تیتر اولفرهنگ ایرانیفرهنگ و هنر

یک روز صبح زود

بریده ای از داستان ماهی سیاه کوچولو به مناسبت 2 تیر زادروز صمد بهرنگی

یک روز صبح زود، آفتاب نزده، ماهی کوچولو مادرش را بیدار کرد و گفت: مادر می خواهم با تو چند کلمه یی حرف بزنم.
مادر خواب آلود گفت: بچه جون حالا وقت گیرآوردی! حرفت را بگذار برای بعد، بهتر نیست برویم گردش؟
ماهی کوچولو گفت: نه مادر من دیگر نمی توانم گردش کنم. باید از اینجا بروم.
مادرش گفت: حتما باید بروی؟
ماهی کوچولو گفت: آره مادر باید بروم.
مادرش گفت: آخه صبح به این زودی کجا می خواهی بروی؟
ماهی سیاه کوچولو گفت: می خواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست. می دانی مادر، من ماه هاست تو این فکرم که آخر جویبار کجاست و هنوز که هنوز است، نتوانسته ام چیزی سر در بیاورم. از دیشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصمیم گرفتم بروم آخر جویبار را پیدا کنم. دلم می خواهد بدانم جاهای دیگر چه خبرهایی هست.


بریده ای از ماهی سیاه کوچولو اثر صمد بهرنگی

جشنواره" هنر برای همه"

1 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن