می‌گف بمیر می‌مردم. هنوزم دوسش دارم اما او دیگه خیلی‌وقته منو دوس نداره.» بیشتر داراییشان رفت برای اجاره‌ی یک خانه‌ی کوچک توی تهران و خریدن یک پیکان شکلاتی.

هنوز هم فکر می‌کنم روی زمین چیزی وجود نداشت که پدرم آن را بیشتر از پیکانش دوست داشته باشد. قدش حداقل به اندازه‌ی یک وجب از مادر بلندتر بود. موی کم پشت و چهره‌ی استخوانی رنگ‌پریده‌ای داشت. همیشه ته‌ریش می‌گذاشت و صورتش زبر بود.

عباس هیچ وقت نمی‌گذاشت او را ببوسد. می‌گفت: «آخه بچه‌گربه، تو به کی رفتی اینقد لوس بار اومدی؟». از وقتی دیدمش هر روز لاغرتر می‌شد و هر شب انگار که کوهی را از جایی بلند کرده باشد و جای دیگر برده باشد، خسته‌تر و شکسته‌تر.

بیشتر وقت‌ها نمی‌دیدمش و وقتی با من حرف می‌زد فقط نمره‌هایم را می‌پرسید. وقتی پیکانش را هنوز نفروخته بود ما را می‌برد بیرون و توی خیابان می‌چرخاند. تهران به همان سادگی که پیکان را به او داد آن را پس‌گرفت. از روزی که پیکان را فروخت هیچ وقت دیگر خنده‌اش را ندیدیم. هیچ‌وقت دیگر به مادرم نگفت گیلاس خانوم و هیچ‌وقت دیگر از من نمره‌هایم را نپرسید.

هر شب کار ما شده بود تحمل کار آن ها که شده بود داد و فریاد و عربده‌زنی و شیون. قبل‌ترها می‌دیدم که مادر به بوی تریاک یا الکل گیر بدهد و با خواهش و تمنا از بابا بخواهد دست از عیاشی بردارد. اما بوی تریاک و الکل آن کار را با زندگی ما نکرد که بوی ادکلن زن غریبه.

لکه‌ی ننگ رفیق‌بازی و پای‌بساط‌‌‌ نشستن آن بلا را بر سر زندگی ما نیاوردند که لکه‌ی ماتیک ماسیده روی پیرهن بابا. مادر همیشه داستان‌هایی از بچگی‌اش برای ما تعریف می‌کرد و اینکه چطور با پدرم آشنا شد و چطور دستی دستی جوانی خودش را سپرد به دست طوفان سرنوشت و ما هم که نمی‌فهمیدیم دقیقا چی می‌گوید؛ اما غصه می‌خوردیم. من بیشتر.

عباس از اول بازیگوش‌تر از من بود و یک جا بند نمی‌شد. حواسش جای دیگری پرواز می‌کرد. زیاد سمت مادر نمی‌رفت مخصوصا این اواخر که مادر همه‌ی حرصش از بابا را روی او خالی می‌کرد. می‌گفت: “این زود از شیر گرفتم اینقد تخس بار اومده.”

در شب‌های سردی که پای علاءالدین یله می‌شدیم روی رخت خواب‌هامان و مادر تکیه می‌داد به دیوار، میل‌های بافتنی را دستش می‌گرفت، پاهایش را سمت ما دراز می‌کرد و هی تکان می‌داد و می‌گفت: «درد بی‌درمون بگیره این باباتانه.

از همو اولم فهمیده بودم یه ریگی تو کفششه‌ها. ببین ساعت چنده الان؟ حالا من تا کی این بافتنی ها رو به هم ببافم که برسه خونه، ای خیال من راحت بشه؟ نمی‌دانم الان رفته پی کدوم عیاشی، پی کدوم رفیق، پی کدوم زن… از همو اولشم میدونی، بچه بودم… جوون بودم چیزی حالیم نبود.

خشونت خانگی

دل باختم بهش، چش و گوشم بسته بود دیگه خب… به من میگف مدینه، گیلاس خانومم، خوشبختت می‌کنم. با هم می ریم از این شهر. یه خانه بزرگ می‌خریم. از ای اتاق تا او اتاق چهارتا بچه گِل هم. دنبال هم می دون، بازی می‌کنن… منم می شینم برات هندونه قاچ می‌کنم می دم دستت.

