تاریخ ایران عصر پهلویتاریخ و اندیشه

در مسیر سقوط؛نگاهی به ریشه های انقلاب اسلامی

“با توضیحات معروضه استدعا دارد به گفته های مغرضین و متملقین توجه نشود و از چنین تصمیم خطرناک تا زود است انصراف فوری حاصل فرمایند… در صورتی که به عرایض صادقانه فدوی ترتیب اثر ندهند و باز مجد و مصر بر چنین اقدام باشند دیری نخواهد گذشت که ملاحظه خواهند فرمود این عمل موقتی و زودگذر، و نتایج آن بسیار وخیم و بی شبهه به خشم و غضب ملی و مقاومت شدید عامه منتهی خواهد گردید و آن روز است که سر نیزه و حبس و زجر مدافعین حقوق ملت علاج پریشانی ها و پشیمانی ها را نخواهند نمود.”[1] 

انقلاب اسلامی
انقلاب اسلامی

 

 در مسیر سقوط

نگاهی به ریشه های انقلاب اسلامی

قسمت اول

سپهر ساغری

 

اگر شاه مبتلا به سرطان نبود، اگر با مخالفان برخودی قاطعانه داشت و یا حتی به نحوی به مصالحه می رسید، اگر رجال قدیمی و سیاستمداری چون اعلم و قوام زنده بودند، اگر آمریکا پشتیبانی بیشتری از شاه می کرد، اگر ارتش اعلام بی طرفی نمی کرد و … این ها بخشی از مهم ترین اگرهای معروف در مورد وقوع انقلاب اسلامی است. آن چه در این بین مغفول به نظر می رسد توجه به موارد و وقایعی است که نه در دوران انقلاب یا لحظات پایانی عمر رژیم پیشین که در طول قریب به 37 سال پادشاهی پهلوی دوم و حتی پیش آن رخ داد.[2] حوادث و رخدادهایی که گرچه منجر به طغیان کلیت جامعه ایرانی نشد اما در هر مرحله دست کم بخشی از جامعه را از حکومت دور کرد. در این سری یادداشت ها به نقد این مهم می پردازیم که آیا انقلاب ریشه در حوادث و وقایع دو سال پایانی حکومت پهلوی داشته است یا عوامل ریشه ای و مزمن تری در آن قابل بررسی است. در اولین قسمت به رابطه بین شاه و دو چهره سرشناس تاریخ معاصر این، احمد قوام و محمد مصدق و اختلاف ایشان با محمدرضا شاه می پردازم.

 

شاه جوان و نخست وزیر کهنه کار

پس از شهریور 20 و استعفای اجباری رضاشاه از سلطنت، پسرش به جانشینی وی تاج شاهی بر سر می گذارد. جلوس بر تخت سلطنت در 22 سالگی، شاه جوان را در برابر خیلی از بزرگان سیاست و کانال های پیدا و پنهان قدرت در ایران قرار می دهد. پهلوی دوم در جستجوی تحکیم موقعیت خود به دنبال گسترش اختیارات شاه مشروطه می رود و سیاسیون قدیمی چون قوام[3] هشدار می دهند که از ورود به وادی حکومت بپرهیزد. قوام دست به قلم می برد و نامه ای به شاه می نویسد. اختلافات از پشت پرده به نامه نگاری سرگشاده کشیده شده بود. به این ترتیب نبرد بین سلطنت و حکومت آغاز می شود:

اعلیحضرت همایونی که حفظ و صیانت قانون اساسی را بر عهده گرفته و سوگند یاد فرموده اند چگونه امر می فرمایند این وثیقه محکم را که در دست مردم ایران است از ریشه و بنیان برهم زنند … و توجه نفرمایند که وقوع چنین فکری در حکم تعطیل قوانین و محو و الغای مشروطیت است و بالفرض اگر امروز به سلامت بگذرد و معدودی برای خوشامد اعلیحضرت یا در نتیجه تهدید و تطمیع در پیشرفت آن موافقت نمایند وای بر حال امروز و آتیه آن ها که سکوت و موافقت کرده اعلیحضرت را به مخاطرات عظیم آن متوجه ننموده اند”[4].

پاسخ دستگاه قدرت قابل تامل است، بخشی از نامه دربار به قوام را می خوانیم:

چرا نخست وزیری سابقی که قسمت اعظم مشکلات موجود کشور از دوران زمامداری او به یادگار باقی مانده و جریان نامطلوب فعلی اکثرا نتیجه طبیعی و منطقی عملیات خودسرانه و مغرضانه آن زمان است حال به خود اجازه می دهد که به عنوان دلسوز ملت و غمخوار مردم و ملتی که در مدت زمامداری او دستخوش مطامع و اغراض خود و اطرافیانش بوده و آشفتگی اوضاع و بیچارگی عمومی را نتیجه ترویج رشاء و ارتشاء و توسعه فساد در تمام شئون کشور موجب و مسبب بوده و حقا می بایستی حال به کیفر سیئات اعمال خود در پنجه عدالت مقهور و گرفتار باشد و بقیه ایام زندگانی پلید خود را در گوشه ای از زندان سپری نماید، اکنون مجددا از فراموشی و جنبه رافت و شفقت مردم سوء استفاده نموده و در میدان سیاست اسب تازی و با ریختن اشک تمساح به حال عمومی دلسوزی و به تزلزل خیالی ارکان مشروطیت نوحه سرایی نماید… حال چگونه می شود که اصلاح و تکمیل قانون اساسی را که تازه مطابق قوانین اساسی سایر ممالک مشروطه سلطنتی که خود مخترع مشروطیت بوده اند و با توجه به سنت طبیعی یعنی اصل تکامل و ارتقاء صورت گرفته بر خلاف مصالح عالیه کشور می خوانید و خود را از آن به کلی بی اطلاع قلمداد می نمایید و حقوق و اختیارات مقام سلطنت را بی ادبانه و جسورانه تشریفاتی و بی پایه و مایه تلقی می کنید! … و چون خود موجب شده اید که پرده از روی اعمال و افعال مفسدت امیز شما برداشته شود و بالطبیعه صلاحیت داشتن خطاب جناب اشرف را فاقد می شوید. بدین جهت برحسب فرمان مطاع مبارک از این تاریخ عنوان مذکور از شما سلب می شود.”[5]

قوام این بار با صراحت بیشتری شاه را مخاطب قرار می دهد و در نامه دوم خو به شاه انقلاب را حدود سی سال پیش از وقوع آن پیش بینی می کند:

” … در خاتمه عرض می کنم که اعلیحضرت همایونی البته عرایض مکرر فدوی را فراموش نفرموده اند که فدوی با وضع حاضر داوطلب هیچ نوع منصب و مقامی نبوده ام و آن چه را با کمال وضوح و خلوص به عرض رسانده ام در راه خیر مملکت و صلاح شخص اعلیحضرت بوده و باز هم عرض می کنم که دوام و بقای سلطنت ها و موفقیت ها در حفظ و حراست حقوق ملت و احترام به افکار عامه است و در این موقع انتظار عمومی از پیشگاه مبارک این است که حقوق ملت ایران طبق قانون اساسی موجود محفوظ بماند و امور کشور به مبعوثین ملت و وزرای مسئول واگذار شود و دولت ها مانند همیشه با رای تمایل مجلس انتخاب شوند و اعلیحضرت همایونی طبق روح قانون اساسی سلطنت فرمایند و آن چه برخلاف این منظور در بیست سال سلطنت شاهنشاه فقید معمول بوده از جزئی و کلی منسوخ و متروک گردد و از آن چه موهم خلف وعده و نقض عهد است اجتناب شود.  بدیهی است با پیروی مراتب فوق عموم افراد ملت را به وفاداری و فداکاری تشویق و ترغیب فرموده و قلوب مردم را به مهر و محبت وجود مبارک تسخیر خواهند فرمود. برعکس چنان چه حقوق مردم گرفته شود و دل ها شکسته و مجروح گردد جز یاس کلی و ناامیدی عمومی که موجب بغض و عناد و مقدمه مقاومت و طغیان است نتیجه ای نمی توان انتظار داشت.

ما نصیحت به جای خود کردیم              چند وقتی در این به سر بردیم

  گر نیاید به گوش رغبت کس               بر رسولان پیام باشد و بس”[6]

احمد قوام
احمد قوام

قوام که به جهت نقش سازنده در جریان قائله ی آذربایجان نشان اشرف از شاه دریافت کرده بود به جهت هشدار در مورد عواقب ورود شاه به امور اجرایی کشور لقبش را از دست رفته می دید، شاه لقب “جناب اشرف” را پس گرفته بود!

 

عصر مصدق

اشغال کشور به دست متفقین و کناره گیری رضاشاه از سلطنت بر جو سیاسی و اجتماعی ایران دهه 20 تاثیر عمیقی گذاشت. پس از قریب دو دهه اختناق فرصتی قابل تامل جهت برآمدن روزنامه ها، تشکل ها و احزاب متعدد فراهم شده بود. از طرفی شاه جوان هنوز بر پیچ و خم های سیاسی کاملا تسلط نیافته بود. فضای باز ایجاد شده گرچه به نفع تحول خواهان سنگینی می کرد اما معنای آن سکوت حامیان دربار نبود. اوج این اختلافات با طرح مسئله نفت و روی کارآمدن محمد مصدق به اوج خود رسید. نخست وزیر که سال ها در گود سیاست ایران سرد و گرم چشیده بود، با همفکرانش سودای ملی شدن صنعت نفت و خلع ید از انگلیسی ها را در سرمی پروراندند. جدال مصدق با مخالفان خارجی خیلی زود به صحنه داخلی هم کشیده شد. از نقشه ترور او که ناکام ماند تا نقشه ترور افشارطوس رئیس پلیس وقت، که با موفقیت انجام شد. موقعیت مصدق از مدت ها پیش و عمدتا به جهت اختلاف با شاه با تهدید روبرو بود. اصرار او به شاه برای ماندن در کاخ سلطنت مفید واقع نمی شد. شاه که دیگر چون اوایل سلطنت جوان نبود، به نخست وزیر صاحب نفوذی چون مصدق سوء ظن داشت. کش و قوس های فراوان شاه و مصدق در جریان تصدی وزارت جنگ[7] به اوج خود می رسد. شاه قوام مغضوب را جای مصدق به نخست وزیر می گمارد. قوام بلافاصله ضمن اعلامیه ای هشداری شدیدالحن به مخالفان می دهد که کشتی بان را سیاستی دگر آمد! سیاست دشمنان قدیمی را همسنگر کرده بود.

جامعه ی ملتهب ایران سرخورده از کنارگذاشتن مصدق به خیابان ها ریختند. خروش جامعه و قیام 30 تیر 1331 شاه و قوام را وادار به عقب نشینی کرد. مصدق مجددا به نخست وزیری بازگشته بود. قدرت شیرین تر از آن بود که طرفدارانش به این زودی و سادگی صحنه را واگذار کنند. شکاف های داخلی زمینه را برای تغییرات سیاسی فراهم می آورد. نیروهای نزدیک به شاه و دربار با کمک بخشی از ارتش و چراغ سبز آمریکا علیه مصدق کودتا می کنند. در نخستین عملیات کودتا با شکست روبرو می شود. 25 مرداد سال 1332خ سرهنگ نصیری حکم برکناری نخست وزیر را از طرف شاه به مصدق ابلاغ می کند. نخست وزیر دستور بازداشت وی را صادر می کند. درگیری نیروهای تحت امر سرهنگ نصیری و محافظین نخست وزیر به نفع دولت پایان می یابد. آرامش به پایتخت بازگشته بود گرچه آرامش قبل از طوفان بود. کمتر از 72 ساعت بعد در 28 مرداد 1332خ، ضربه دومی به دولت وارد می آید. درحالی که مخالفین در خیابان بودند نخست وزیر از حامیان خواست که در خانه های خود بمانند! در سایه حضور نیروهای نزدیک به شعبان جعفری (معروف به شعبان بی مخ) و ارتش، دولت ملی سقوط کرده بود. جراحت وارده به روح ایرانی عمیق تر از آن بود که با سرکوب پس از کودتا تسکین یابد. حال مصدق که نامش با ایستادگی و ملی گرایی ایرانی عجین شده بود در بند شاهی گرفتار آمده که با کودتای آمریکایی – انگلیسی به کشور بازگشته بود. چندی بعد نیکسون معاون رئیس جمهوری آمریکا به ایران سفر می کند. تلاش برای مشروعیت بخشید به دولت کودتا با اعتراض دانشجویان دانشگاه تهران روبرو می شود. دخالت نیروهای امنیتی برای آرام کردن اوضاع منجر به کشته شدن 3 دانشجو در 16 آذر 32 می گردد. یک سال بعد دکتر حسین فاطمی وزیرخارجه دولت مصدق تیرباران و ده ها تن از اعضای احزاب مخالف شاه بازداشت و به اعدام و یا حبس محکوم می شوند. سرکوب فراگیر خیابان ها را آرام اما خشم فروخفته ای ایجاد کرده بود. شکاف بین حاکمیت و مردم عمیق تر می شد.  شکافی که 25 سال بعد خود را نشان داد.

 

پانویس ها


[1]– بخشی از نامه قوام به شاه، مورخه 26 اسفند 1328

[2]– دست کم بخشی از روحانیت انقلاب مشروطه را تحولی اجتماعی که منجر به حاشیه راندن ایشان شد تفسیر می کنند.

[3] – احمد قوام کسی است که خود فرمان مشروطه را تنظیم کرده بود. او از رجال سیاسی شهیر ایران معاصر است که به دفعات به نخست وزیری و دیگر مناصب عالی رتبه کشور نایل آمده بود. دو نامه قوام به شاه از موضع گیری های تاریخی وی محسوب می شود.

[4] – نامه قوام به شاه مورخه 26 اسفند 1328

[5] – به مورخه 19 فروردین 1329خ

[6]– بخشی از نامه دوم احمد قوام به شاه، مورخه 25 خرداد 1329.

[7]– در آن موقع وزارت دفاع، وزارت جنگ خوانده می شد

Save

Save

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

بستن

بلوک تبلیغ حذف شد

با غیرفعال کردن بلوک تبلیغات از ما حمایت کنید.