فرهنگ ایرانیفرهنگ و هنر

دشمن مردم

درباره ی حاکمیت انگاره های پوپولیستی در فرهنگ روشنفکری ما (قسمت اول)

 

«اگر به شکل عینی هم بیاییم و مشخص کنیم که جامعه ی ما جامعه ای پوپولیست نیست و یا دولت های ما دولت های پوپولیستی ای نیستند، بدون کوچکترین تردیدی انتلکتوئل های ما…از سر تا ته همه پوپولیستند.»
از سخنرانی یوسف اباذری، دی ماه 85، دانشگاه تهران

 

نویسنده

امید سلطانی

در فرهنگ عمومی می توان از دو رویکرد متعارف در برخورد انتقادی اولیه با یک پدیده ی نادرست سخن گفت: عده ای همیشه تقصیر را گردن حاکمان انداخته اند. این حاکمان البته همیشه هم زمامداران سیاسی جامعه نیستند. هر “دیگری” قدرتمندی که سایه اش بالای سر ما باشد، از نیروی پلیس گرفته تا صاحبان ریز و درشت قدرت اقتصادی یک مملکت.

عده ی دیگر اما بیشتر متمایلند تا اشتباهات را از سوی مردم بدانند و اصلاح جامعه از پایین را کلید حل مشکلات متعاقب آن. نگاهی به اطرافیانمان به ما ثابت خواهد کرد که اغلب مردم در دسته ی نخست جای می گیرند. به عبارت دیگر بیشتر شواهد نشان می دهد گویا ما آنقدر مشغول عیب و ایراد گرفتن از حاکمان خود شده ایم که ایرادهای خودمان را نمی بینیم و نه اینکه نبینیم!

زمانی خودمان و اشتباهمان را می بینیم که کار از کار گذشته و چاره ای نمانده جز بدگویی و به باد فحش کشیدن یکدیگر! این هم می شود نوعی مکانیزم روانی برای آرام کردن وجدان خودمان البته و نه چیزی بیشتر، مثلا پشیمانی ناشی از درک یک اشتباه استراتژیک. یک انتخاب غلط. یک دنباله روی کورکورانه و الخ.

 

مبنای پوپولیسم تحمیق مردم است

با باب شدن نوع خاصی از ادبیات سیاسی در جامعه ی ایران که شکل گیری دولت-ملت مدرن در دوره ی رضاشاه و تاسیس و همه گیر شدن نظرات حزب توده تاثیر بسزایی در آن داشتند، می بینیم که اگر زمانی حرف از نقد مردم به میان می آید مراد آن برش و دسته ای از مردم است که از صراط مستقیم منحرف شده اند، جزو اوباش و لات ها هستند و یا بوسیله ی نیروی بیگانه یا پلیس امنیتی اجیر شده اند برای خرابکاری و اخلال.

نگاه رو به نهادهای قدرت و نقد قدرت سیاسی حاکمه و برملا ساختن مکانیزم های سرکوب و ستم آن، به خودی خود نه چندان عجیب است و نه اشتباه. اما اشتباه از جایی آغاز می شود که تندروی در چنین رویکردی یعنی نسبت دادن تمام بدبختی های جامعه به نهادهای قدرت، برای مشروعیت بخشیدن به صحنه ی مبارزه ی خود، تاج تقدس و سبحانیت را بر سر مردم می گذارند.

مردم، خلق همیشه قهرمان، ملت همیشه در صحنه و این دست ترکیب ها کلیت هایی هستند که یک ذهنیت دوگانه ساز همواره از آن برای زدن طرف مقابل بهره می برد و همواره برای حفظ سنگینی یک طرف ترازو، یعنی نیش انتقادش به مراجع قدرت مجبور است طرف دیگر را با منزه ساختن مردم از هر عیبی و همواره زیر یوغ ستم و ظلم دیدنش، سبک و سبک تر کند. نامی که به چنین ذهنیتی داده اند، ذهنیتی پوپولیسم است که در قالب هر آن کس می تواند برود که سر و کارش با افراد یک جامعه است [از دیپلمات و سیاستمدار گرفته تا روشنفکر و فعال مدنی].

آنچه اغلب ما از اعمال پوپولیستی در ذهن داریم به کنش های عوام فریبانه ی صاحبان قدرت برای کسب قدرت و مشروعیت بیشتر باز می گردد. این اعمال از پخش کردن سیب زمینی و آرد مجانی در مناطق محروم درست پیش از موعد انتخابات گرفته تا حرف و وعده های دهن پر کن و سواستفاده از ادبیات تغییر و تحول را شامل می شود تا رسیدگی به ظاهر امور و حل معضلات کوچک برای لاپوشانی ریشه ای این معضلات و انحراف مسیر اعتراضات مردمی از ریشه به تنه و برگ و گل و میوه ی “درخت”ـانی که بذر فساد در فضا می پراکنند.

