تاریخ ایران عصر پهلویتاریخ و اندیشه

در مسیر سقوط

نگاهی به ریشه های انقلاب اسلامی (قسمت دوم)

آن چه مورد بحث این نوشتار است توجه به ریشه های درونی بحران اجتماعی که زمینه ساز فروپاشی رژیم پهلوی شد، خواهد بود. به عبارت دیگر تلاش دارم به این مهم بپردازم که چرا در جوامع در حال توسعه رخدادهایی مانند انقلاب و کودتا امکان وقوع دارند اما در کشورهای توسعه یافته چون ژاپن و نروژ مطلقا امکان چنین دگرگونی هایی وجود ندارد (دست کم در کوتاه مدت).

 

نویسنده

سپهر ساغری

 در شماره ی پیشین به طور مختصر به رابطه شاه و دو نخست وزیر صاحب نفوذ و قدرتمند تاریخ معاصر ایران پرداخته شد. از کشمکش و نامه نگاری با احمد قوام تا اختلافات شدید با محمد مصدق که نهایتا به سرنگونی دولت وی ختم شد. به آن چه شاه و اطرافیانش به آن توجهی نکردند تا زمانی که صدای انقلاب شنیده شد. در این شماره به دوره ی پس از کودتای 28 مرداد و تلاش محمدرضا شاه برای تثبیت سلطنت و سلطه پلیسی بر کشور می پردازم.

 

من حرف می زنم، شما گوش می کنید

بحث خشونت سیاسی مقوله ای جدید یا محدود به تاریخ معاصر نیست و به درازای تاریخ ایران قابل مشاهده است. اما آنچه نقطه ی تمایز این مقوله در تاریخ کشورمان است زمان، چگونگی و سطح وقوع آن است. به بیانی دیگر اگر نبود حاکمیت قانون و دموکراسی پیش از مشروطه به دلایل مختلف قابل توجیه باشد در آن صورت سرکوب سیاسی بعد از انقلاب مشروطه و با وجود قانون اساسی دموکراتیک، به چه معنا خواهد بود؟

خشونت سیاسی گرچه به دوره پهلوی و مشخصاغ پهلوی دوم محدود نمی شود اما از آن جهت حایز اهمیت است که پس از دستیابی ما ایرانیان به حکومت مشروطه و تدوین قانون اساسی و حضور جوانی تحصیلکرده که برخلاف اسلاف خود نه فقط بی خبر از دنیا نبود که خود در اروپا تحصیل کرده بود، چگونه مسیر استبداد امکان تجدید حیات پیدا نمود.

چرا تلاش برای مشروط و محدود ساختن قدرت پادشاه ره بجایی نبرد؟ این پرسش ها و پرسش هایی از این دست اهمیت توجه به رخدادهای درون کشور را یادآوری می کند. به بیان صریح تر نقش عوامل داخلی را بر عوامل خارجی مقدم می داند. آن چه محل بحث است نه تقلیل این بحث کلان و ریشه دار به مجادله های سیاسی و جناحی، که مشروعیت زدایی از توجیه استبداد است. به عنوان نمونه به دفعات از نقش بی بی سی و یا آمریکا در سقوط رژیم پهلوی گفته و نوشته شده است اما به مسایل داخلی، فرضا ساختار حاکم بر ارتش کمتر توجه شده است.

محمدرضا شاه و علی امینی
محمدرضا شاه و علی امینی

ارتشبد فریدون جم، رئیس ستاد ارتش (از 1348 تا 1350) و شوهر سابق خواهر شاه می گوید: “هیچ فرماندهی در حوزه فرماندهی خود هیچگونه قدرتی که از مسئولیت ناشی شود نداشت یعنی همه آنان بی آنکه قدرتی داشته باشند مسئول بودند…

حتی فرمانده ارتش حق نداشت بیش از یک گروهان را در منطقه خود به کار گیرد. در تهران فرماندهان حتی برای عملیات شبانه می بایست اجازه قبلی (شاه را) را می گرفتند روشن است چنین ارتشی که در شرایط عادی برای نفس کشیدن هم باید اجازه بگیرد، در شرایط بحرانی کسی را برای رهبری بالای سر خود ندارد و از هم خواهد پاشید…

