تاریخ ایرانتاریخ و اندیشه

فرهنگ سترون

بررسی پیشینه ی فرهنگ سیاسی در ایران (قسمت دوم)

 

“سرپرست، رهبر و فرمانده سیاسی ایل، خان بود. خان سرپرستی بود محلی، عضو همان شاخه ای از ایل که به فرهنگ، تاریخ و مسایل مربوط به ایل آگاهی کامل داشقامش مورورثی و مورد احترام و اعتماد اعضای ایل بود. خان رئیس امور سیاسی، نظامی و مظهر وحدت یکپارچگی ایل بود و بر کلیه کلانتران (سرپرستان طایفه) و طوایف ریاست داشت. وی نماینده رسمی و حقوقی ایل در برابر رفت و آمدهای خارج از ایل بود. هرچند که تصمیم های گرفته شده در ایل شورایی بود، ولی با مسئولیت خان به مرحله اجرا درمی آمد. “

سریع القلم، محمود، فرهنگ سیاسی ایران، نشر فرزان روز، چاپ پنجم، 1395، ص 59

عضدالملک رئیس ایل قاجار حدود 18 ماه نایب السلطنه احمدشاه بود.

 

نویسنده

سپهر ساغری

در قسمت پیشین فرهنگ سترون به گوشه های از وضعیت اجتماعی و فرهنگی ایران، بویژه در دوران معاصر اشاره شد و فرهنگ هرج و مرج و فقدان اعتماد را از نظر گذراندیم. در فرصت حاضر این مهم را پی می گیریم و به زوایان پیدا و پنهان فرهنگ سیاسی ایران و مولفه های آن می پردازیم.

 

 فرهنگ عشیره ای

در قسمت پیشین اشاره شد که بی راه نیست تاریخ ایران را تاریخ آمد و شد ایلات بنامیم. روند این آمد و شد در طول هزاره ادامه داشته و در دوران معاصر با بر سرکار آمد پهلوی ها به پایان می رسد! نبرد ایلات و دست به دست شدن تاج قدرت در بین ایشان رفته رفته فرهنگ سیاسی حاکم بر ایران را متاثر می سازد. در حقیقت در طول تاریخ ایران تا تاسیس حکومت پهلوی، حکومت بین ایلات مختلف دست به دست می شد!

از این رو چندان محل تعجب نیست که فرهنگ سیاسی ایرانی به نوعی در کالبد عشیره و ایل قوام یافته باشد. کالبدی که ویژگی های چون خویشاوند گرایی، روحیه جنگاوری و بقا و بسط عشیره از طریق تهاجم و ارجحیت منافع ایلی بر شخصیت فردی از زمره ویژگی های بارز آن بود. مبانی اندیشه عشیره ای نظیر صیانت از تمامیت ایل در دوران حاضر و برغم آشنایی ما ایرانیان با مفاهیم عصر تجدد، همچنان قابل مشاهده است.

 

خویشاوندگرایی

“خویشاوندگرایی و احساس تعلق به گروهی خاص و تحصیل امنیت فردی از طریق وابستگی به یک قوم ویژه، عواقب اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و حتی امنیتی فراوانی دارد. درچارچوب یک ایل آن چه ایجاد تعهد، مسئولیت و حتی وظیفه می کند و کنش های جمعی را شکل می دهد، رابطه خویشاوندی است.”[1]

اندیشه عشیره ای، موقعیت عضوی از عشیره در صحنه اجتماعی را به جایگاه ایل در جامعه و حتی دستگاه قدرت تفسیر می کند. از طرف دیگر فرد صاحب منصب در کنار انتظار ایل از وی، خود نیز می کوشد تا به نوعی دست سایر اعضای خانواده و قوم و خویش را بگیرد[2] و از آن به احساس مسئولیت و وظیفه یاد کند!” جای تعجب ندارد که شایسته سالاری قربانی محتوم چنین دیدگاهی است.

“خلوتیان پادشاه گویا از پست فطرتان و پست نژادان و بی تربیتان و بداخلاقان انتخاب شده بودند و از این رو وضع دربار ملاعبه بود. پادشاه شخصا با آن همه تعلیم و تربیت دارای هیچ علمی نبود و از اطلاعات سیاسی و تاریخی و غیره که لازمه جهانداری است، بی بهره بود و از این رو، مآل بینی و عاقبت اندیشی حتی برای خود و اخلاف خویش هم به خاطرش خطور نمی کرد… در عهد این پادشاه در هیچ شعبه از شعبات دولتی و مملکتی اصلاحی نشده بلکه نسبت به ایام پدرش تمام خراب تر گردید. حکومات علانیه حراج، القاب و فرامین به دست کهنه فروشان داخله و خارجه آشکارا به معرض بیع می رسید.”[3]

فرهنگ عشیره ای مختصات دیگری هم دارد که از مهم ترین آن ها روحیه جنگاوری است. در حقیقت ایلات و عشایر در حکم شمشیر دولبه ای بودند که همان قدر در دفاع از سرحدات به تاج داری پادشاه کمک می کردند که چون تهدیدی بالقوه امکان تاج برداری هم داشتند!

از این جهت حکومت با پیگیری سیاست های کوچ اجباری و یا تفرقه اندازی در بین آن ها، در تلاش بود تا نوعی توازن قوا ایجاد نماید. “مانند کردهای شمال خراسان که از کردستان بدان منطقه کوچانده شدند. در زمان صفویه نیز دسته هایی از ایل افشار را از خراسان به آذربایجان کوچ دادند و شاخه ای از آن ها را نیز به کهگیلویه و خوزستان فرستادند.

در سال 1206 قمری که آقامحمدخان قاجار ایالت فارس را فتح کرد، 12 هزار خانوار از ایلات الوار را که مایه ضرر مالی برای قاجار بودند، از اطراف شیراز کوچاند و در حوالی تهران سکنی داد. همچنین ایل هزاره را در زمان ناصرالدین شاه به خراسان آوردند…”[4]

 

غارتگری به مثابه یک ارزش

“فرهنگ غارت به ویژه هنگام تندرستی، بسیار اهمیت دارد و فرد غارتگر صاحب افتخار و قدر و منزلت اجتماعی است و در رده های بالای نردبان اجتماعی قرار می گیرد. همان گونه که در شهرها دانشجوی جوانی که تحصیلات خود را به پایان رسانده هنگام خواستگاری از دختری به خود می بالد، در بین عشایر نیز جوانی که چندین بار دست به غارت زده؛

به عنوان مثال، اسب یا چند راس گوسفند و بز به غنیمت آورده، در سلسله مراتب ارزش ها بالاترین ارزش اجتماعی را دارد و هنگام ازدواج وضع مناسبی در خانواده دختر به دست می آورد و مورد پسند پدر عروس قرار می گیرد.”[5] شاید در گذشته مفهوم غارت و غارتگری صحنه ای از هجوم سوارانی سیاه پوش با چهره هایی درهم را تداعی کند اما در دوران معاصر نه با سوارانی بر مرکب که با افرادی بر مسند قدرت مواجه ایم که با اموال دزدی، صاحب مقام و شوکت شده اند. نکته قابل تامل در برداشت عمومی است که گرچه از فساد شکوه می کند اما در خلوت خویش کم نیستند کسانی که دزدی یا دیگر اشکال فساد را زرنگی تلقی می کنند!

 

 ­­­در نبرد با فردیت

در جهان بینی عشیره ای فرد مجذوب ساختار بزرگتری به نام ایل است. منافع ایلاتی بر هویت فردی ارجح است و نظرات و دیدگاه افراد محلی از اعراب ندارد. بنابراین صیانت از تمامیت ایل بر حفط هویت و شان فرد مقدم است.[6] در نظام فکر ما ایرانیان شخص اول دستور می دهد و دیگران تبعیت می کنند. جایی برای پرسش نیست.

چرا، آغاز اندیشیدن است اما در فرهنگ اقتدارگرا اعمال و سلایق شخص صاحب قدرت چرا ندارد! حال این فرد پدر خانواده باشد یا خان ایل یا پادشاه کشور! اندیشه عشیره ای جایگاهی برای استقلال فکری و رفتار قایل نیست. هر نوع نگاه و تفسیر متفاوت از پدیده ها، خود به منزله خطری بالقوه برای تمامیت دستگاه استبدادی است.

سرنوشت میرزاحسین خان سپهسالار یا امیرکبیر در دوره ناصری الدین شاه یا تیمورتاش و علی اکبر داور در دوره رضاشاه و یا احمد قوام و محمد مصدق در دوره محمدرضا شاه، از نمونه های شاخص تجلی و تداوم فرهنگ اقتداری عشیره ای است. نکته حایز اهمیت در تداوم روحیه ایلاتی در دوره پهلوی در این است که برخلاف حکومت های پیشین مبنای قومی و ایلی ندارد اما همچنان مختصات فرهنگی ایشان را حمل می کند!

رضاشاه، که در مدرن ساختن جامعه ایران تا جایی پیش رفت که آمرانه چادر از سر زنان برمی داشت یا حتی ولیعهدی که تحصیلکرده سوئیس بود، در اقتدارگرایی چون اسلاف خود عمل کردند. دایره ی بی اعتمادی و ساختار اقتدارگرا حتی به بانیان قدرت رحم نمی کند. یکی از نمونه های قابل توجه در تاریخ معاصر ایران برخورد محمدرضا شاه با ناجیان تخت و تاج پهلوی است.

پس از حدود یک دهه فطرت از به سلطنت رسیدن محمدرضای 20 ساله در شهریور 1320خ، رفته رفته حلقه ی نیروهای طرفدارشاه بزرگتر می شود. شاه مشروطه همان قدر با احمد قوام، نویسنده فرمان مشروطه، دچار اختلاف می شود که چندی بعد با محمد مصدق!

شاه که پس از کش و قوس های بسیار با قوام و نامه نگاری های طرفین نهایتا آنچنان بر وی غضب کرد که لقب همایونی را از وی بازستاند، در کوران زد و خورد سیاسی دیگر با مصدق در تیرماه 1331خ مجددا به نویسنده فرمان مشروطیت روی آورد! حال احمد قوام، بدون لقب سلطنتی، نقش ناجی سلطنت را ایفا می کرد.

قوام به جای مصدق نخست وزیر ایران شده بود گرچه مصدق نهایتا با خروش ملی در 30 تیرماه 1331خ مجددا به صحنه سیاسی بازگشت اما حدود یک سال بعد با کودتایی به رهبری فضل الله زاهدی، نظامی کهنه کار، از نخست وزیری خلع و به حبس و نهایتا حصر افتاد! شاه که همراه ملکه در جریان کودتا از کشور گریخته بود بر روی فرش قرمزی که زاهدی پهن کرده بود به کشور بازگشت. اما دو سال بعد نخست وزیر کودتا هم کنارگذاشته شد.

با محکم شدن پایه های سلطنت نیازی به زاهدی احساس نمی شد. این بار زاهدی بود که از فرش قرمز عبور می کرد! او در پای پلکان هواپیمایی که وی را به سوییس می برد به چند تن از دوستانش که برای بدرقه او آمده بودند گفت: بیچاره دکتر مصدق حق داشت![7]

در مقام قیاس با سرنوشت مصدق یا حتی زاهدی که هر یک حدود دو سال نخست وزیر بودند می توان به امیرعباس هویدا اشاره کرد که 13 سال نخست وزیر ماند! شاید پرسش مهم این باشد که چه تغییری در ساخت حاکمیت رخ داده که چنین ثباتی قابل رویت است؟ اساسا این تغییر در ساختار حکومت پدید آمده یا با منویات شخص اول مملکت رابطه دارد؟

“وقتی هویدا شرفیاب می شود تماما دستورات شاه را در موارد گوناگون بدون چون و چرا یادداشت می کند و برای خوش خدمتی هر چه بیشتر در بین راه کاخ نیاوران تا نخست وزیری، بسیاری از اوامر ملوکانه را با تلفن اتومبیل نخست وزیری به مراجع مربوطه ابلاغ می نماید و یکی دو ساعت بعد اجرای تمامی اوامر را به عرض می رساند. شاه چنین سرعت عملی را در اجرای دستورات خود از هیچ نخست وزیری ندیده بود.”[8]

 

پانویس ها


1- همان، ص 57

2- سریع القلم، محمود، فرهنگ سیاسی ایران، نشر فرزان روز، چاپ پنجم، 1395، ص 61

3- همان، ص 94

4- همان، ص 56

5- سریع القلم، محمود، فرهنگ سیاسی ایران، نشر فرزان روز، چاپ پنجم، 1395، ص 66

6- به طور مثال می توان از “خون بس” به عنوان مکانیزمی برای حل اختلاف در میان بختیاری ها، بلوچ ها یا عرب ها، اشاره کرد.

7- سریع القلم، محمود، فرهنگ سیاسی ایران، نشر فرزان روز، چاپ پنجم، 1395، ص 128

8- همان، صص 132 و 133

Save

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

بستن

بلوک تبلیغ حذف شد

با غیرفعال کردن بلوک تبلیغات از ما حمایت کنید.