تیتر اولفرهنگ ایرانیفرهنگ و هنر

سعدی، عابدی عالم

سعدیا چون تو کجا نادره گفتاری هست؟   یا چو شیرین سخنت نخل شکر باری هست؟

یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟  هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست؟

ملک الشعرا بهار، مسمطات

نسیم داودی پناه نویسنده: نسیم داودی پناه

“سعدی” سخن ور و حکیمی است که درباره او از دیر باز تا کنون بسیار گفته اند و نوشته اند. این که که بود و چگونه زیست، یک سوی ماجراست و این که چگونه می اندیشید و چگونه نوشت نیز سوی دیگر مطلب است. به نظر می رسد هر نویسنده، حکیم و دانشمند راستین، بیش از آنکه در پی شهرت و شناخته شدن باشد، خواستار ادراک و بهره مندی مخاطب از اندیشه، تلاش و تجربیات اوست. پس چه نیکوست به چیستی آثارشان بپردازیم و از مفهوم آن برای رشد فردی و اجتماعی برخوردار شویم.

 

سعدی منتقدی منصف

بی شک ” گلستان” جزو یکی از مشهورترین آثار سعدی است. این اثر چه به لحاظ صورت و زیبایی سخن و چه به لحاظ معنا و هدف، قابل ستایش و تأمل است. با وجود این، بهتر است در نظر داشته باشیم هیچ متن کهنی مقدس نیست و باید پذیرفت برخی از مطالب آن ها مشمول زمان گشته و امروز کاربست آن، خردمندانه به نظر نمی رسد.

اما برخی از مفاهیم نیز آن قدر غنی و ژرف هستند که نمی توان آن ها را مختص زمان و مکان خاصی دانست. این گونه مفاهیم عموما از انسان و مسائل انسانی به طور عام سخن می گوید که کهنه شدنی نیست. به نمونه می توان به “حکایت 38” از باب دوم گلستان اشاره کرد:

فقیهی پدر را گفت: هیچ از این سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمی‌کند به حکم آن که نمی‌بینم مر ایشان را فعلی موافق گفتار:

ترک دنیا به مردم آموزند // خویشتن سیم و غلّه اندوزند

عالمی را که گفت باشد و بس // هر چه گوید نگیرد اندر کس

عالم آن کس بود که بد نکند // نه بگوید به خلق و خود نکند

اَتَأمُرونَ الناسَ بِالبِرِّ وَ تَنْسَونَ اَنفُسَکُم

عالم که کامرانی و تن پروری کند // او خویشتن گم است که را رهبری کند

پدر گفت: ای پسر! به مجرد خیال باطل نشاید روی از تربیت ناصحان بگردانیدن و علما را به ضلالت منسوب کردن و در طلب عالم معصوم از فواید علم محروم ماندن، همچو نابینایی که شبی در وحل افتاده بود و می‌گفت: آخر یکی از مسلمانان چراغی فرا راه من دارید. زنی فارجه بشنید و گفت: تو که چراغ نبینی به چراغ چه بینی؟! همچنین مجلس وعظ چو کلبه بزّاز است آنجا تا نقدی ندهی بضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری سعادتی نبری.

گفت عالم به گوش جان بشنو // ور نماند به گفتنش کردار

باطل است آنچه مدّعی گوید // خفته را خفته کی کند بیدار

مرد باید که گیرد اندر گوش // ور نوشته است پند بر دیوار

صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه // بشکست عهد صحبت اهل طریق را

گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود // تا اختیار کردی از آن این فریق را

گفت آن گلیم خویش بدر می‌برد ز موج // وین جهد می‌کند که بگیرد غریق را

حکایت شامل دو بخش و ایده است. بخش نخست از زبان فقیهی آغاز می شود که با پدرش صحبت می کند. او معتقد است سخن و موعظه علما به هیچ نمی ارزد و نمی توان به آن ها و سخن ایشان اقتدا کرد زیرا خودشان عکس آنچه می گویند و نمایش می دهند، عمل می کنند و این موضوع مانع پذیرش گفته آنان می گردد. ایده نخست این حکایت، مطلبی است که امروزه نیز جایگاه دارد و قابل باور است.

کم نیستند افرادی که به دلیل فساد پشت پرده عالمان از تبعیت و پیروی ایشان سر باز زده اند و حتی دیگر به مفهوم گفته هایشان نیز وقعی نمی نهند. این دسته درست شبیه فقیه حکایت، گله مند هستند و این امر را زشت و قبیح می انگارند. تا این جای ماجرا، هر گونه که نگاه کنیم حق با فقیه است و نمی توان ایرادی بر نظر او گرفت. اما سعدی به جای مخالفت و توجیه کار عالمان ریاکار، از زاویه ای به مطلب می نگرد که بسیار ژرف و انسان ساز است!

بخش دوم حکایت، ایده ای است که از زبان پدر بیان و مطرح می شود. پدر بدون اینکه بر کار عالمان گم کرده راه صحه بگذارد، انگشت اتهام را به خود فقیه و به طور عام، به فرد فرد مخاطبان بازمی گرداند. او معتقد است به خاطر گوینده فاسد نباید مطلب مفید بیان شده را نیز فاسد انگاشت. چنین نگاهی خبر از بینشی می دهد که از سطح عبور کرده و در پی ایراد گرفتن از دیگران نیست.