دقیقا به همان گونه که در عالم واقع روی داد.”[1] تلاش شاه برای تسلط بر همه ارکان جامعه و کنترل همه نهادهای قدرت نشان از بی اعتمادی گسترده و خودمحوری وی، حتی نسبت به مقربینش، دارد. این بی اعتمادی حتی تا روزهای پایانی عمر رژیم ادامه یافت. علی امینی که به عنوان گزینه ای برای حل بحران در نظر گرفته شده بود می گوید:

“هنگامی که موضوع انتقال قدرت را پیش کشیده، شاه پاسخ داده است: انتقال؟ پس من چه؟ امینی سوگند خود شاه را مبنی بر اینکه بر اساس قانون اساسی سلطنت خواهد کرد به او یادآوری نموده ولی دریافته همان گونه که (مهدی) بازرگان به من گفته بود (شاه) صداقت ندارد.

منظورم این است که در آن موقع به دردسر افتاده بود. بازرگان می گفت همین که شاه از این مشکل فارغ شود به همان وضع پیشین بازخواهد گشت.” در نمونه ای دیگری از استبداد رای شاه می توان به پاسخ تامل برانگیز هویدا به سفیر انگلیس اشاره کرد: “… سفیر انگلیس از هویدا پرسیده بود که چرا شاه نمی خواهد باب گفت و گو با مردم را باز کند، هویدا پاسخ داده بود:

شما تعریف اعلیحضرت از گفت و گو را می دانید، تعریفشان این است: من حرف می زنم شما گوش کنید. او تغییر نخواهد کرد.”

 

 ساواک، مشت آهنین شاه

منطق حاکم بر اندیشه خودمحور و مستبد به رای، سلطه پلیسی را توجیه می کند. شاه نه فقط در سال های پایانی سلطنت (حکومت!) که از همان ابتدای جلوس بر تخت شاهی مترصد تسلط بر همه ارکان قدرت بود. همین امر زمینه ساز اختلاف با قوام، مصدق و حتی زاهدی نخست وزیر کودتا و تیمور بختیار نخستین رئیس ساواک را هم موجب گردید.

پس از کودتای 28 مرداد سال 32، فضای ملتهب جامعه وجود یک نهاد امنیتی را بیش از پیش برای حکومت توجیه می نمود. قطبی شدن جامعه با حضور نیکسون، معاون رئیس جمهور وقت آمریکا در تهران که جهت مشروعیت بخشیدن به دولت کودتا بود، به اوج رسید. در تظاهرات دانشگاه تهران سه دانشجو به ضرب گلوله کشته می شوند و بدین ترتیب 16ام آذر به مناسبتی برای مقابله با کودتاچیان بدل می گردد.

دستگیری های گسترده و پاک سازی دستگاه ها از نیروهای وابسته به دولت مصدق شدت می گیرد اما همچنان خلا تسلط کامل بر اوضاع احساس می شود. از این رو در اسفند سال 1335خ سازمان اطلاعات و امنیت کشور موسوم به ساواک ملهم از اف بی آی، سیا و موساد تاسیس شد.

اقدامات ساواک خیلی سریع این نهاد امنیتی را بدنام کرد. ساواک وحشت را تداعی می کرد و تا حد قابل توجهی به کمک سلطنت پهلوی دوم آمد. شاه برای تقویت بنیان ارتش، سازمان های امنیتی را نیز توسعه داد. نیروی ساواک به 5300 مامور تمام وقت و تعداد زیاد اما ناشناسی خبرچین پاره وقت بالغ شد.

ساواک اغلب به ریاست ارتشبد نصیری، از یاران قدیم شاه، قدرت سانسور رسانه های عمومی، بررسی متقاضیان مشاغل حکومتی و طبق گفته منابع موثق غربی، استفاده از کلیه وسایل لازم از جمله شکنجه برای سرکوب مخالفان را داشت. به گفته یک خبرنگار انگلیسی، ساواک چشم و گوش شاه و در صورت لزوم مشت آهنین او بود.”[2] کاتوزیان در مورد سیطره ترس بر جامعه در دوره پهلوی دوم می نویسد:

یکی از ویژگی های معروف حکومت استبدادی در دوران رضاشاه و نیز محمدرضا شاه این بود که سانسور به مرحله ای رسید که مردم از هرگونه اظهار نظر انتقادی در مورد اوضاع و احوال، حتی گفتگوهای خصوصی بیم داشتند. آن ها می دانستند که این گفته ها به سادگی می تواند به گوش دولت برسد و اگر چنین می شد خطر مجازاتی سخت در میان بود.”[3] 

پس از 28 مرداد 32، که آمریکایی‌ها با قدرت تمام وارد صحنه شدند و تصمیم گرفتند که ایران را به‌عنوان پایگاه اصلی خود در منطقه حفظ کنند، در درجه اول به ایجاد دستگاه ضداطلاعات ارتش و تقویت آن و در درجه دوم به تأسیس سازمان امنیت کشور (ساواک‌) پرداختند. طبیعی بود که اگر ایران می‌بایست پایگاه اصلی آمریکا در منطقه باشد، به یک سیستم اطلاعاتی و امنیتی قوی نیاز داشت‌. مضافاً اینکه در شمال آن رقیب اصلی آمریکا، یعنی شوروی کمونیستی‌، با حضور خود این پایگاه غرب را تهدید می‌کرد.

به علاوه تأسیس دستگاه اطلاعاتی و امنیتی ایران توسط آمریکا به او این امکان را می‌داد تا تسلط کامل خود را تأمین کند و نفوذ خود را در ایران عمق بخشد…”[4] پس از کودتای 28 مرداد این دومین نقش آفرینی برجسته آمریکایی ها در حمایت از رژیم پهلوی بود.

گرچه ساواک تا حد قابل توجهی بر شرایط مسلط شده بود اما خشم فروخفته جامعه ایران همزمان با بحران اقتصادی و فضای باز سیاسی سال های پایانی حکومت، سرتاسر نظام را درنوردید. تاثیر مداخله اسرائیل و آمریکا سال ها بعد در جریان انقلاب اسلامی بیشتر هویدا شد. خیلی از کسانی که زندانی و شکنجه شده بودند بعدها خود از رهبران انقلاب شدند. شاید از این منظر بتوان فهمید که چرا انقلابیون سفارت آمریکا را هدف قرار دادند.

ایجاد فضای رعب و وحشت گرچه به منظور سیاست زدایی صورت می گرفت اما در عمل نتیجه عکس داد. خشونت ساواک چه در زندان و چه در صحنه اجتماعی جامعه مرعوب را از انفعال خارج ساخت. در حالی که حکومت مدعی بود نهایتا 3 هزار زندانی دارد نهادهای حقوق بشری بین المللی تعداد زندانیان سیاسی را بین 70 تا 100 هزار نفر[5] برآورد می کردند.

ساواک گرچه مهم ترین نهاد امنیتی کشور محسوب می شد اما تنها سازمان امنیتی آن نبود. دفتر ویژه، اطلاعات ارتش، ضد اطلاعات ارتش، بازرسی شاهنشاهی، کمیسیون شاهنشاهی و … از جمله این ارگان ها بودند. وجود چندین سازمان موازی که هر یک مسقیما به شاه گزارش می دادند، زمینه رقابت و درگیری میان آن هاغ را نیز به وجود آورده بود. “علوی کیا از سرپرستان ساواک می گوید یک بار به شوخی به شاه گفته بود شاید رقابت موجود میان سازمان های امنیتی نتیجه سیاست تفرقه بینداز و حکومت کن خود شاه باشد.”[6]

تهرانی و آرش شکنجه گران ساواک
تهرانی و آرش شکنجه گران ساواک

 

پانویس ها


[1]– کاتوزیان، همایون. ترجمه علیرضا طیب، تضاد دولت و ملت، نشر نی، تهران، چاپ ششم، ص 342

[2]– آبراهامیان، یرواند، ترجمه : کاظم فیرزمند ، حسن شمس آوری و محسن مدیر شانه چی، 1377، ایران بین دو انقلاب، چاپ دوازدهم 1387،  نشر مرکز : تهران، ص 400

[3]– کاتوزیان، محمدعلی همایون، تضاد دولت و ملت، ترجمه ی علی رضا طیب، نشر نی، تهران، چاپ ششم، ص 244

[4]– تاسیس ساواک    www.ensani.ir

[5]– همان، ص 245

[6]– همان، ص 245

Save

Save

Save

Save

Save

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

همچنین ببینید

بستن
بستن

بلوک تبلیغ حذف شد

با غیرفعال کردن بلوک تبلیغات از ما حمایت کنید.