پوپولیسم آنگونه که هربرت شیلر تشریح می کند بر این فرض استوار است که عامه ی مردم افرادی ناآگاه، منفعل و فاقد قدرت تشخیص اند و چنین عقیده ای با اعطای علنی و سخاوتمندانه ی آگاهی، شور، قدرت تشخیص و تمییز و تمام مدال های افتخار سراسر دنیا به مردم، خود را تحکیم می کند.

شاید واژه ی “گول زدن” برای تبیین چنین ساز و کار پیچیده ای از گره های روانی-اجتماعی سهل انگارانه باشد. در این بین نباید نقش رسانه های عمومی را در گسترش انفعال، خالی کردن و متعاقب آن پر کردن دلبخواهی مغزها و ربودن قدرت تشخیص و درک سیاسی با بمباران تبلیغات و اخبار رنگارنگ و سرگیجه آور فراموش کرد.

یوزف گوبلز، وزیر تبلیغات آلمان نازی که به نطق های آتشینش شهرت داشت از تمام قدرتش برای تصاحب رسانه ها و نفوذ به ذهن مردم بهره می برد و بنابراین به حق او را از نخستین سیاستمداران پوپولیست نامیده اند. رسانه های عمومی قطعا یکی از ابزارهای اساسی پوپولیست ها در طول تاریخ بوده اند و هنوز هم هستند، چرا که یکی از نقاط اشتراک مهم کارکرد ذهنیت پوپولیستی و رسانه جلب توجه از طریق تحریک احساسات است.

 

مورد خطرناک توده

“گوستاو لوبون” در کتاب مشهور خودش، روانشناسی مردم (یا توده ها[2]) از موجودیت تازه ای به نام توده سخن به میان می آورد که ویژگی هایی یکسره جدا و حتی متفاوت با اجزای برسازنده اش از خود نشان می دهد. لوبون معتقد است احساسات و عقاید مشخصی هستند که شکل نمی گیرند یا به کنش تبدیل نمی شوند مگر در شرایطی که افراد، جماعت یا توده ای را تشکیل دهند.

زیگموند فروید
زیگموند فروید

“فروید” کتاب رواشناسی توده ای و تحلیل اگو را با مروری بر آرای لوبون آغاز می کند. در نظر فروید، “لوبون حقیقتا وضعیت فرد در توده را وضعیت هیپنوتیزم شده می داند.”[3] بدین معنا که خصلت هایی چون ناپدید شدن شخصیت خودآگاه، غلبه ی شخصیت ناخودآگاه، معطوف شدن احساسات و عقاید در جهتی یکسان به واسطه ی تلقین و سرایت پذیری و گرایش به تبدیل بی درنگ عقاید تلقین شده به کنش را به فرد عضو توده می دهد.

فروید معتقد است “کسی که می خواهد توده را به حرکت درآورد در استدلال های خود به هیچ دسته بندی منطقی نیاز ندارد اما باید آن ها را با نیرومندترین تصاویر بیاراید، مبالغه کند و یک چیز را بارها و بارها تکرار کند.”[4] با این مرور جذاب بر فرضیات لوبون است که فروید در موضوع توده و تحلیل روانکاوانه ی آن دقیق می شود و از موضوعاتی که لوبون از پرداختن به آن ها غافل مانده، مثلا ویژگی های رهبر توده، مکانیزم های پیش برنده ی حرکت توده ای چون تلقین و سرایت و مفاهیم دیگر سخن می گوید.

نظرات کسانی چون لوبون و فروید باب تازه ای را در روانشناسی با عنوان روانشناسی توده گشود که به مطالعه ی کنش های جمعیت انسانی، چرایی و دلایل آن ها و ویژگی های خاص آن می پردازد. اما قصد ما پرداختن به این مسائل نیست. اهمیت وجود آرایی مثل آرای گوستاو لوبون که با تدقیق روانکاوانه ی زیگموند فروید نیز پی گرفته شده است، در مقایسه با جبهه ی دیگر خود را نشان می دهد. جبهه ای که سعی می کند با استناد به فکت های تاریخی، توده را از ویژگی های غیرعقلانی و خارق العاده منزه کند.

تفاوت ظریفی میان مفهوم دو واژه ی توده و جمعیت وجود دارد. در حالی که توده ویژگی تصادفی و چینش غیرعقلانی اجزای برسازنده اش را به ذهن متبادر می کند، جمعیت حامل مضمونی نظم یافته تر و هدفمند تر است. باری در مقایسه ی دو طیف نگاه به این مفاهیم که بطور کلی میتوان آن ها را دسته ای از مردم نامید، این تفاوت چندان حائز اهمیت نیست.

“جورج رود” در کتاب مهم خود، “جمعیت در تاریخ” تاثیراتی که جمعیت های دو کشور انگلستان و فرانسه بر ساختمان اجتماعی-سیاسی آن کشورها داشته اند را بررسی کرده است. آنگونه که “رود” جمعیت را تصویر می کند، جمع شدن و سازماندهی مردم در قالب جمعیت، آنقدرها هم ویژگی های غیرمنطقی ای از خود نشان نمی دهد. هدفمند حرکت می کند و قابلیت این را دارد که خشونت خود را تا حد امکان کنترل کند و به خواسته های آغازینش وفادار بماند. گرچه چنین دیدگاهی به توده یا جمعیت بیش از حد خوشبینانه به نظر می رسد، اما مرور رخدادهای تاریخی نشان می دهد که مطالعه ی تاثیرات جمعیت آنگونه که رود در کتابش نمونه ای از آن به دست داده، بدبینی لوبونی به جمعیت را تا اندازه ی زیادی بی اعتبار می سازد.

 

مایشنامه دشمن مردم اثر هنریک ایبسن
مایشنامه دشمن مردم اثر هنریک ایبسن

“دشمن مردم” یا وقتی توده پشت به حقیقت می کنند

شهردار: تو داری تنها منبع درآمد این شهر را نابود می کنی. این طور شهر زادگاهت را دوست داری؟

دکتر استوکمان: این منبع آلوده است مرد! دیوانه ای تو؟ تو می خواهی شهر با فروش کثافت و بیماری پول در بیاورد؟ می خواهی این ثروت کذایی بر پایه ی دروغ و فریب استوار بشود؟

شهردار: این دیگر از مزخرف هم آنور تر است! کسی که چنین نسبت های زشت و کثیفی به موطن آبا و اجدادی خودش بدهد، قطعا دشمن مردم است…

دکتر استوکمان: همشهریان، من دیگر از رهبرانمان حرفی نمی زنم… اگر کسی خیال کند من امشب آمده ام اینجا که این آقایان را به صلابه بکشم، بدانید که اشتباه می کند… چون من بر این اعتقاد هستم که این واماندگان مرتجع، این بازماندگان اعصار کهن خودشان مشتاقانه دارند گور خودشان را می کنند… و به هر حال خطر اصلی برای جامعه ی ما این ها نیستند. خطرناکترین عاملی که حیات معنوی ما را مسموم می کند و زمین زیر پایمان را به گندابی متعفن بدل می کند این ها نیستند. خطرناکترین دشمنان حقیقت و آزادی این ها نیستند!

فریادهایی از هر سو: پس کی ها هستند؟ کی ها؟ اسم ببر!

(صدایش را بالا می برد): خطرناکترین دشمنان حقیقت و آزادی اکثریت جامعه است! بله همان اکثریت قاطع، اکثریت آزادیخواه، اکثریت کوفتی! از این باید ترسید! از این! این هم جواب شما![5]

مطالعه ی نظریات روانشناسان جمعیت قطعن در درک این مسئله که چرا گاه عده ی کثیری از مردم دست به انتخابی اشتباه می زنند و یا می خواهند حقیقت را نادیده بگیرند کمک کننده است، لیکن ایراد بزرگ آنگونه که گفتیم جایی پدیدار می شود که بررسی ها از بستر تاریخی خود بیرون می افتند و تاثیرات آن ها در معادله ی قدرت نادیده گرفته می شود.

“هنریک ایبسن” در نمایشنامه ی مشهور خود، دشمن مردم، یک پزشک-روشنفکر را در برابر تمام مردم شهر قرار می دهد. در حالیکه حقیقت در مشت این پزشک یعنی دکتر استوکمان است، همه ی مردم از کارگران گرفته تا ژورنالیست در برابرش قد علم می کنند و او را دشمن مردم می خوانند.[6] اما این داستان سویه های حقیقتی را نیز بر ما آشکار می کند که بنا به دلایلی که نمی دانیم، به سوی نادیده گرفتنش رهنمون می شویم، یعنی این حقیقت که حق همیشه هم با اکثریت نیست.

در شماره ی آتی، ادامه ی این موضوع را با بررسی فضای انتقادی روشنفکری در جامعه ی ایران از نظر گرایش های پوپولیستی، پی خواهیم گرفت.

 

پانویس ها


[1]– عنوان نمایشنامه ای از هنریک ایبسن که در آن دکتر استوکمان، شخصیتی که حقیقت را درباره ی زندگی مردم شهرش برملا می کند “دشمن مردم” خوانده می شود.

[2] – The Psychology of Peoples 1894, Le bon Gustave

[3] – روانشناسی توده و تحلیل اگو، زیگموند فروید، نشر نی، تهران، 1393، ص21

[4] -همان، ص23

[5] – دشمن مردم، هنریک ایبسن، ترجمه ی اصغر رستگار، ناشر بی نام، بی تا، ص61

[6]– از این موضوع می گذریم که دکتر استوکمان در بیان نفرتش از مردم (به جای پیدا کردن مسیرهای دیگری برای آگاه سازی آنها) همانقدر افراط می کند که مردم در حماقتشان در نپذیرفتن حرف های او و ادامه ی منطقی شیوه ای که استوکمان انتخاب کرده است دیکتاتوری سیاسی ای است که حق را فقط نزد خود می بیند و خود به جای آنان که بر آنها حکمرانی می کند تصمیم می گیرد و صلاحشان را تشخیص می دهد.

Save

Save

Save

Save

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن

بلوک تبلیغ حذف شد

با غیرفعال کردن بلوک تبلیغات از ما حمایت کنید.