جامعهزنانمسائل اجتماعی

آشنایان بیگانه

بررسی طلاق عاطفی با نگاهی به داستان کوتاه ایستگاه اثر طاهره علوی

نسیم داودی پناه
نویسنده:
نسیم داودی پناه

اگر می پسندید به اشتراک بگذارید

بیش از فکر کردن به علت وقوع طلاق باید فهمید که آیا این ازدواج بر اساس مبانی مادی، سودجویانه و ظاهری بوده است یا خیر؟ زمانی که زندگی شکل ظاهر و نمادین خود را در قالب مراسم عروسی و نشست و برخاست های اولیه، طی کرد و شکل جدی آن آغاز شد، اختلاف نظر، سلیقه و افق ها د را نشان می دهد و می تواند زودتر از سال و حتی در ماه های اول زندگی منجر به طلاق شود
صفائی راد، سوری، وارسته فر، افسانه. رابطه بین تعارض های زناشویی با طلاق عاطفی زنان مراجعه کننده به دادگاه های شرق تهران سال 1390، پژوهش اجتماعی:  پاییز 1392، دوره 6،  شماره  20 ; از صفحه 85 تا صفحه 106.

گاهی در مسیر زندگی، دو تن به منظور پیوند عاطفی کنار هم قرار می گیرند اما در کنار هم بودن را تجربه نمی کنند. حضورشان زیر یک سقف، واقعی است ولی حقیقت وجود و حضور هم را گم می کنند. چنین تناقضی منجر به ضعف عاطفه ی طرفین می شود. ضعفی که اندک اندک در رفتار و رابطه آشکار می گردد.

آن ها یکدیگر را می بینند اما به هم نگاه نمی کنند. گفتار و بیان در اختیار دارند اما حرفی برای در میان گذاشتن ندارند. فرصت گرفتن دستان یکدیگر را دارند اما لزوم و خواستی برای انجام این کار نمی بینند. در نتیجه آنچه در زندگی آنان رخ داده و مابینشان شکل می گیرد، طلاق عاطفی است. بازتاب این امر به طور صریح و مستدل، ممکن است به اندازه ی بیان هنری ماجرا، اثر بخش نباشد. از این رو در یادداشت حاضر به واکاوی داستانی کوتاه و هوشمندانه با موضوع طلاق عاطفی می پردازیم و نمود سمبلیک این موضوع را به زبان داستان بررسی می کنیم.

 

ایستگاه، روایت بیگانگی

« هوا تاریک بود. شوهرم از دور با دست اشاره می کرد که بیا. ساک را برداشتم و به طرفش دویدم»[1]

ایستگاه، داستان کوتاهی است از طاهره علوی که گمگشتگی زن و شوهری را روایت می کند. آن دو سوار قطار می شوند و پس از گذراندن شب در یک کوپه، صبح هنگام یکدیگر را گم می کنند. زن همسر خود را می بیند و به جا نمی آورد و در تمام طول داستان به دنبال شوهر خویش می گردد و مرد در انتظار بازگشت همسرش این سو و آن سو را نگاه می کند و با اینکه زن را می بیند، از تشخیص او عاجز است.

داستان در شب آغاز می شود و در روز پایان می یابد. نشانه های تاریکی در سراسر داستان موج می زند: هوا تاریک بود… نور چراغ های مسجد و اتاقک سوزن بان، در سیاهی شب سوسو می زد… بار دیگر نگاهی به کوپه انداختم. چراغش خاموش بود… پرده ها را لب به لب کشیدم… کور مال کور مال پتو را پیدا کردم…».[2] علوی از تاریکی بسیار هوشمندانه سود جسته است. خواننده با قرار گرفتن در یک فضای تاریک، به سیاهی و خاموشی روابط زن و شوهر پی می برد. عدم شناخت و غریبگی و سردی از همان ابتدای داستان آشکار است.

 «شوهرم از دور با دست اشاره کرد که بیا… شوهرم حتی نگاهی به من نیانداخت. اوقاتش تلخ بود. چرا؟ نمی دانم. شاید از شلوغی و فشار جمعیت بود. شاید هم…»[3]  راوی حتی دلیل اوقات تلخی شوهرش را نمی تواند به طور دقیق بازگو کند. دیالوگی بین آن دو در تمام طول داستان رد و بدل نمی شود. آن ها حرفی برای گفتن به هم ندارند و حتی نام یکدیگر را بر زبان نمی آورند.

این عدم شناخت حالات و عواطف یکدیگر و سردی مشهود میان زوجین، زمینه ی گم شدگی را فراهم می آورد و به عجز در تشخیص و شناخت صوری منجر می شود. خواننده هنگامی که با سطور گم شدن زن و شوهر مواجه می شود، با حس ترس، سرگشتگی و بلا تکلیفی راوی، حس هم دلی پیدا می کند:

شوهرم پتو را به خودش پیچیده بود و خواب هفت پادشاه را می دید. رفتم به صورتم آبی بزنم. وقتی برگشتم دیدم لباس پوشیده و دارد شیشه قطار را با زحمت پایین می کشد. در را که بستم، رویش را برگرداند. اما او که شوهر من نبود. دست پاچه شدم. فورا عذر خواهی کردم و از کوپه بیرون آمدم».[4] 

زن و شوهر آن قدر از یکدیگر فاصله گرفته اند که اینک در شناخت هم دچار اختلال شده اند. علوی به شیوه ای جذاب و خواندنی، از ابتدای داستان بستر را برای ضربه زدن فراهم می سازد. انتخاب راوی اول شخص، برقرار نشدن دیالوگ و توصیف هوای کثیف کوپه و تاریکی حاکم در آن، ذهن مخاطب را برای پذیرش گم شدگی آماده می کند.

زن و شوهر در سفر همراه یکدیگرند. در یک کوپه می خوابند اما در روشنی روز، توان شناخت هم را ندارند. در شلوغی ایستگاه پی یکدیگر می گردند اما برای هم به اندازه ی مسافران واقع در ایستگاه، غریبه اند. انتخاب مفهوم سفر و مکان هایی همچون قطار و کوپه و ایستگاه، از جمله گزینش های هوشمندانه ای است که علوی برای بیان داستان خویش از آن سود می جوید و به روایت، رنگ و بوی سمبلیک می بخشد.

کوپه ی کثیف و تاریک که زن پرده هایش را لب به لب می کشد، نمادی از خانه ی مشترک آن دو است. مردی که عاشق خواب است، همچون مرده ای است که در زندگی حضور ندارد و همواره خواب را به بیداری ترجیح می دهد. همسفر شدن، به گونه ای نماد همسری است که در آن فرد، بخشی از طول حیات خویش را با فردی دیگر همراه می شود و اما ایستگاه، انتهای راه است.

همه چیز در آنجا به واسطه ی روشنایی روز، آشکار می شود. داستان به طلاق عاطفی می پردازد که از جمله پدیده های فرهنگی جامعه ی معاصر ماست. زن و شوهر گرچه همچنان به زندگی با یکدیگر ادامه می دهند، اما رابطه ی عاطفی عاشقانه ی حقیقی با هم ندارند و همچون دو بیگانه فقط در قرابت با هم زندگی می کنند»[5]

 

طلاق عاطفی

طلاق عاطفی
دکتر شیرین احمدنیا

دکتر شیرین احمد نیا، مدیر گروه جامعه شناسی پزشکی و سلامت انجمن جامعه شناسی ایران به خبر گزاری میزان در تعریف طلاق عاطفی می گوید:

«شرکای زندگی در چهارچوب قواعد رسمی ازدواج و زناشویی به زندگی باهم و البته نه الزاما زیر یک سقف، ادامه می دهند اما رابطه عاطفی و احساسی و گاه جنسی و عشق و علاقه نسبت به یکدیگر را از دست می دهند و در بیشتر موارد بنا به انواع دلایل اجتماعی یا اقتصادی، ملاحظات فرهنگی، نگرانی نسبت به سرنوشت یا آسیب پذیری فرزندان یا ترس و واهمه ای که از شرایط تنهایی پس از طلاق و انزوا در سال های سالمندی دارند، گسستن پیوند زناشویی شان به شکل رسمی امکان پذیر نیست».[6]

نسبت به تعریف فوق، علوی در بستر هنر و ادبیات این پدیده ی اجتماعی را به خوبی بازگو می کند و با خلاقیتی هنرمندانه، طلاق عاطفی را در گم شدگی و بیگانگی زن و شوهر به تصویر می کشد. زن و شوهری که به سبب جدایی حقیقی، از احساسات، عواطف و نیت های یکدیگر بی خبرند و آن قدر شکاف بینشان عمیق و ژرف شده که حتی از شناخت چهره یکدیگر، درمی مانند.

همان طور که در داستان آمده، هم راوی و هم شوهر به خوبی می دانند شخصی به نام « همسر» در زندگی شان وجود دارد اما از ویژگی آن شخص صحبتی به میان نمی آورند. بیگانگی مفرطی که مابینشان پیش آمده، حس تشخیصشان را مختل کرده و این اختلال برای هر دو اضطراب و سرگشتگی به بار آورده است. مرد هنوز دم در ایستاده بود و مرتب سرش را به این طرف و آن طرف می چرخاند. بعد یک دفعه به طرف من برگشت و گفت: ببخشید شما خانم مرا ندیدید؟ تا آمدم جوابش را بدهم، رویش را برگرداند. بیچاره نگران زنش بود. من هم نگران شوهرم بودم. کجا رفته بود؟».[7]

آن ها نگران کسی هستند که نمی دانند کیست و تنها از او نقشی به یاد دارند. نقش زن. نقش شوهر! نقش و صفتی که جز اضطراب، کلافگی و سردرگمی نتیجه ای برایشان به یادگار نگذاشته است. این داستان کوتاه، نمونه ی نمادین برجسته ای است که پیامد طلاق عاطفی جوامع معاصر را بازتاب داده و مخاطب را به تأمل و اندیشیدن در این باره، وا می دارد و قصد دارد خواننده در مواجهه با این داستان سمبلیک، به رمز گشایی و بررسی نمونه های حقیقی اجتماعی دست یابد. چرا که معزل طلاق عاطفی، موضوعی نیست که بتوان به آسانی از کنار تبعات اجتماعی و روانی آن گذشت.

 

پانویس ها


[1] – علوی؛ طاهره؛ 1381؛ ایستگاه( زن در باد)؛ تهران نشر گیو، صص 7 تا 10

[2] – همان، صص 7 و 8

[3] – همان، ص 7

[4]– همان، ص 8

[5]– پاینده؛ حسین؛ 1389؛ داستان کوتاه در ایران ( داستان های مدرن)؛ انتشارات نیلوفر، ص 419

[6]–  ابعاد طلاق عاطفی در کشور ناشناخته است/ برخی گسست‌های عاطفی با مشاوره قابل رفع است  www.mizanonline.ir

[7]– علوی؛ طاهره؛ 1381؛ ایستگاه( زن در باد)؛ تهران نشر گیو، ص 9

Save

Save

Save

Save

Save

Save

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا