جامعهمسایل اجتماعی

من سیاسی نیستم

درباره ی سیاست گریزی در فرهنگ ایرانی با اشاره به اعتراضات اخیر در کشور

 

ما ایرانیان دست کم ۱۵۰ سال است که در تکاپوی رسیدن به مدرنیته و یکی از مهم ترین ویژگی های آن یعنی حاکمیت مردم بر مردم مبارزه کرده ایم. اما براستی چرا منازعات سیاسی و اجتماعی در کشور ما مدام راه حل خیابانی به خود می گیرد؟ چه چیز در ساخت سیاسی کشور ما و مهم تر از آن ساخت فرهنگی جامعه ایرانی وجود ندارد؟ چرا مرگ بر این و مرگ بر آن از شعارهای معمول فرهنگ ایرانی است؟ این نوع نگرش چه میزان در ما مردم ایران ریشه دوانیده تا حدی که سال های زندگی در غرب هم در شکل و محتوای شعارهای ما تاثیر نگذاشته است؟ اساسا مای ایرانی نسبت به احوالات کشور خود دغدغه ای داریم یا با افتخار می گوییم: من سیاسی نیستم؟!

 

نویسنده

سپهر ساغری

دروغ، فقدان مسئولیت پذیری، تک گویی و به رسمیت نشناختن صدای مخالف فقط بخشی از مشکلات کشوری است که حدود ۳۰۰۰ سال تاریخ مدون دارد. سرزمین پهناور ایران از زمانی که نخستین امپراطوری را در جهان با هخامنشیان بنانهاد تا دوران معاصر همواره در اسارت فرهنگ سیاسی معیوب خود بوده است. شاید در دوران معاصر با توسل به مشروطیت، تا حدی توانست نظام سلطنتی مطلقه را به قیود و حدودی ملزم کند اما به جهت نبود فرهنگ سیاسی مدرن، در نهایت آن چه مدنظر داشت از خطی بر کاغذ فراتر نرفت و در صحنه عمل عقیم ماند.

از این رو جای تعجب ندارد وقتی قانون اساسی مشروطه فروگذاشته می شود و حتی پادشاه مشروطه، با اعلام موجودیت حزب رستاخیز تک حزبی بودن را تبلیغ و تشویق می کند و فرمان می دهد هر که نمی خواهد پاسپورتش را بگیرد و از کشور برود!!! در این مختصر بنا ندارم همه ابعاد سترونی فرهنگ سیاسی جامعه ی ایرانی را به نقد بگذارم که پیش از این هم کمی به آن پرداختم، بلکه به به انفعال یا بی اعتنایی سیاسی می پردازم که در عبارت من سیاسی نیستم متجلی است.

 

سیاست گریزی یک فرهنگ است

بدترین بیسواد، بیسواد سیاسی است، وی کور و کر است، درک سیاسی ندارد و نمی‌داند که هزینه‌های زندگی از قبیل قیمت نان، مسکن، دارو و درمان همگی وابسته به تصمیمات سیاسی هستند. او حتی به جهالت سیاسی خود افتخار کرده، سینه جلو می‌اندازد و می گوید که…: “از سیاست بیزار است”. چنین آدم سبک‌مغزی نمی‌فهمد که بی‌توجهی به سیاست است که زنــان تن فروش و کــودکان خــیابانــی می‌سازد، قتــل و غــارت را زیاد می‌کند و از همه بدتر بر فساد صاحبان قدرت می‌افزاید…

ما ایرانیان چندان توجهی به علوم انسانی نداریم نگرش ما به این شاخه مهم از علوم بیشتر احساسی است تا عقلایی. از همین رو عموما بدون مطالعه تقریبا در باب همه حوزه های زندگی اجتماعی از اقتصاد تا سیاست اظهار نظر می کنیم بی آنکه خم به ابرو بیاوریم! اساسا تحلیل مسایل انسانی را کاری ساده می پنداریم و معتقدیم دانش آموزان تنبل و کم سواد علوم انسانی می خوانند در مقابل پزشکی و مهندسی گزینه ی اول دانش آموزان زرنگ و باهوش است. نتیجه ی چنین باوری می شود جراح مغز اعصابی که یکی از شناخته شده ترین زمامداران مملکت خود را هم نمی شناسد!

پرورش نیروهایی تک بعدی که غیرسیاسی بودن را دست پایین کم اهمیت و دست بالا محل افتخار می دانند ثمره ای برای جامعه نخواهد داشت. در مقابل سده ها کار فکری و عملی در غرب به ما می آموزد که علم سیاست نیازمند واکاوی دانشگاهی و تخصصی است و در عین حال بدنه ی جامعه نیز می بایست احساس مسئولیت کند. در حقیقت جامعه ی مدرن و آگاه است که متخصصین متعهد تربیت می کند.

جامعه ی خفته و ناآگاه ریشه ی مشکلات را در دیگری جستجو می کند و عموما خود را مبرا از نقد می داند. مطالبه ی چنین جامعه ای برآمدن قهرمانی است که زمام امور را بدست گیرد و شرایط را به سامان کند و ما در سایه سار استبداد خوب او زندگی کنیم! برای روشن تر شدن مسئله می توان به ظهور چهره هایی چون قائم مقام، امیرکبیر یا محمد مصدق اشاره کرد. هر سه نفر از بطن جامعه ای برمی خیزند که چندان توجهی، آن طور که شاید و باید، به مسایل اجتماعی و کلان خود ندارند. به همین رو سهم زمامداری هر سه تن با هم به ده سال هم نمی رسد!

 

جامعه ی ایرانی مسئولیت پذیر نیست

در باب مسئولیت اجتماعی پیش از این عنوان شد که حل مشکلات اجتماعی صرفا در ید دولت یا دستگاه قدرت نیست. آن چه محل نقد است فروگذاشته شدن وظیفه شهروندی در طول سال و صرفا بروز عصبیت یا هیجان در مواردی چون بروز گرانی، نارضایتی اجتماعی و یا حتی موسم انتخابات است. در حقیقت با نگاهی تقلیل گرا گویی می پنداریم در انتخابات شرکت کردیم و حال نوبت مجلس است یا رئیس جمهور انتخاب کردیم من بعد او و هیئت دولت می بایست کار کنند و ما کنار بنشینیم! این درحالی است که روابط در صحنه اجتماعی قابل تقسیم است اما قابل تفکیک نیست.

به بیانی صریح تر در یک جامعه مدرن و متکی بر اقتصاد آزاد، شهروندان خود ایجاد اشتغال و تولید ثروت می کنند و با پرداخت مالیات و در حقیقت برسمیت شناختن دستگاه قدرت، کشور را بیمه می کنند. این مهم در جامعه ما محل بحث بسیار دارد که عموما چشم ها به دست دولت است و در عین حال بیش از 60 درصد فرار مالیاتی داریم. جالب اینکه همین حدود مشارکت در انتخابات وجود دارد. کنار هم گذاشتن این دو آمار شاید مخاطب را به فرض مطروحه در این نوشتار برساند که شهروندان ایرانی بیشتر مایلند دیگری، بویژه صاحب منصبین کاری کنند و چندان به نقش خود توجهی ندارند.

مردم ایران در دوره قاجار
مردم ایران در دوره قاجار

حال آن که همین دستگاه قدرت نیروی انسانی و فرهنگ مسلط بر خود را از نقطه دیگری از کره ی زمین یا از ملت دیگری وام نگرفته و ریشه در همین مردم و باورهای موجود در سرزمین ایران دارد. این روایت گرچه بسیار جزیی رابطه ی بین قدرت و شهروندان را نشان می دهد اما در همین حد گواه درهم ریختگی و تفاوت بین کشوری چون ایران با ژاپن یا سوئد است. آنان که اندیشیدن، کار سخت و تولید را سرلوحه کار خویش قرار داده اند و مایی که همچنان دنبال مقصر می گردیم و منتظریم تا مگر برحسب اتفاق و برآمدن گردباد حوادث طرفی ببندیم و اوضاعمان به سامان شود و ظاهرا بنا نداریم بیاموزیم که از برخاستن غبار نباید شاد بود.

 

غیرسیاسی بودن زمینه ساز وضع موجود است

جامعه ایران از دیرباز مصرفی بوده و هست و پس از کشف و ملی شدن صنعت نفت بر این خصوصیت فرهنگی ما ایرانیان افزوده شد که نفت بفروشیم و اجناس مختلف از خودروهای لوکس تا بیل وارد کشور کنیم. این تلقی فرهنگی از کار که عموما با کارمندی یا واسطه گری عجین شده است، سبب غیرمولد بودن اقتصاد کشور گردیده است و عجیب نیست در یک فرهنگ اقتصادی غیرمولد، همان قدر پدر در خانواده نان آور باشد که دولت در جامعه!!!

نگاهی دقیق تر به این مهم نشان می دهم پیکره جامعه ایران در طول هزاره ها عموما به دولت وابسته بود و این مهم در دوران معاصر و با شکل گیری دولت مدرن و سپس نفتی شدن اقتصاد ایران به مراتب تقویت شده است: از بحث کار، تحصیل، وام ازدواج تا وام مسکن، یارانه و … جای تعجب نیست در چنین ساختاری امکان برآمدن نهادهای مستقل اگر نه غیرممکن دست کم بسیار سخت و طاقت فرسا است آن هم نه صرفا به جهت گستردگی دولت که مقدم بر آن به جهت ساخت فرهنگی موجود.

چنین جوی کارمندی را بر کارآفرینی ترجیح می دهد و در یک روند طبیعی ضمن وابستگی هرچه بیشتر بدنه جامعه به دولت، آن هم یک دولت نفتی، نیروها و صداهای مستقل در جامعه را عملا در تنگنا قرار می دهد. بدنه جامعه هم عموما در حد تامین زندگی یومیه قانع و آگاه است و چندان نگاه عمیقی به آینده کشور یا تاثیر اقتصاد دولتی بر آزادی های سیاسی و اجتماعی ندارد. گرچه تاوان این فرهنگ و نگرش غیرسیاسی بودن را در نهایت کلیت جامعه می پردازد فارق از آنکه کارگر و کارمند باشیم یا کارآفرین.

Save

Save

Save

Save

Save

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

بستن

بلوک تبلیغ حذف شد

با غیرفعال کردن بلوک تبلیغات از ما حمایت کنید.