جامعهمسایل اجتماعی

دیدبان

نگاهی به دو رمان کوری و بینایی اثر ژوزه ساراماگو

چرا کور شدیم؟! نمی‌دانم، اما شاید روزی بفهمیم. می‌خواهی عقیده ی مرا بدانی؟ بله، بگو، فکر نمی کنم ما کور شدیم، فکر می کنم ما کور هستیم، کور، اما بینا، کورهایی که می‌توانند ببینند، اما نمی‌بینند!

ساراماگو، ژوزه، مشیری، مینو، کوری، تهران، نشر علم، چاپ نهم، 1378، ص 227

 

نویسنده

یلدا دنیایی مبرز

“کوری” و “بینایی” نام دو کتابی است که بوسیله ی ژوزه ساراماگو، نویسنده ی پرتغالی تبار و برنده ی جایزه ی نوبل، به رشته ی تحریر درآمده است. نگارنده در رمان اول، به نقد از روزمرگی و ارزش های به تطاول رفته ی یک جامعه ی نمادین می پردازد و در رمان دوم نوک تیز پیکان نقد خود را به سوی حکومت های خودکامه نشانه می گیرد و این بار قلم او چون توسنی تازنده به انتقاد از فضای اختناق و سرکوب سیاسی و اجتماعی می پردازد. در این نوشتار برآنیم به خوانش اجمالی این دو رمان بپردازیم.

 

کوری، بی اعتنایی اجتماعی

کوری به عنوان یک رمان تمثیلی و نمادین، تمامی مرزهای جغرافیایی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی را یکی پس از دیگری درمی نوردد و زمان، مکان و حتی چهره ی افراد به خصوصی را نمایندگی نمی کند. راوی روایتگر داستانی است که با تصویر اولین کسی که بینایی خود را به صورت ناگهانی از دست می دهد، آغاز می شود.

این نابینایی که نگارنده از آن تحت عنوان ” کوری سفید” یاد می کند نمادی از ناآگاهی و نادانی مردمانی است که در چنگال عادت و روزمرگی زندگی حتی نسبت به احیای حقوق انسانی به تاراج رفته ی خویش نیز بی رغبت هستند. کوری سفید به تدریج شهری بی نام و نشان را مورد آماج و هجمه ی خود قرار می دهد. به دستور دولت به منظور پیشگیری از اپیدمی کوری سفید، نابینایان در آسایشگاهی قرنطینه می شوند. غافل از آن که دیری نمی پاید که نابینایی به کل شهر و کشور  نیز تسری می یابد.

زندگی در قرنطینه آبستن حوادث هولناکی است که خواننده را به چالشی محتوم و ناگزیر فرا می خواند و این داستان را بیش از پیش خواندنی تر می کند. نگارنده با تلاشی نستوهانه درصدد ترسیم فضای قرنطینه و رخدادهای آن است. از این رو قرنطینه آینه ی تمام نمای جامعه ای خسته و فرتوت است که علاوه بر یک نظام خودکامه، با کاستی های اجتماعی، فرهنگی و بحران های مختلفی دست به گریبان است.

کوری تجربه ی زیسته ی مشترک تمام افراد محصور در قرنطینه است. همه ی افراد نابینا هستند به جز یک زن، که اتفاقا قهرمان راوی داستان نیز هست. قهرمانی که در فراز و فرودهای داستان، با تصمیمات خود، مخاطب را به پیش داوری وامی دارد. او برای آن که بتواند همسر چشم پزشک و نابینای خود را در قرنطینه همراهی کند، اظهار نابینایی می کند. از این رو  به مثابه ی تنها دیده بان بینا، دانا و آگاه در قرنطینه، نظاره گر اتفاقات هولناک و تراژیک بسیاری است.

رمان کوری اثر ژوزه ساراماگو
رمان کوری اثر ژوزه ساراماگو

 قرنطینه به سان کشوری مستقل بوسیله ی گروهی از نابینایان مسلح که کنترل توزیع غذا را بر عهده دارند به شکل رقت انگیزی اداره می شود. از این رو دست یابی به نیازهای اولیه ی حیات، تنش معیشتی و تنازع برای بقا از مشکلات زندگی افراد محصور در قرنطینه است.

استیلای قحطی و گرسنگی از یک سو و انقیاد، سرسپردگی و سکوت افراد مقهور، جملگی قهرمان داستان را به درماندگی و استیصال غیرقابل وصفی می رسانند. رنج دیدن آن چه برآنان می گذشت و این که باید برای رهایی از چنگال گرسنگی از تمامی پله های تحقیر یکی پس از دیگری نزول و به خفت محض عدول کنند، تاب تحمل این تراژدی دردناک را از قهرمان داستان می گرفت.

او به سان فنری که تاب تحمل فشار پیوسته و مداوم را از دست داده باشد، داشتن چشمانی بینا را غمی بسیار الیم می پنداشت. در واقع راوی از قهرمان داستان خود، شخصیتی آگاه را ترسیم می کند که از این آگاهی درد می کشد و به نیکی می داند، پیوند نامیمون فقر و نادانی حاکم بر جامعه اگر استمرار و تداوم یابد، جامعه را به ورطه ی نابودی می کشاند. سقوط تدریجی اخلاق در قرنطینه با شتاب و درنگی زندگی سوز، افراد محصور را بیش از پیش به استثمار می کشاند تا بدان جا که نابینایان مسلح با بی شرمی و وقاحت، در ازای دادن غذا به سایر محصورین، پول، جواهرات و حتی جسم و جان زنان را مطالبه می کنند!

مطالبه ای که حتی قهرمان داستان به آن تن می دهد! زمانی که خواننده به چشم پرسش و سرزنش به این تلخ کامی و شورمندی می نگرد و در ذهن به نقد قهرمان داستان و نویسنده ای که او را در چنین جایگاهی نشانده می پردازد، به یکباره راوی داستان فرا می رسد و با گزین گویه ای بدیع و باریک بینانه، قهرمان داستان خود را نجات می دهد و مخاطب را در قعر واقعیتی تلخ و زهرآگین فرو می غلتاند و مجالی برای احساس غرور و تفاخر برجای نمی نهد و این گونه با سنان قلم، خواننده را نیشتر می زند: “اعمال انسانی در «موقعيت» معنا مي‌شود و ملاك مطلقي براي قضاوت وجود ندارد، زيرا موقعيت انسان ثابت نيست و در تحول دائمي است.”[1]

در همین حال، هنگامه ی هجوم فرا می رسد و مخاطب را به تامل فرامی خواند. اگر چه کوری یک روایت انتزاعی است، اما در عالم واقع، نماد بیرونی و ملموسی دارد. به راستی او در کجای مجادله ی بینایی و نابینایی قرار گرفته است؟ به دیگر سخن خواننده در سپیدی میان متن ها و سیاهی سطور این کتاب، امکان نقد و سنجش توامان خود و جامعه ای که در آن زیست می کند می یابد.

از این رو آلام فردی، اجتماعی و تجربه ی زیسته ی مشترکی را احساس می کند که البته ممکن است روایت این کتاب، تنها بازتاب وجهی از آن باشد و نه تمام آن! روایت کتاب بعد از فراز و فرودهای بسیار، با تصویر قهرمان داستان، به عنوان تنها کسی که بینا بود و بینا ماند، به پایان می رسد اما گویی کوری سفید، همچنان نامیرا باقی می ماند.

 

بینایی، آغاز کنشگری

سال ها بعد بینایی فرا می رسد! ساراماگو رمان دیگری را تحت عنوان “بینایی” به رشته ی تحریر در می آورد که ادامه ی داستان همان شهری است که شهروندان آن، با همه گیری کوری دست به گریبان بوده اند. انتقاد از “سرکوب سیاسی” و ” انزوای اجتماعی” درون مایه ی اصلی این رمان است.

نگارنده داستان را با شرح برگزاری یک انتخابات آغاز می کند. مشاهدات از حضور کمرنگ مردم حکایت دارد. بارش شدید باران نیز این شرایط را دشوارتر نموده است. از این رو ترس و یاسی نفس گیر بر ارکان دولت چیره و مستولی می گردد. آنان با استیصال و درماندگی در پی یافتن و واکاوی علل احتمالی هستند و این بی اعتنایی را آبستن وقایع شوم و فاجعه باری می بینند.

ناگهان گویی یک دگردیسی فراگیر در جامعه رخ می دهد و حوزه های رای گیری در کل کشور مملوء از شهروندانی می گردد که به پای صندوق های رای رفته اند. ارکان قدرت از باده ی این شگفتی سرمست می شوند. اما این شادکامی دیری نمی پاید. پس از شمارش آرا شگفتی دیگری روی می دهد. آرای سفید بیش از 70 درصد اوراق را تشکیل می دهد. رئیس جمهور و دولت انتخابات را باطل اعلام می کنند. یک هفته بعد، انتخابات دوباره ای برگزار می شود.

این بار تعداد آرای سفید به 83 درصد افزایش می یابد. این وقایع آبستن و سرآغاز شروع یک بحران ناگزیر است. دولت نتیجه ی انتخابات را توطئه و دسیسه ی بیگانگان اعلام می کند و به جای عزم سفر به یکایک ریشه های احتمالی “بی اعتنایی اجتماعی” به سرکوب و خشونت روی می آورد.

چرخ دنده های خشونت و سرکوب یکی پس از دیگری به راه می افتند. سانسور مطبوعات، گروه های تفتیش عقاید، زندان، شکنجه، حکومت نظامی و بمب گذاری هیچ کدام نمی توانند منجر به اعتراف مردم مبنی بر واریز رای سفید شوند. چالش دولت اما تنها به مردم محدود نمی شود.

در کابینه و بین وزرا جدالی گریز ناپذیر شکل می گیرد. هر یک دیگری را به واریز رای سفید محکوم می کنند. وزیر دفاع چاره را گسیل نیروهای ارتش به خیابان می داند. وزیر فرهنگ با زبان شکوه و گلایه، بی اعتنایی اجتماعی را نتیجه و پیامد بودجه ی کم  وزارت خانه ی متبوع خود می داند. در این بین اما وزیر دادگستری رای سفید را نشانه ای از “بینایی” قلمداد می کند. اظهار نظری که چندان هم بی هزینه نبود و منجر به استعفای وزیر شد. از این رو سپیدی داستان کوری، که مظهر نابینایی بود، این بار نشانی از بینایی بر تارک خود دارد.

مردم  در مراسم خاکسپاری قربانیان بمب گذاری، تجمع سکوت برگزار می کنند. هیچ شعاری از جمعیت مبنی بر زنده باد و مرده باد شنیده نمی شود یا حداقل فریادی که بیانگر خواسته ی مردم باشد! راوی بار دیگر با جمله ای نافذ، تاثیرگذار و پرکشش خواننده ی خود را غافلگیر می کند و چنین رویکردی را گرچه مایه ی شگفتی می داند اما معتقد است: “شاید مردم از حرف زدن خسته اند!”

شاید این سکوت پژواک صداهای ناشنیده ای باشد، پژواکی که می کوشد با گریز از بیان صریح، از پیگیری های حقوقی بعدی ارکان قدرت مصون بماند و در عین حال پیام خود را نیز به جامعه منتقل کند. شاید پیام اوراق سفید بی تفاوتی نیست! شاید احساس بی قدرتی مزمن و رخوتی دردمندانه، آنان را به  چنین واکنش منفعلانه و ناسازگارانه سوق داده است!

داستان به اوج خود نزدیک می شود. ارکان قدرت تصمیم می گیرند به منظور تنبیه مردم، شبانه شهر را ترک کنند و پایتخت جدیدی را بنا نهند. تشویش رئیس دولت به حدی بود که صورتش را از منازل روشن بر می گرداند و همین باعث هراس آرام ترین و بی تفاوت ترین سیاستمداران می شد. اما آن چه همه را به وحشت می انداخت نبودن مردم در کنار پنجره های منازلشان بود. گویا مردم کمترین بهایی برای دولتمردان و نظامیان مملکت خود در نظر نداشتند و دشمن به حدی برای آن ها بی ارزش بود که با این عمل آن ها را تحقیر می کردند.[2]

از این مجمل قلم راوی چون توسنی تازنده با رویکردی که بر شالوده ی آگاهی و تدبیر استوار است بر آنان که براریکه ی قدرت تکیه زده اند می تازد. از یک سو آنان را به نیرنگ و خودکامگی محکوم می کند و از سوی دیگر نقش آنان را در ” انزوا” و “بی اعتنایی” مردم به یگانگی می شناسد.

چرا که انزوا و بی اعتنایی اجتماعی هر دو از پدیده های آسیب شناختی هستند و خطر هجمه ی یک بحران گریزناپذیر را گوشزد می کنند. انزوای اجتماعی مبین انفکاک فکری افراد از استانداردهای فرهنگی و اجتماعی و بی اعتنایی اجتماعی نوعی تلقی بد بینانه، روندی منفعلانه و به عبارت بهتر افسردگی اجتماعی است.

که عامل شکل گیری هر دو پدیده، عدم اعتماد اجتماعی است. اگرچه قهرمان داستان کوری – همان که بینا بود و بینا ماند- در نتیجه ی باژگونه خوانی ارکان قدرت، عامل اصلی اتفاقات رمان بینایی قلمداد و به کام مرگ کشانیده شد اما ستیز و آویز بینایی و نابینایی پیوسته و مداوم ادامه دارد.

 

پانویس


1- ساراماگو، ژوزه ، مشیری، مینو، کوری، تهران،نشر علم، چاپ نهم، 1378، ص 2

2- ساراماگو، ژوزه ، گوهری راد، حبیب، پاریاب، بهاره، بینایی، تهران، نشرجمهوری، 1378، صص 65 و 66

 

Save

Save

Save

Save

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

همچنین ببینید

بستن
بستن

بلوک تبلیغ حذف شد

با غیرفعال کردن بلوک تبلیغات از ما حمایت کنید.