منظر بینش چنین فردی، رشد و تعالی خویشتن است. پس در این مسیر هر آنچه نیک است می شنود و به کار می بندد. فارغ از آنکه چه کسی و با چه خصوصیتی آن سخن درست را گفته است. سعدی در اینجا آن ایده نخست خدشه ناپذیر را به گونه ای به چالش می کشد که تلنگری برای مخاطب باشد. مخاطبی که می خواهد با دست آویز کردن بهانه ای، دست از رشد و تعالی شخصیتش بردارد و به جمع کسانی ملحق شود که نسبت به تربیت فردی خویش بی اهمیت بوده و در خیل شاکیان بی هدف، در جامعه پرسه می زنند.

سعدی در مقام مصلح اجتماع، آگاه است عالمان ریاکار و فاسد در جامعه موجبات دلزدگی و بی اعتنایی مردم را فراهم آورده اند و آن را خطری برای جامعه می داند. از این رو در بخش نخست حکایت با بر شمردن زشت کاری های آنان، از ذکر آیه ای برای تنبه ایشان بهره می برد که “آیا مردم را به نیکی فرا می خوانید و خود را فراموش می کنید.”[1] در اینجا سعدی عالمان بی عمل را هشدار می دهد و تزویر ایشان را به زیبا ترین وجه بیان می کند:

عالم که کامرانی و تن پروری کند   او خویشتن گم است که را رهبری کند؟

جامعه و نقد پذیری
جامعه و نقد پذیری

اما از سویی دیگر او می داند اگر مردم نسبت به مفاهیم اصیل و راستینی که از جانب دغل کاران بازگو می شود بی اعتنا و دل سرد شوند، دیگر تربیت از اجتماع رخت خواهد بست پس از زبان پدر که دانای حکایت اوست، مخاطب را متوجه سهل کاری و راحت طلبی خویش می کند و می گوید به خاطر دو رویی گوینده نباید گفته درست را نیز کنار نهاد:

“به مجرد خیال باطل نشاید روی از تربیت ناصحان بگردانیدن.” سعدی می داند اگر هر فرد به تربیت و رشد خویش بپردازد، جامعه رشد یافته خواهد شد و تنها در این صورت است که عالمان ریا کار نیز جایگاهشان سست می شود. او در پایان حکایت با آوردن چند بیت، مطلب را به بهترین وجه پایان می دهد:

گفت عالم به گوش جان بشنو // ور نماند به گفتنش کردار

باطل است آنچه مدعی گوید // خفته را خفته کی کند بیدار

مرد باید که گیرد اندر گوش// ور نوشته ست پند بر دیوار

صاحب دلی به مدرسه آمد ز خانقاه // بشکست عهد صحبت اهل طریق را

گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود // تا اختیار کردی از آن این فریق را

گفت آن گلیم خویش به در می برد ز موج // وین جهد می کند که بگیرد غریق را

 در سه بیت نخست، سعدی در خلال یک مثال که ضرب المثل گردیده، سخن را تکمیل و تفهیم می کند. اما سه بیت آخر به گونه ای سخن اصلی و هدف نهایی حکایت است. مصلح اجتماع پس از تربیت و رشد فردی، گام را فراتر می نهد و با یک مثال بی نظیر، به مخاطب می گوید مرحله ای نیز پس از رشد فردی وجود دارد و آن نجات اجتماع است!

سعدی می خواهد مخاطبش بداند رشد و تربیت شخص به هر صورتی ممکن است و با بهانه جویی و ریاکاری عالمان نباید نسبت به آن دلزده و بی تفاوت شد. لیکن پس از آن، نیکوست به دیگران نیز توجه نشان داد و در برابر غرق شدن آن ها در گرداب رشد نیافتگی بی اعتنا نبود. گویا سعدی با این مثال رسالت خویش را ادا می کند تا از این طریق، راه اصلاح اجتماع را نشان دهد.

ضمنا نمی توان از نکته سنجی کم نظیر او در این ابیات غافل ماند. سعدی به عکس تصویر عالمانی که در بخش نخست حکایتش ارائه داده است، عالم راستین را به عابد خانقاه نشین ترجیح می دهد. به عقیده او، عبادت فردی و نجات خویشتن و داشته های خویش، از سیل حوادث روزگار، کمال نیست. عابد باید در ادامه مسیر رشد، عالم شود و به مدرسه که در واقع تمثیلی از آموزش است، گام بگذارد و با آموزش و تربیت صحیح، غریق را نجات بخشد. پس هدف تنها آموختن شنا و رساندن خویشتن به ساحل امن نیست بلکه نجات دادن و نجات یافتن است.

 

منابع

  • مصلح الدین سعدی شیرازی، کلیات، مصحح: محمد علی فروغی، چاپ یازدهم، نشر: ققنوس، 1396.
  • محمد تقی بهار، دیوان اشعار، انتشارات نگاه، چاپ پنجم، 1396.

 

پانویس


1- اشاره به سوره بقره؛ آیه 44

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن