تیتر اولفرهنگ ایرانیفرهنگ و هنر

آموزه های مولوی

به مناسبت 8 مهرماه روز بزرگداشت مولانا قسمت دوم

آن یکی نحوی به کشتی در نشست // رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست

گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا // گفت نیم عمر تو شد در فنا

دل‌شکسته گشت کشتیبان ز تاب // لیک آن دم کرد خامش از جواب

باد کشتی را به گردابی فکند // گفت کشتیبان بدان نحوی بلند

هیچ دانی آشنا کردن بگو // گفت نی ای خوش‌جواب خوب‌رو

گفت کل عمرت ای نحوی فناست // زانک کشتی غرق این گردابهاست

محو می‌باید نه نحو اینجا بدان // گر تو محوی بی‌خطر در آب ران

آب دریا مرده را بر سر نهد // ور بود زنده ز دریا کی رهد

چون بمردی تو ز اوصاف بشر // بحر اسرارت نهد بر فرق سر

ای که خلقان را تو خر می‌خوانده‌ای // این زمان چون خر برین یخ مانده‌ای

 
مولوی، مثنوی معنوی، دفتر اول
بخش 137 – حکایت ماجرای نحوی و کشتیبان
www.ganjoor.net
 

روناک کریمی مترجم: روناک کریمی

در قسمت اول “آموزه های مولوی” به صورت گذرا به برخی از جنبه های عقیدتی مولانا اشاره کردیم. در این قسمت ضمن پرداختن به جایگاه عرفان در اندیشه مولانا، ادامه بحث را پی خواهیم گرفت.

جایگاه معرفت عرفانی در آموزه های مولانا

آموزه های مولانا، چه در حوزه علوم دینی و چه در حوزه علوم طبیعی، گویای معرفت وسیع اوست. با این‌حال مولانا به دفعات دانشمندان را چه در زمره دینداران باشند چه در زمره بی‌دینان، مورد انتقاد قرار داده و بر برتری معرفت عرفانی تاکید می‌کند.

احتمالا معروف‌ترین داستان تعلیمی او در این‌باره حکایت نحوی و کشتیبان است. در این داستان خودپسندی مرد نحوی مورد تمسخر قرار می‌گیرد زیرا علیرغم دانش دستورزبانی‌اش و تفرعنی که از آن جهت برای کشتیبان، که نسبت به این مسائل بی‌توجه است، بخرج می‌دهد، شنا بلد نیست و کشتی هم در حال غرق شدن است.

مولانا در این داستان فرصت را غنیمت شمرده و با استفاده از قیاس جسد شناور روی آب در مورد ارجحیت ازخودگذشتگی، نظر خود را بیان می کند. بعدها در همان کتاب اول مثنوی، معرفت عرفانی را در دو داستان که در مورد امام علی‌ است، توضیح می‌دهد.

در توصیفات مولانا امام اول شیعیان مطلقا تسلیم خداست، به این معنا که هر عمل و کنش او در جهت خدا و مشیت الهی هدایت می‌شود. او نه تسلیم وسوسه شدید انتقام از سرباز دشمن می‌شود و نه سعی در جلوگیری از مرگ هشدار داده‌ شده خود می‌کند. کتاب سوم مثنوی، بر معرفت‌شناسی تاکید دارد و به تفصیل در مقدمه و دیباچه کتاب تشریح شده است.

رویکرد مولانا این است که اشکال مختلف دانش را به‌ترتیب از خردترین تا بزرگ‌ترین آن‌ها مورد بحث قرار دهد، از تفسیر آنی و ظاهری مسائل گرفته تا برنامه‌ریزی مستدل و در نهایت دانش وحی شده الهی.

به عنوان مثال در یکی از این داستان‌ها موسی از مردی که اصرار دارد زبان حیوانات را به او یاد دهد، به ستوه آمده و پس از تلاش برای منصرف کردنش و نیز مشورت با خدا، با اکراه و بی‌میلی اندکی از این زبان را به مرد یاد می‌دهد و همین مقدار کافی است تا مرد پی ببرد که توانایی مواجه با این مهم را ندارد و نتیجه آن می‌شود که از یک خروس غیب‌گو مرگ قریب‌الوقوعش را مطلع می‌شود.

در مقابل درویشی قطع شدن دست خود را به جرمی که مرتکب نشده می‌پذیرد زیرا به واسطه ارتباط الهی پی برده که این اتفاق به دلیل دیگری برای او محقق شده و نیز داستان یک مقام درباری که احساس کرده مجبور است نزد حاکمش که از وی گریخته، بازگردد حال آنکه حاکم قصد گردن زدنش را دارد.

از دیدگاه مولانا، والاترین مرتبه ارتباط الهی ویژه پیامبران نیست. در فیه ما فیه او این مسأله را به صراحت به مخاطب نشان می دهد حال آنکه همزمان تصدیق می‌کند که این موضوع با تعصب مذهبی مسلمانان در تضاد است: زمانی که اظهار می‌شود که پس از پیامبر وحی برای فرد دیگری نازل نمی‌شود که از نظر او این موضوع صحت ندارد.

نمی‌شود آن را به سادگی وحی نامید اما این همان معنایی است که از سخن پیامبر برداشت می‌شود آن هنگام که فرمود: “فرد مؤمن با نورِ خدا می‌بیند.” او همچنین در کتاب چهارم مثنوی خود بیان می‌کند که صوفی بایزید بسطامی از همان نوع ارتباط الهی پیامبران برخوردار بود و لوح محفوظ واقع در بهشت منبع دانش وی بوده است.

مولانا در این زمینه توضیح می‌دهد که صوفیان ممکن است از اصطلاحات مختلفی (مثلا وحیِ دل) برای ارتباط الهی خود استفاده کنند تا تلویحا رتبه پایین وحی خود را نسبت به وحی پیامبران بیان کنند اما این فقط برای پنهان داشتن حقیقت از غیرعارفان است.

با این حال آنچه که آموزه‌های مولانا را در قیاس با آموزه‌های دیگر صوفیان در این زمینه اصیل‌تر می‌سازد تشویق جویندگان راه عرفان به تلاش هرچه بیشتر در دنبال کردن این گونه الهامات نسبت به انواع دیگر دانش است.[1] مولانا “رایحه” را با ارتباط الهی پیوند داده و اغلب این مطلب را با اشاره به داستان یعقوب و پیراهن یوسف روشن می‌کند.

اشاره‌ای که در بالا به ارتباط الهی بایزید بسطامی شد، در یک داستان دیگر هم وجود دارد که در مورد باخبر شدن او با “یک رایحه” از تولد یک صوفی بزرگ یعنی ابوالحسن خرقانی در آینده و در یک مکان معین است. اهمیت این نکته این است که تعالیمی که مولانا می‌خواهد به شاگردانش بیاموزد عقلی نیست بلکه افزایش انعطاف‌پذیری و ادراک ارتباط الهی برای خودشان است.

کسانی که در این کار پیروز شوند کاملا تسلیم اراده الهی می‌گردند به‌گونه‎ای که حتی اگر شخصی به صورتشان آب دهان بیاندازد، درصدد تلافی برنمی‌آیند حتی اگر بر آن شخص نفوذ و قدرت داشته باشند. آن ها دیگر به وسیله نفس و مشغله‌هایش هدایت نمی‌شوند و صرفا کارهای خود را برای جلب رضایت خدا انجام می‌دهند و به همین خاطر نمی‌توان آن‌ها را از نظر اخلاقی قضاوت کرد.

درحقیقت مولانا کل مثنوی را با یک داستان آغاز می‌کند که تحمل خواندن آن به علت سؤالات اخلاقی که مطرح می‌کند مشکل است.[2] تصمیم برای شروع شعرش با موردی که خود تصدیق می‌کند خارج از حدود درک و پذیرش عموم مردم خواهد بود، گواهی روشن است بر اینکه هدف مولانا ارائه تعالیم اخلاقی به مخاطبانی خارج از حوزه تصوف نیست.

قضاوت بر اساس پاکی درونی یا صفای باطن و نه ظاهر، از موضوعاتی است که اغلب در نوشته‌های تعلیمی مولانا به چشم می‌خورد و از چنان جذابیت جهانی برخوردار است که برای قرن‌ها به مثنوی محبوبیت بخشیده‌ است. همانند سایر نویسندگان صوفی مسلک، در نظر مولانا هدف از سیر عرفانی، غلبه بر نفس است.

مولانا به تفصیل در این‌ باره توضیح می‌دهد که راه رسیدن به این مرتبه داشتن یک مرشد صوفی(پیر) به عنوان راهنماست، کسی که خود شخصا این راه را پیموده باشد زیرا هیچکس به تنهایی نمی‌تواند از عهده شکست نفس برآید.

مولانا به‌طور ویژه به برتری سیر عرفانی نسبت به اجرای فرائض مذهبی معمول تاکید دارد. همانطور که در داستان حضرت محمد و زید به این نکته اشاره شده است، نیاز به حضور مرشد در مراحل مختلف سیر ضروری است تا چگونگی طی طریق را به سالک بیاموزد هم برای الهام بخشی به نوآموزان و هم برای یاری رساندن به سالک در مراحل بعدی که خطر گرفتار آمدن در ورطه غرور پس از کسب دستاوردهای عرفانی دامنش را می‌گیرد.

مرشدان دروغین بسیاری وجود دارند و راه تمییز دادن بین آن‌ها از طریق صفای باطن است و نه نمای بیرونی، اعمال و یا ادعایشان، هرچند پیروان یک مرشدنما نیز ممکن است از طریق رحمت خداوند به موفقیت دست یابند. آنچه که برای یک شاگرد ممنوع است ممکن است برای یک استاد مناسب باشد بنابراین احتیاط زیادی باید در تشخیص مرشد واقعی و نیز در وفاداری به او بخرج داد.

اگرچه مولانا اغلب از مطالبی که از دوران تحصیلات حوزوی‌اش دارد استفاده می‌کند، دیدگاه تصوف، که او با استفاده از آن مطالب سعی در انتقالش دارد، چیزی نیست که با اسلام خشک و تعصبی همساز باشد. اولویت مولانا غلبه بر نفس به منظور لمس مستقیم خداست و او این کار را تلاشی می‌داند که همه خوانندگانش با توجه به ظرفیت وجودی خود باید آرزوی دستیابی به آن را داشته باشند.

عالمانی که به او ملحق می‌شوند اطمینان می‌یابند که به جای آنکه مجبور به ترک یکباره علم خود شوند، به دانش کنونی آن‌ها که به سان کالبدی بی‌جان است، روحی دمیده خواهدشد اما هیچ پیشنهادی دال بر سودمند بودن تحصیلاتشان در مسیر صوفی‌گری داده نمی‌شود.

مولانا به سایر علوم مانند پزشکی و نجوم نیز متوسل می‌شود و نه‌تنها آن ها را پست‌تر از دانش مذهبی متعصبانه قرار نمی‌دهد بلکه از چنین دانشی بعنوان ابزاری برای بیان دیدگاه عرفانی خود در مورد خلقت استفاده می‌کند.

پاتویس


[1]– که البته مخالفین خاص خود را هم داشته و دارد. به عنوان مثال احمد کسروی در صوفی گری به نقد این دست باورها پرداخته است. (مترجم)

[2]– علیرغم این واقعیت که شعر او دربردارنده بسیاری از داستان‌های‌ جذاب دیگر است.

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا