تاریخ ایران عصر پهلویتاریخ و اندیشه

شاه رفت

درباره تداوم فرهنگ استبدادی در جامعه ایران با نگاهی به 26 دی ماه سال روز خروج محمدرضاشاه از کشور (قسمت اول)

«کسی که وارد این تشکیلات سیاسی نشود و معتقد به سه اصلی که من گفتم نباشد، دو راه برایش وجود دارد: یا یک فردی است متعلق به یک تشکیلات غیر قانونی یعنی باصطلاح خودمان: «توده ای». یعنی باز باصطلاح خودمان و با قدرت اثبات: بی وطن. او جایش یا در زندان ایران است یا اگر بخواهد فردا با کمال میل بدون اخذ حق عوارض، گذرنامه در دستش می خواهد برود چون که ایرانی نیست، غیر قانونی است و قانون هم مجازاتش را معین کرده است. یک کسی که توده ای نباشد و بی وطن هم نباشد ولی باین جریان هم عقیده ای نداشته باشد، او آزاد است، بشرطی که بگوید -بشرطی که علناً و رسماً و بدون پرده – بگوید که آقا من با این جریان موافق نیستم ولی ضد وطن هم نیستم. ما به او کاری نداریم. ولي به اصطلاح دو دوزه بازي کردن و در هنگام وقوع يک خبر يا يک سر و صدا پنهان شدن و اين بازي هايي که بعضي اوقات ما می بينيم اين ديگر قابل قبول نيست. هر کس مردانه بايد تکليف خودش را در اين مملکت روشن بکند. يا موافق اين جريان هست يا نيست.»

نظر محمدرضا شاه به هنگام اعلام تک حزبی شدن نظام سیاسی کشور

رفيع،جلال. اطلاعات ۸۰ سال.ج اول.ص ۲۹۶. انتشارات اطلاعات اول اسفند ۱۳۵۳.

 

نویسنده

سپهر ساغری
 

 عصاره و چکیده ی اندیشه و بیان ما ایرانیان بد گفتن از حکومت و مقامات کشوری است؛ همان قدر که از قاجارها بد می گوییم از پهلوی هم گله می کنیم. به جمهوری اسلامی هم ایرادات بسیاری وارد می دانیم با این حال خود (بدنه جامعه) ملتی همواره شریف و نجیب در طول تاریخ بوده ایم که اگر حکومت های مستبد در کار نمی بودند ما امروز آقای دنیا بودیم و تنه به تنه آمریکا و ژاپن می زدیم.

با این حال کمتر کسی از میان ما ایرانیان، حتی در میان نخبگان، به نقد اندیشه و رفتار توده مردم پرداخته است. بر پایه ی این دیدگاه مسلط بر جامعه ی ایرانی، دستگاه قدرت بر همه منابع کشور سلطه دارد و با توجه به ظرفیت هایی که در اختیار خود گرفته است می بایست پاسخگو باشد.

این رویکرد، اصلاحات را محدود به چانه زنی با قدرت می داند. از این رهگذر معمولا کنش عینی آن (به جز نظریه پردازی در نشریات و سخنرانی در مجامع عمومی و تخصصی) به شرکت در انتخابات و رای دادن به این یا آن لیست محدود می شود.

این رویه از آن جهت قابل نقد است که در تاریخ بشر دو مسیر برای نیل به توسعه مفروض است: ساخت و توسعه نهادهای مدنی مستقل از حاکمیت در قاعده ی جامعه مانند آن چه در اروپای غربی رخ داد و یا اجماع نخبگان در راس هرم قدرت و تلاش برای نهادسازی از بالا نظیر آنچه در آسیای شرقی شاهدش هستیم. جز این دو رهیافت دست کم تا حال، راه سومی در دست نیست.

آشکار است که جامعه ی ایرانی نه اولی را برگزیده و نه در مسیر دومی گام برمی دارد. آن چه نویسنده این متن تلاش دارد به مخاطب نشان دهد مغفول ماندن عناصر فرهنگی، اقتصادی و در عین حال ارتباط و پیوند این دو با اصلاحات سیاسی است. به بیانی دیگر بدون توجه به باورهای فرهنگی جامعه ی ایران و تغییر در سبک زندگی، فرهنگ کار و … امر اقتصادی دچار تحول نخواهد شد و بدون تغییر اقتصادی، اصلاحات سیاسی ابتر خواهد ماند.

 

اصلاحات از بالا؛ تلقی ایرانی از اصلاحات

محمدرضاشاه
محمدرضاشاه

پیرو آن چه در بالا گفته شد در نگاه اکثریت جامعه ی ایرانی دستگاه قدرت عامل اول و آخر همه مشکلات جامعه است. در این دیدگاه شهروندان مسئول وضع موجود کشور نیستند و اگر در جایی کوتاهی یا قصوری از ایشان سرمی زند ریشه در نارضایتی مزمن شهروندان دارد که این خود به مقامات کشوری و در یک کلام دستگاه قدرت بازمی گردد.