تو به من کمک کردی منم جبران می‌کنم خانومم… نمی‌دانست من از او هیچی نمی خوام ذبی جانم. جبران چی‌چیه می خواست بکنه؟ من فقط می‌خواستم یه بند انگشت دوسم داشته باشه. نداشت ذبی جانم… نداره.»

عباس بعد از حرف زدن با خودش و موجودات خیالی که برای خودش ساخته بود خوابش می‌برد اما حرف‌های مادر توی گوش من زنگ می‌زدند و مثل یک نقاشی عجیب و غریب در دیواره‌های ذهنم نقش می‌بستن.

مثل یک طرح عظیم که همه‌ی وجودت را سِر می‌کند، اما نمی‌توانی برای کسی توضیح بدهی دقیقا چیست. آن وقت‌ها زبان کابوس را بلد نبودم اما انگار کابوس خوب زبان من را می‌دانست. من فقط می‌توانستم فکر مشق‌های ننوشته‌ام باشم که فردا صبح زود از روی دست سعید باید می‌نوشتم.

فکر جامدادی‌های تازه‌ای که مدرسه شروع شد همه خریده بودند و من نخریده بودم. فکر تلوتلو خوردن صبحگاهی وقت رفتن به مدرسه، چشم‌های ورقلمبیده‌ی توی عینک و سبیل ترسناک معلم، دوچرخه‌ای که پدر سال ها قرار بود برایم بخرد و هنوز نخریده بود.

دوچرخه‌ی قرمز رنگ شماره‌ی بیست خودم که توی رویاهایم با آن می‌توانستم توی کوچه دست‌باز رکاب بزنم. مثل سعید که دست‌باز رکاب می‌زد و من و عباس تماشایش می‌کردیم. من چه می‌فهمیدم مادر چه می‌گوید.

اما هنوز تک تک جملاتش را به خاطر دارم و مثل ذرات غباری که جلوی تابش نور خورشید خودشان را، خود نامرئی‌شان را نشان می‌دهند، با هر تلنگر یادم می‌آید. «مادر برات بمیره توام بخواب، منم بخوابم. دیگه خسته شدم از بس بافتم و بافتم و بافتم تو ای تاریکی. جز جگر بگیره ای یاسره… بخواب مادر تصدقت بره بخواب.» و شروع می‌کرد برایم لالایی می‌خواند تا بخوابم. مثل آب یخی که روی آتیش بریزند و من زیر گرمای دلچسب علاالدین در حالیکه انتظار یک طوفان را می‌کشیدم به خواب می‌رفتم.

حالا که رشته‌های درهم‌تنیده‌ی افکارم را دارم از هم باز می‌کنم تا نشانی از منشا این وحشت عمیق بیابم، می‌بینم که خاطره‌های من با شب‌گویی‌های مادرم یکی شده. انگار جوانی او را زندگی کرده باشم و غصه‌های او را هم خورده باشم.

همراه با او بالای درخت گیلاس عاشق شده باشم و تمام آنچه داشتم را فدای معشوقم کرده باشم و سرآخر تنها چیزی را که برایم باقی مانده، نفرت و حسادت بی‌حدی است که نثار او کنم. ذبیح تنها در دور مکرر کابوس‌های شبانه روحش به زمین سخت مالیده شد و دیگر هیچ. عباس که به دنیا آمد حواسم پرت او شد اما بعد از آن همه‌چیز به سمت بدتر شدن پیش می‌رفت.

سعید به خاطر اینکه با بچه‌ها نمی‌جوشیدم به من می‌گفت روانی. می‌گفت کم‌داری تو، برو پیش دکتر. بعدها فهمیدم راست می‌گفت. چیزی در زندگیم کم بود و آن خودم بودم. ذبیح تنها آن لحظه‌ای ذبیح بود که حرف آخر را زد.

همان روزی که دم ظهر بابا در را با سروصدا باز کرد و آمد تو… سرم را از دفتر مشقم بلند کردم و دیدم عصباتی تر از همیشه چهره‌ی لاغرش را در هم کشیده و نفس‌های تند و کوتاه می‌کشد. تلوتلو می‌خورد. معلوم بود توی حال خودش نیست. کتش را درآورد. انداخت روی صندلی و رفت آشپزخانه.

مادر ظرف می شست و می فهمیدم که او هم حرص دارد و دارد سر بشقاب ها و لیوان ها خالیش می‌کند. همه‌چیز مهیای یک آسمان‌غرنبه‌ی زمینی دیگر بود. آسمان‌غرنبه‌هایی که هر چهار فصل میهمان شوم چهاردیواری کوچک نفرین‌شده‌ی ما می‌شد و بارانش اشک‌های ساکتی بود که از گونه‌ی گوشتالوی عباس پایین می‌ریخت.

بابا گفت: «چی میگه خاله خانوم؟ چی گفتی بهشون؟» مادر حرف نزد. فقط ظرف ها را محکم تر به هم کوبید. داد زد: «با توام. میگم چی رفتی گفتی به خاله خانوم؟» مادر با دست کفی برگشت و داد زد:

-به کی می گفتم؟ کیو دارم ای دردمه بهش بگم مردکه؟ با تاکسی رفیقت کیه میبری می چرخونی اینور اونور؟ها؟ گفتم. کار خوبی کردم گفتم. کیو دارم منِ بی کس تو ای خراب شده؟

-مگه نپرسیدی یه بار ازم؟ گفتم مسافر بود. هر کیم دیده بهت اشتباه رسونده.

-از کی تا حالا راننده با مسافرش میره تو خونه ش؟ دو ساعت میمونه بعد تنها درمیاد سوار ماشین میشه؟… یاسر تو باز داری یه کارایی می کنی. داری دوباره زندگیمانه میپاشی از هم. آینده‌ی ای بچه ها را هم…

-بیخود. لازم نکرده تو فکر آینده ی اینا باشی تویی که با این کارات میری رو اعصاب اینا نه من… تا کی باید منو بپایی تو؟ واسم پادو بذاری بیفته دنبالم؟

-خدا خیرش بده افتاده حداقل ای دل من قرص شد پیش خودم دیگه یه دل دودل نمی شم. اگه نگفته بودم من می فهمیدم. زنا می فهمن یاسر. گفته بودم بهت. هزار بار…

بابا صدایش را برد بالاتر و با گردنش به مادر نزدیک تر شد. ما پاشدیم ایستادیم.

-منم هزار بار گفتم نرو خونه این و اون هر چی اینجا می گذره رو بذار کف دست غریبه. نتیجه ش میشه همین دیگه. پشت سر شوهرت حرف درمیارن. توام ساده ای باور می کنی.

-آی… یاسر… یاسر…” و خواست از آشپزخانه بیاید بیرون که بابا از پشت گرفتش:

-کجا؟ همین الان زنگ میزنی به خاله خانوم میگی اشتباه کرده هرکی کرده. دروغ گفته هرکی گفته. دوس ندارم طوری باهام رفتار کنن که انگار بابا ننه ی منن.

-به جا ای حرفا منه ببر با او زنیکه روبرو کن ببینم چی می خواد از جون زندگی من آخه.. تو حالت خوب نیست. اصلا برای چی ای وقت روز آمدی خانه قشقرق راه انداختی؟ که چی؟…عباس دوید رفت یک گوشه.

من دندان‌هایم را به هم می‌ساییدم و تماشایشان می‌کردم. پدر چندتا کشیده‌ی محکم به صورت مادر زد و او را کف آشپزخانه انداخت و عربده کشید. من دویدم دست‌هایش را بگیرم. با دست‌هایش من را پس زد و پرت کرد روی زمین.

مثل یک خرس مست بالاسر ما تندتند نفس می‌کشید. صدای جیغ عباس را می‌شنیدم.. رفت سمتش… رفتم سمت ظرف‌ها… عباس دست‌هایش را به دیوار چسبانده بود… دستم به دسته‌ی چاقو چسبید… از پشت می‌دیدمش… باید کاری می‌کردم…

 

از پشت چاقو را فرو کردم توی کتفش… کتف‌های چسبیده به شانه‌های عضلانی‌اش که بچه‌تر که بودیم سوارمان می‌کرد رویشان و می‌برد بالا تا دست بزنیم به الماس‌های آویزان از لوستر… تلالو نورهای رنگی توی الماس‌های لوستر. بنفش، آبی، زرد، قرمز، قرمز… قرمزی خون پدر روی زمین پخش می‌شد و چاقو محکم به دستم چسبیده بود.

***

این کابوس‌ها خوراک هر شب من بعد از روزهایی شدند که آن اتفاق افتاد. از عوض خیلی‌ها از خودم پرسیدم: چرا؟ اما جوابی برایش نداشته‌ام. یادم نمی‌آید. یادم نمی‌رود. آن آشوب‌ بیرونی از ناف به درون بدنم راه پیدا کرد و ذره ذره من را خرد کرد.

بی‌پولی همه‌چیز را بدتر کرد. بی‌پولی همه‌چیز را بدتر می‌کند. عباس را مادرم فرستاد پیش حبیب‌آقا و گفت مراقبش باشند. او هم درسش را خواند و حالا مهندس شده. هنوز هم برایم پول می‌فرستد اما این پول‌ها با اینکه آرامش را به دوروبرم بازگرداند اما درونم هنوز آشفته است از روزهایی که گذشتند.

هر بار سر هر کلافی را که گرفته‌ام تا به انتها برسم، به یک نتیجه‌ی منطقی و راضی کننده برای خودم نرسیده ام. نشده. نمی‌شود. بارها یاسر و مدینه را کنار هم گذاشته‌ام و برایشان سرنوشت دیگری تصور کرده‌ام. سرنوشتی که پوزه‌ی تیز مرگ عقبش کشیده نشود.

اشتباه دقیقا کجا رقم خورد؟ مادرم زیر بار فقر و اعتیاد بابا نشکست. ادامه داد تا وقتی که او تخت‌خوابش را با دیگری شریک شد. آتش شک و نفرت از همان زمان بود که در دل مدینه شعله‌ور شد. از همان زمان بود که جان‌نثاری مادرم برای سرپا نگه داشتن زندگی‌مان بدل به سوختن شد.

از درون می‌سوخت و دودش سقف خانه‌مان را سیاه می‌کرد. یاسر اسیر بود و اثیری دیرهنگام یک عشق. عشقی که مقارن بود با رفاقت نگاری و وافور با او و سوزاندن و دودکردن هر آنچه پشت سر داشت.

بعدها از طریق عباس شنیدم که از حبیب‌ آقا شنیده بود گویا دختری بوده که به ازای پول به او زهرماری می‌رسانده و کم‌کم میانشان رابطه‌ای شکل می‌گیرد و یاسر شیدای او می‌شود. به هر حال دختر تنها چند روز قبل از مرگ یاسر آب می‌شود و می‌رود زیر زمین و دیگر خبری از او نمی‌شود اما ساقی‌ها همه مدعی‌اند شاهد رابطه‌ی نزدیک یاسر و دختر بوده‌اند.

بابا اشتباهش چه بود؟ اینکه مادرم را دوست نداشت و با او ازدواج کرد؟ اینکه خیلی دیر عشق را شناخت؟ رفیق بد؟ معادله‌ی پیچیده‌ای است. اکنون که او را جلوی خودم تصور می‌کنم، وقتی تمام رنج‌هایی که به زندگی ما تزریق کرد را مرور می‌کنم و فریادش می‌کشم در نهایت وقتی به عشق نابوده‌ی او به مدینه می‌رسم، دم در می‌کشم. آدم‌ها راحت‌تر از چیزی که گمان می‌کنیم خرد می‌شوند. آدم‌های بی‌عشق راحت‌تر…

تق‌تق‌تق “آقا ذبیح؟ وقت قرصاتونه” پرستار آمد. زن مهربانی است که من را یاد مادرم می‌اندازد. با این حال نه می‌توانم با او حرف بزنم و نه نگاهش کنم. اوضاعم اینجا چندان هم بد نیست. به صدقه‌سری عباس بهم خوب می‌رسند و همه چیزی در اختیارم می‌گذارند اما من آدم نشده‌ام.

گاه آرزو می‌کنم به جای مادر خودم می‌رفتم آن بالا. باید هم من می‌رفتم. او به گردن گرفت و رفت. رفت و به ناحق در برابر قضاوت مردم  گردن کج کرد. رفت و دست‌های به‌خون‌آلوده‌ی من را برای این شهر نگه داشت. خدا برایت حفظش کند تهران. خدا ذبیح را برایت حفظ کند. خدا فرزند خلفت را برایت نگه دارد. فرزند حسرت‌ها و خشم‌ها.

“قرصاتونو گذاشتم رو میز آقا‌ذبیح. مراقب باشین خیلی دیر نشه فقط. بعدازظهر آقای دکتر هم میاد باهاتون صحبت کنه… اومم… من دیگه میرم… با من کاری ندارین؟”

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

همچنین ببینید

بستن
بستن

بلوک تبلیغ حذف شد

با غیرفعال کردن بلوک تبلیغات از ما حمایت کنید.