تاریخ ایرانتاریخ ایران عصر پهلویتاریخ و اندیشه

آزادی در زندان

بازخوانی تاریخی کتاب 53 نفر اثر بزرگ علوی

” آیا خیمه شب بازی  رفته اید؟ عروسک ها می آیند، می رقصند و می روند. بچه ها تماشا می کنند و خوششان می آید: زیرا آن ها  نمی بینند که در پشت پرده کسی نشسته و این عروسک ها را به بازی می گیرد. تارهای سیاهی از نوک انگشتان مرد پشت پرده به این عروسک ها وصل است و با حرکت انگشت ها این عروسک ها حرکت می کنند و تماشاچیان را مشغول می کنند و می خندانند. کمتر اشخاصی هستند که می توانند این تارها را ببینند… اما هر کسی این تارها را دید جایش در زندان است.”

علوی، بزرگ، پنجاه و سه نفر، تهران، انتشارات نگاه، چاپ ششم، 1393، صص 56 و 57

نویسنده

یلدا دنیایی مبرز

پنجاه و سه نفر نام یک کتاب 328 صفحه ای است که بوسیله ی بزرگ علوی (1282-1375خ) به رشته تحریر درآمده است. نام کتاب به شمار کسانی اشاره دارد که در دوران پهلوی اول به مدت چهار سال ( 1320-1316) به جرم عضویت و فعالیت در یک گروه کمونیستی زندانی شده اند. کتاب گزارشی داستان وار از وقایع زندان است و بزرگ علوی راوی آن، که خود یکی از افراد در بند بوده، به مثابه ی دیده بانی بینا، دانا و آگاه، روشنگری اجتماعی، فرهنگی و تاریخی را سیاق تحریر خویش قرار داده و مخاطب را به تاملی محتوم و گریزناپذیر فرامی خواند.

53 نفر، شروع داستان

رمان 53 نفر اثر بزرگ علوی
رمان 53 نفر اثر بزرگ علوی

صبح یک روز بهاری سال 1316خ، مطابق معمول، آموزگاران در اتاق استراحت گرد هم آمده بودند و در حالی که چای می نوشیدند، پیرامون اوضاع مملکت صحبت می کردند. ناگهان یکی از معلم ها وارد اتاق شد و با رنگ پریده گفت : “دکتر ارانی را گرفته اند.”

راوی داستان را از این مجمل آغاز می کند و با شرح نحوه دستگیری خود در مدرسه، استنطاق بدوی و تفتیش منزل ادامه می دهد. مادامی که در کنج و کنار جغرافیای ذهن، به خاطره شب اول زندان و عوالمی که از سرگذرانده می رسد، ناگهان تصویر سیاه و غبارگرفته ای در ذهن و ضمیرش جان و جولان می گیرد.

تصویری که بی درنگ و چیره گرایانه عنان قلم را بدست می گیرد. شب اول زندان برای راوی آبستن درد است. از تاریکی وهمناک سلول، سکوت و صدای یکنواخت چکمه آژان بر روی زمین، دیوارهای منقش به خطوط و دست نوشته های پوشیده در پرده ابهام، زیلوهای آلوده به شپش و سرمای جانسوز گرفته تا ستیز و آویز با این افکار که به غیر از او چه کسانی را گرفته اند و چه اتفاقاتی در پیش است، جملگی زخم هایی عمیق و فراموش ناشدنی بر پیکره ی راوی داستان است.

گرچه راوی خود زندانی زمان، مکان و امکان بوده و این کتاب به فراخور مقتضیات زمان خود به رشته تحریر درآمده اما نگارنده در سپیدی میان متن ها و سیاهی سطور تنها در پی توصیف تالمات و تاثرات فردی و شخصی نبوده است بلکه او رسالت ناهموار و پرگسست تری را برای قلم خویش برگزیده و به دنبال ترسیم فضای اختناق در دوره استبداد رضاخان و روشنگری اجتماعی، فرهنگی و تاریخی است. از این رهگذر گزارش تامل برانگیزی از سال های زندان روایت می کند:

” گرچه مدت ها بود که قانون از ایران رخت بربسته بود، باز صورت ظاهری آن حفظ می شد، باز عدلیه ای وجود داشت، عروسک هایی روی کرسی های وزارت و وکالت قیام و قعود می کردند اما دور زندان دیوار چین کشیده بودند، کسی از عدلیه جرات نمی کرد به آن نزدیک شود. هیچ کس نمی پرسید که به چه اتهام و جرمی مردم این کشور به زندان می افتند، چند نفر در سال در این جهنم از گرسنگی، بیماری، زجر و شکنجه می میرند. شهربانی و رضاشاه فقط یک ماموریت به رئیس زندان واگذار کرده بودند، زندان باید آرام باشد و هیچ کس نباید بفهمد درون آن چه اتفاقی می افتد![1]

از این رو هر آن چه رئیس زندان می خواست قانون بود! و هم چنین می افزاید در تمام سال های زندان حتی یک پاسبان هم ندیم که واقعا وظیفه خود را انجام دهد. وقتی می گویم ” وظیفه خود ” مقصود وظیفه وجدانی نیست، اصلا چنین توقعی ندارم، مقصودم وظیفه ای است که حکومت دیکتاتوری به او رجوع کرده بود.

حتی یک نفر پاسبان نبود که نتوان به بهای نه چندان گزافی او را خرید![2] همه آژان ها قاچاقچی بودند و در مقابل پول هر چه می خواستیم برای ما می آوردند.[3] البته در جامعه ای که رشوه خواری قبیح نیست، اشخاص دزد و رشوه خوار بی تقصیر هستند.[4] 

سخت ترین مصائب را می توان تحمل کرد، انسان به همه چیز عادت می کند. گرسنگی، سرما، اذیت و آزار و حتی شکنجه در صورتی که تکرار شود قابل بردباری است ولی چیزی که در زندان غیرقابل تحمل بود و اگر هم هر ساعت تکرار می شد باز درد شدیدی در درون ما ایجاد می کرد، توهین بود. آژان ها مخصوصا برای توهین به زندانیان سیاسی تربیت شده بودند.

این رفتار آژان ها با زندانیان یک علت مادی و اجتماعی نیز داشت. چه کسانی در دوره ی سیاه آژان می شدند؟ آن هایی که در زندگانی معمولی از عهده هیچ کاری برنمی آمدند. این ها افراد توسری خورده ای بودند و فشار زندگانی روز به روز آن ها را توسری خورتر می کرد.

از این جهت نادانسته انتقامی در دل آن ها از اجتماعی که بدین روزشان انداخته بود، ایجاد شده بود و چون قدرت نداشتند از اجتماع انتقام بگیرند، زندانیان سیاسی را مورد کینه و عداوت خود قرارمی دادند.[5] راوی در مقدمه کتاب بر این نکته ی مهم پای می فشارد که “به عقیده من اشخاص در سیستم شهربانی و عدلیه تقصیری ندارند و اگر گناهی متوجه آن ها می شد، ناچیز است، این ها محصول اوضاع و احوالی هستند که مجموعا دوره سیاه نامیده می شود.”[6]

چنین نگریستنی افشره اندوخته و آموخته ی نگارنده از جامعه ای است که در آن زیست می کرد. به دیگر سخن راوی معتقد است فساد اقتصادی، سیاسی و انحطاط فرهنگی موجود در جامعه به زندان هم تسری یافته است و نظام خودکامه و افرادی که در مسند قدرت هستند برآمده از همان جامعه ای هستند که در آن زیست می کنند.

 

ستیز و آویز آگاهی و استبداد

شرح تلاش نستوهانه ی زندانیان در بند برای آگاهی، خوانش و فهم مضمونی آکنده و مکرر در این کتاب است که آن را بیش از پیش خواندنی تر می کند و حتی خواننده امروزی را که تقریبا به طور گسترده به شبکه های اجتماعی و ارتباطی دسترسی دارد، به تاملی محتوم و ناگزیر فرا می خواند.

راوی روزنامه، کتاب و کاغذ را از مهم ترین محورهای مبارزه در حصار سلول های زندان برمی شمارد و بر این نکته مهم پافشاری می کند که اگرچه زندانیان در بند مکان و زمان بوده اند، اما بند زمان به مراتب وهمناک تر است. در چنگال روزمرگی زندگی زندان، هیچ روزی از روز دیگر متفاوت نیست.

از این رو بیکاری چون زهری مهلک و کشنده برای زندانی است. برخی برای گریز از این شورمندی به تریاک روی می آوردند تا در رخوت ناشی از این ماده افیونی فروغلتند. وانگهی آن کس که به جرم اندیشه در بند است نه به تریاک و رخوت ناشی از آن بلکه به سرزندگی قلم و متن مکتوب نیازمند است.

اگر چه در سال های ابتدایی زندان ورود روزنامه، کتاب، کاغذ و قلم به داخل زندان آزاد بود اما دیری نپایید که به دستور رضاخان ورود جملگی به داخل زندان ممنوع شد. از این رو مبارزه برای “دانستن” به شکل مستقیم و غیر مستقیم آغاز شد و حتی تا پای جان ادامه یافت.

از نامه نگاری به شهربانی و عدلیه و پافشاری بر حق داشتن کتاب و روزنامه گرفته تا پرداخت مبالغ هنگفت برای خرید پنهانی روزنامه از زندانبان ها و اعتصاب غذا. اگر آژانی برای زندانیان تریاک قاچاق می کرد چندان اهمیتی نداشت اما اگر به آنان روزنامه می فروخت ممکن بود که به طور کلی از هستی ساقط شود! در مواردی که در اثر سخت گیری های شدید، آژان ها مرعوب می شدند، زندانیان مجبور بودند علی رغم میل باطنی برای تهیه کتاب و روزنامه از خانواده های خود کمک بگیرند.

شیوه فرستادن کتاب و روزنامه به داخل زندان توسط خانواده ها بسیار خواندنی است، آن هم بارها و به تامل و درنگ! از قرار دادن روزنامه زیر مقوای جعبه شیرینی، دیگ برنج و شکم کوفته گرفته تا قرار دادن کتاب در جعبه چای، قند و خرما. موضوع مهم تر از تهیه کتاب و روزنامه، خواندن و پنهان کردن آن بود.

چرا که اگر از سلول یک زندانی روزنامه و کتاب کشف و ضبط می شد، اگر مجازات مرگ فرجام آن نبود لاجرم مجازات شکنجه، شلاق و سلول انفرادی را با خود به همراه داشت. به رغم وجود تمام محدودیت ها، راوی به یاد می آورد که چگونه  از کاغذ سیگار، قند و چای برای نگاشتن استفاده می کرده و چگونه در سال های بعد از زندان همین کاغذها مبنایی برای نگارش کتابی به نام “ورق پاره های زندان” بوده است.

 

اوج داستان: نقد خویشتن

 در کشاکش شرح وقایع زندان، ناگهان راوی بر مسند نقد خویشتن تکیه می زند که این نقد با غافلگیری بیش از پیش خواننده رابطه تنگاتنگی دارد. “من ادعا نمی کنم و گمان نمی کنم که هیچ یک از رفقای من هواه خواه این نظریه باشند که همه افراد پنچاه و سه نفر، صالح، فداکار و عاری از هرگونه عیب و نقصی بودند و دستگاه شهربانی روی اصول دقیقی کلیه اشخاص صالح را دستگیر کرده بود.

بر عکس اداره سیاسی کسانی را دستگیر کرده بود که نه فقط کلمه “کمونیست” را برای اولین دفعه در زندان شنیدند، بلکه ما بین ما پنجاه و سه نفر کسانی گرفتار شده بودند که اصلا ارزش اخلاقی نداشته و ابدا لیاقت نداشتند که جزو پیشتازان آزادی ملت ایران به شمار روند.”[7]

نگارنده ضمن این غافلگیری در ادامه می افزاید که پنجاه و سه نفر در شرف ایجاد و تکامل تدریجی بود. سلول هایی که پنجاه و سه نفر در آن زیست می کردند، بیشتر شبیه مدارس قدیمی بود تا منظره زندان، برخی زبان های خارجه می آموختند و عده ای دیگر خواندن و نوشتن یاد می گرفتند.

شعبان زمانی کفاش بی سوادی که با نطق ساده خود محکمه پنجاه و سه نفر را به لرزه درآورده بود، چندین مرتبه نان خود را فروخته و کتاب پایه اول تهیه کرده بود که سواد یاد بگیرد. چندین مرتبه مامورین زندان کتاب های او را کشف و ضبط کرده بودند، بالاخره او پیش رئیس وقت زندان رفت و از او پرسید:”چه مانعی دارد که من در زندان سواد یاد بگیرم؟ رئیس زندان پاسخ گفت: تو سواد نداری زبانت به این درازی است، می خواهی سواد یاد بگیری که لیدر شوی؟”[8]

در واقع پنجاه و سه نفر دریافته بود که اگر بخواهیم ملت ایران را بیدار کنیم، در وهله اول باید خود را تربیت کنیم، قبل از هر چیزی لازم است چشم های خود را باز کنیم. از این جهت دور هم جمع می شدند، کتاب می خواندند و ترجمه می کردند.[9] ترقی و تکامل تدریجی و در عین حال ناگهانی است. اگر آب را تدریجا گرم کنیم، انبساط یافته و بر حجم آن افزوده می شود، همین که درجه حرارت به صد رسید آب به غلیان آمده و ناگهان تغییر ماهیت می دهد، یعنی تبدیل به بخار می شود. این اصل در اجتماع صدق می کند.[10]

 

دکتر تقی ارانی و مجله ی دنیا: محور بازداشت ها

دکتر تقی ارانی در سال 1281خ در شهر تبریز پا به عرصه ی وجود گذاشت. دوران طفولیت و تحصیلات ابتدایی او مقارن با انقلاب مشروطیت بود. در سال 1301 خورشیدی برای ادامه تحصیل به برلین رفت و در رشته ی علوم طبیعی به تحصیل پرداخت. دوره ی تحصیل او در دانشگاه برلین مصادف با اوج نهضت کمونیستی و قیام کارگران در آلمان بود.

ارانی که با هزینه ی شخصی به آلمان رفته بود با شغل کارگری در چاپخانه، هزینه ی تحصیل خود را تامین می کرد. تماس او با طبقه ی کارگر انقلابی و آشنایی او با آموزش مارکسیسم لنیننیسم در این دوره آغاز می شود. بعد از بازگشت به ایران اولین شماره ی مجله ی”دنیا” را در بهمن ماه 1312 خورشیدی در تهران منتشر کرد. دکتر ارانی طرفدار فلسفه ماتریالیسم دیالکتیک بود.

مجله دنیا اولین شماره ی سال اول خود را این گونه آغاز می کند: “دنیا در مسائل علمی، صنعتی، اجتماعی و هنری از اصول مادی بحث می نماید و این اصل، رویه تاریخی آن را واضح می کند.” در مقاله ای دیگر که تحت عنوان “شش ماه مجله ی دنیا و انعکاس آن” در شماره ششم از این نشریه منتشر شد، می خوانیم:

“از 10 میلیون نفوس این ملت شامل 6 میلیون دهقان و ایلات ( توده ی اصلی) و 4 میلیون شهرنشین هستند. 6 میلیون دهقان در سرزمین پهناور ایران، پراکنده، از هم دور، عموما فقیر و بی سواد و در قید اسارات تعصب و خرافات هستند. تحت تاثیر این فلاکت های طبیعی و اجتماعی، دهقان ایرانی عموما ترسو، مطیع، متعصب، مکار و محروم از مزایای تمدن بشر امروز است. در ده تقریبا هیچ کتابی پیدا نمی شود. از 4 میلیون شهری هم تقریبا 2 میلیون باسواد است. یک دسته از آنان متعصب و کهنه پرست و دسته ی دیگر منورالفکر است، علل مادی که دسته اول را متعصب کرده است موقعیت اجتماعی آنان است. یک عده ی زیاد از این منورالفکرها فاسد هستند. در واقع آن ها همان توده متعصب و قدیم پرست هستند. یعنی نسل جدید پیشرفت های بدیع دنیا را می بیند و کم یا زیاد به طرف آن جلب می شود ولی محیط خانواده تحت تاثیر منافع طبقاتی و اجتماعی او را عقب می کشد و چون همین عمل مادی مانع از این است که این دسته از نسل جدید برای ترقی، یک ایدئولوژی دقیق علمی باشد، گسستگی فکری و اخلاقی در آن ها ظاهر می شود. این منورالفکر عاری از هر نوع قدرت اخلاقی و اجتماعی است. ضعف نفس، عدم استقلال فکری، دروغ، تقلب، تملق، چاپلوسی، ظاهرنمایی و خودنمایی و… از صفات مشخص این دسته از منورالفکرهاست. تنزل اخلاقی این دسته به حدی است که همواره تابع جریان و در جامعه بدون اثر بوده اند. این دسته با مجله دنیا مخالفت منظم ندارند زیرا فکری ندارند که رهبر آن ها مخالف با مجله دنیا باشد. ولی چون نان به نرخ روز می خورند و برحسب اقتضای زمان و مکان، گاه موافق و گاه مخالف فکر ما هستند. مخالفت و موافقت این دسته برای ما ارزش اجتماعی ندارد. اما بقیه منورالفکرها از نظر مجله دنیا، دسته مهمی هستند که هنوز فاسد نشده اند و بر حسب موقعیت اجتماعی خود دارای پیشرفت هستند. مجله ی دنیا با این طبقه و این طبقه با مجله ی دنیا کار زیاد دارند.[11]

انتشار مجله ی دنیا با چنین رویکردی با مخالفت دستگاه حاکمه روبه رو گردید. وزارت فرهنگ با صدور بخشنامه ای نشر مجله را ممنوع کرد و این نشریه در خرداد 1314خ به حیات خود خاتمه داد و حاصل آن که دکتر ارانی و یارانش مقیم زندان گردیدند.[12] اغلب پنجاه و سه نفر مشترک مجله دنیا بوده و مهم ترین جرم آنان این بود که دکتر ارانی را می شناختند اما درباره برخی حتی این جرم هم صدق نمی کرد! دکتر ارانی اما در زندان هم از پای ننشست و حتی زندان را نیز به یک دارالتربیه  تبدیل کرده بود. راوی در یک جمله او را این چنین توصیف می کند: “مفهوم دکتر ارانی ناقض مفهوم رضا خان است![13]

دکتر تقی ارانی
دکتر تقی ارانی

محاکمه ی کتاب

راوی گزارش خود را با  شرح محاکمه به پایان می برد او معتقد است محاکمه پنجاه و سه نفر را باید محاکمه کتاب نامید، زیرا مهم ترین جرم اغلب پنجاه و سه نفر این بود که کتاب خوانده و یا کتاب ترجمه کرده و یا کتابی را از کسی گرفته اند.[14] شاهکار محکمه پنجاه و سه نفر نطق دکتر ارانی بود. او شش ساعت و نیم صحبت کرد.

دکتر رویش به محکمه بود ولی گویی ملت ایران و تاریخ ایران را مخاطب قرار داده بود. او با نقد مفهوم قانون، عدم حضور هیئت منصفه، عدم علنی بودن دادگاه، وکلای مدافع از پیش تعیین شده، سانسور لایحه دفاعیات متهمان، شایستگی محکمه را به محاق تردید برد. یکی از پنجاه و سه نفر رو به محکمه گفت:

امروز شما در صدر این محکمه نشسته و قضاوت می کنید، روزی شاگردان مدارس راجع به این اوضاع قضاوت خواهند کرد. کاری نکنید که قضاوت آن شاگردان مدارس، شما را محکوم کند.[15] در محکمه سال 1317خ هر یک از اعضای گروه پنجاه و سه نفر، به تحمل سال های متفاوتی از حبس محکوم شدند. دکتر ارانی عامدانه به سلولی که جایگاه یک بیمار مبتلا به تیفوس بود، انتقال داده شد و یک سال بعد در اثر بیماری در گذشت.

دیری نپایید که در شهریور سال 1320، پس از ورود قوای متفقین به خاک ایران و سقوط رضاخان و تبعید او، زندانیان سیاسی آزاد شدند و داستان با نقل خاطره ی پنج دقیقه سکوت به احترام دکتر ارانی در روز آزادی پایان یافت. این که  بعد از شهریور 1320حصار سلول های زندان در هم شکسته شده و یا کسی به جرم اندیشه به بند گرفتار آمده یا خیر، پرسشی تلخ و تکراری است که پاسخ آن جز از مسیر مطالعه ی تاریخ عبور نخواهد کرد.

 

پانویس ها


1- علوی، بزرگ، پنجاه و سه نفر، تهران، انتشارات نگاه، چاپ ششم، 1393، ص 65

2- همان، ص 21

3- همان، ص 28

4- همان، ص 56

5- همان، ص 28

6- همان، ص 8

7- همان، ص 85

8- همان، ص 114

9- همان، ص227

10- همان، ص 304

[11]– جسیم، اسماعیل، تاریخ روزنامه نگاری در ایران، تهران، علمی، 1391، ج اول، صص 142- 139

11- همان، صص144- 136

12-  علوی، بزرگ، پنجاه و سه نفر، تهران، انتشارات نگاه، چاپ ششم، 1393، ص278

13- همان، ص 177

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

همچنین ببینید

بستن
بستن

بلوک تبلیغ حذف شد

با غیرفعال کردن بلوک تبلیغات از ما حمایت کنید.