این تفسیر که هزاره ها مورد توجه ما مردم بوده است، نتیجه ای جز تغییر در دستگاه قدرت با توسل به خشونت در پی نداشته است(انقلاب). به این ترتیب به جهت عدم تغییر در فرهنگ عمومی جامعه پس از مدتی مجددا رویه سابق به اشکال مختلف بازتکرار می شود.

در حقیقت دست نخورده ماندن فرهنگ عمومی و همواره بری از خطا دانستن مردم موجب شده است تا در بزنگاه های تاریخی اجماع عمومی بر حذف دستگاه قدرت شکل گیرد و به این ترتیب به طور معمول پس از مدتی هرج و مرج، گروه دیگری زمام امور را به دست گرفته و با توجه به نبود ساختارهای فرهنگی و اقتصادی لازم جهت توسعه اقتصادی و سیاسی، همان رویه سابق را با نام گذاری جدید و اندکی رنگ و بوی متفاوت در پیش بگیرند.

به عنوان نمونه پس از ترور ناصرالدین شاه، تقریبا آحاد مردم از قتل پادشاه ستمگر خوشحال و راضی بودند. با این حال چند سال بعد و پس از آغاز جنبش مشروطه و پدیدآمدن هرج و مرج در کشور، به یک باره ناصرالدین شاه به شاه شهید تغییر عنوان داد. این رویه کم و بیش سال ها بعد نیز رخ داد.

وقتی پهلوی اول در شهریور 20 تحت فشار اشغالگران مجبور به استعفا شد، کم نبودند کسانی که به خیابان ها ریختند و به جشن و پایکوبی پرداختند. با این حال همچنان بسیاری از مردم چاره ناچار برون رفت کشور از وضع موجود را برآمدن یک رضاشاه دیگر می دانند!

مورد سومی که در تاریخ معاصر قابل اشاره است واقعه ی خروج محمدرضاشاه از کشور در دی ماه سال 57 است. پهلوی دوم که پس از کودتای 28 مرداد خلا مشروعیت خود را با رعب ساواک پر کرده بود، به یک باره پایه های سلطنت را ویران شده یافت.

مردم او را عامل ویرانی کشور می دانستند که در شعاری معروف تجلی می یافت: “تا شاه کفن نشود این وطن وطن نشود” با این حال چندی بعد باز هم بخشی از همین مردم از کرده ی خود پشیمان شده و برای شاه فقید طلب آمرزش کردند! در حقیقت ورای تغییر نسل ها سردرگمی عمومی و بازتکرار استبداد باقی ماند. بیراه نیست بگوییم مردم در آن چه نمی خواستند اجماع کامل داشتند اما در آن چه می خواستند متفق النظر نبودند.

 

فرهنگ استبدادی؛ از خانه تا کاخ

شاید با در نظر گرفتن اقدامات پهلوی دوم مانند تفویض اختیار انحلال مجلسین به شاه، کودتای 28 مرداد، تاسیس ساواک، تک حزبی کردن رژیم سیاسی کشور و … به سرعت به دیکتاتور بودن محمدرضا شاه اذعان کنیم، با این حال رژیم پهلوی استبداد را از تاریخی خشونت زده به ارث برده بود.

در عین حال از یک طرف در رفع یا کاهش آن گام موثری برنداشت و از طرفی با تک حزبی کردن رژیم سیاسی اوضاع را وخیم تر کرد. با این تصمیم، پادشاه رژیم مشروطه که قانونا نمی بایست در امور اجرایی کشور مداخله می کرد، عملا به فرد اول و آخر کشور تبدیل شده بود.

فضای بسته ی سیاسی معنا و عواقب مشخصی داشت. دیگر جریان های فکری که متفاوت می اندیشیدن در تصمیم گیری ها دخل و تصرف نداشتند و آنکه امر ملوکانه را با سرعت بیشتری اجرا می کرد از مصونیت و تقرب بیشتری نیز برخوردار می شد. بنابراین عجیب نیست که امیرعباس هویدا بیشترین سال های نخست وزیری را در تاریخ معاصر ایران از آن خود کرده است.

در حقیقت کارنامه سیاسی پهلوی دوم به طور خلاصه با بستن نشریات منتقد، به زندان افکندن چهره های منتقد، به تعطیلی کشاندن احزاب مستقل و سیطره ترس بر جامعه قابل توضیح است. با این حال تقلیل استبداد به روابط شاه و هویدا، که مبتنی بر اطاعت و نه مشارکت بود، مانع از فهم درست تداوم استبداد در فرهنگ ایرانی می شود.

به بیانی روشن تر روی دیگر این ماجرا پاسخ مخالفین به سیاست های دستگاه قدرت است. پاسخ هایی که جای تامل بسیار دارد. پدیدآمدن گروه هایی با عقاید مختلف و متضاد، اعم از فداییان اسلام، مجاهدین خلق، چریک های فدایی خلق و … که در عین تضاد عقیدتی، مشی مشترک مسلحانه را دنبال می کردند، نشان از احساسی بودن یا به تعبیر صریح تر غیرعقلایی بودن جامعه دارد.[1]

کما اینکه پس از سقوط رژیم پهلوی به جهت بقای فرهنگ استبدادی، بسیاری از ساختارهای موجود همچنان رویه دیکتاتوری دارند: خانوارها، مدارس، آموزشگاه ها، بیمارستان ها، دفاتر فنی مهندسی، دانشگاه ها و … صحنه سرکوب و رویه تک گویی مطلق است. در حقیقت اطاعت محض با مرگ شاه و هویدا به پایان نرسید و نباید که می رسید. چون فرهنگ استبداد در میان دیگر شهروندان کشور قویا ریشه دار است.

خودبیانگری و تعمیق دموکراسی
خودبیانگری و تعمیق دموکراسی

“از دیدگاه اینگلهارت در فرهنگ بخش های خاصی وجود دارند که نتایج مهم سیاسی و اجتماعی به همراه دارند و شکل گیری پدیده های مهم اجتماعی از جمله دموکراسی و نهادهای دموکراتیک را دربرمی گیرد. یکی از ابعاد مهم تفاوت های فرافرهنگی، اهمیت ویژه آن ها در قبال دموکراسی می باشد. جوامع مختلف در تاکید خود بر ارزش های حیاتی و ارزش های وجودی تفاوت های فاحشی دارند. جوامعی که بر ارزش های خودبیانگری (وجودی) تاکید می کنند، از زمینه ی مساعدتری برای تحقق دموکراسی برخوردارند. به نظر می رسد توسعه ی اقتصادی تغییری تدریجی از ارزش های حیاتی را به ارزش های وجودی باعث می شود که به تشریح این موضوع کمک می کند که چرا جوامع ثروتمند، دارای دموکراسی های بیشتری هستند. رابطه میان ارزش های حیاتی/وجودی و دموکراسی بسیار قوی است. آیا آن ها با هم عمل می کنند چون ارزش های وجودی (که شامل اعتماد به دیگران، شکیبایی و مشارکت در تصمیم گیری است) سرمنشا دموکراسی هستند یا آیا نهادهای دموکراتیک موجب ظهور این ارزش ها می گردند؟ همواره مشکل است که همه چیز را به طور قطعی مشخص نماییم اما شواهد موجود حاکی از آن است که شکل گیری دموکراسی (توسعه سیاسی) بیش از هر چیز یک موضوع فرهنگی است.”[2]

 در حقیقت فرهنگ عمومی جامعه ایرانی با توجه به باور به پدرسالاری و تک گویی در ابتدایی ترین نهاد جامعه یعنی خانواده، ظرفیت ایجاد بستری برای پرورش نیروی انسانی معتمد به نفس، خلاق و البته دگراندیش بجا نگذاشته است.[3] اگر فرد در خانواده امکان بیان عقاید خود را نداشته باشد طبعا متفاوت اندیشیدن رنگ خواهد باخت.

پیامد این مهم فقدان برآمدن شخصیت های مستقل و خلاق در سطح عمومی است. به این رویه می توانیم دیگر نهادهای اجتماعی مانند مدرسه، دانشگاه، حزب و … را نیز بیافزاییم. نهادهایی که در آن ها نیز رابطه رئیس و مرئوسی قوی است و تابعیت حرف اول را می زند.

به این ترتیب افراد نه فقط در خانواده که در دیگر نهادهای اجتماعی فرصتی برای بروز خود ندارند و اگر چنین کنند با تنبیه و جریمه مواجه می شوند. پاکسازی های درون حزبی در مجاهدین خلق نمونه بارزی است از فرهنگ همانندسازی و برنتابیدن صدای منتقد. در چنین بستری تشابه یک ارزش و تفاوت ضد ارزش محسوب می شود. به همین جهت در فرهنگ عمومی جامعه عبارتی چون “خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو” ضرب المثل شده است.

 

پانویس ها


[1]– باید در نظر داشت که نحله های فکری دیگری مانند جبهه ملی، نهضت آزادی و … نیز بودند که مشی مسلحانه را دنبال نکرده و آن را تقبیح می کردند. با این حال جریان مسلط نگرش انقلابی و حذفی بود.

[2]– حیدرپورکلیدسر محمد، وثوقی منصور، ساروخانی باقر، ازکیا مصطفی. واکاوی موانع فرهنگی توسعه سیاسی در ایران (عصر پهلوی دوم)، مطالعات فرهنگ – ارتباطات، دوره هجدهم، شماره ی چهلم، زمستان 1396، ص 8

[3]– برای مطالعه بیشتر در زمینه پدرسالاری بنگرید به خط و نشان پدری شماره 7 ماهنامه سرند

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن

بلوک تبلیغ حذف شد

با غیرفعال کردن بلوک تبلیغات از ما حمایت کنید.