95شعر پارسیفرهنگ ایرانیفرهنگ و هنر

شعر و سیاست در ایران معاصر

پیرامون رابطه ی شعر و سیاست در فرهنگ ایرانی

«ملت ما دید خوب ندارد. عادت ملت ما نیست که به خارج توجه داشته باشد، بلکه نظر او همیشه به حالت درونی خود بوده است. در ادبیات و به همپای آن در موسیقی که بیان می‌کنند، نه وصف. شلوغ پلوغی در اشعار وصفی ما هم به همین نسبت است. تشبیه زلف به چوگان و گونه به ارغوان و ترکیب این مضمون که: چوگان زنی بر ارغوان. این گوینده که از خارج رو گردان است در عین بهره گرفتن از وصف خارج، باز به درون خود می‌پردازد

یوشیج نیما، حرف های همسایه، بی نا، بی تا، ص 47

نویسنده

امید سلطانی

در یادداشت پیشین مسئله را اینگونه مطرح کردیم که آنچه در فرهنگ امروز ما از نسبت میان سیاست و شعر (سیاست، نه در معنای خَرد و ایدئولوژیک آن، بلکه در مقیاسی وسیع و رهایی بخش) به جا مانده است، تا آنجا که درباره اش دقیق شدیم جای تامل و بحث دارد.

نخست از منظر اینکه شرایط “احتیاج” به این جنس از شعر در جای جای جامعه و فرهنگ ما پس از قرن ها استبداد و استثمار، به اقتضای موقعیت تاریخی ای که در آن به سر می بریم هنوز وجود دارد. و دیگر اینکه در این موقعیت تاریخی، بنا به شواهد-خواه این شواهد تجربی و در نتیجه ی مشاهده و تدقیق در زندگی روزمره و فرهنگ عامه ی ما بوده باشد و خواه شواهدی آماری و به ثبت رسیده- احتراز از شعر سیاسی و در عوض آن اقبال بیش از حد به تغزل و شعر عاشقانه و صنعت گرایی افراطی در شعر از سوی جامعه ی شاعران و مخاطبان آنان پذیرفته شده است.

در این مقال هر کجا نامی از هنر سیاسی یا شعر سیاسی می بریم، مقصود آن جنس از شعر است که در دل خود خواهان ایفای نقش در زنده کردن آرمان های سیاست ورزی و رهایی بخشی را دارد و دغدغه اش بیان دردها و آرمان های انسانی، بازیابی انسانیت مسخ شده و همچنین هویت جمعی در سپهر سیاسی یک ملت است.

 

هنر و تاثیرگذاری اجتماعی

اما این تناقض را چگونه می توان توضیح داد؟ هنر، آنگاه که جامعه به سمت قهقرا حرکت می کند می تواند تنها ناجی انسانیت از دست رفته و توان رهایی فراموش شده باشد. اما زمانی که فرهنگ یک جامعه در جا بزند و هنر سیاسی نیز از صحنه غایب باشد، آن وقت است که باید عوامل این در جا زدن و ابتذال دوسویه را شناسایی کرد، چیزی که مانع از نقش اجتماعی و هویت رهایی بخشی ذاتی هنر بعنوان یک مدیوم تاثیر گذار اجتماعی می شود.

طبق نقل قولی که از آدولف سانچز در یادداشت پیشین آوردیم ” هر جامعه لایق همان هنری است که دارد، یکی به‌ این دلیل که آن هنر را دوست می‌دارد یا تحمل می‌کند، و دیگر به ‌این دلیل که هنرمندان، که اعضای همان جامعه‌اند و آثارشان را مطابق با نوع خاص مناسباتی که با آن جامعه دارند خلق می‌کنند.”

آنچه در عرصه ی هنرهای کلامی زمانه ی حاضر و بطور اخص “شعر” عرضه می شود، همان چیزی است که جامعه بصورت یک بدنه لیاقت آن را دارد. نخست به دلیل آنکه این جنس از شعر توسط جامعه دوست داشته می شود و یا تحمل می شود و سپس به این دلیل که شاعران نیز خود از بدنه ی جامعه برآمده اند. اما بنا به آنچه گفتیم، احتیاج به ابعادی دیگر از هنرهای کلامی وجود دارد که وظیفه ی هنرمند و روشنفکر است که این احتیاج را شناسایی کند و در مورد چون و چرای آن بیاندیشد.

هنرمند حقیقی، شکاف هایی را می بیند که میان داد و ستد بی دغدغه و مبتذل میان شاعر گزافه گو و مردم وجود دارد. عواملی را می بیند که اجازه نمی دهند نیاز جمعی به هنر حقیقی و رهایی بخش به درستی دیده شود و موظف است که در چنین جامعه ای این “داد و ستد” میان هنرمند (شاعر) و مردم را دوباره بازنویسی کند:

“زمانی که هنرمند… استحاله ی اثر هنری به یک شیء را درک کرد، آنگاه است که مغاک هولناکی زیر پایش دهان باز می کند و پس از آن است که می تواند خود را همچون یک هنرمند و یک انسان تایید و اثبات کند. اما در عین حال این عصیان جنبه هایی از خود هنر را نیز به خطر می اندازد (جنبه ی ارتباطی هنر). او کار را به جایی می رساند که آنچه را در ذات به او تعلق دارد یعنی قابلیت ارتباطش را از دست می دهد … حال باید پل های فروریخته ی میان هنرمند و مردم را از نو بسازد. این ارتباط را می توان تنها با بالابردن کیفیت اثر هنری و حساسیت هنری مردم حفظ کرد. برای این منظور باید پل های نویی ساخت زیرا برای رهایی از این “من گرایی” که بخش بزرگی از آفرینش هنری بدان در افتاده، وجود این پل ها لازم است.”[1] 

 

شبه هنرمند و ماندگاری

من گرایی، در اینجا تعریف بسیار خوبی از وضعیت هنرمند (یا به قول ساعدی “شبه-هنرمند[2]“) به ما می دهد. لحظه ای فرا می رسد که هنرمند یا شاعر دیگر نمی تواند اسیر دنیای خودساخته اش باشد. به تغزل و صنعت گرایی مشغول شود و مردمی را به دور خود جمع کند که هر یک در حصار من گرایی خود اسیر هستند.

البته که نمی توان انگشت اتهام را به تنهایی به سوی شبه-هنرمند گرفت و او را کورکورانه به من گرایی ذاتی متهم کرد. باید دید جامعه ای که شبه-هنرمند در آن نفس می کشد چگونه او را به این شرایط سوق داده است و چرا توده ی مردم به او گرایش می یابند. اجازه بدهید واضح تر سخن بگوییم:

شرایط کنونی شعر و بطور کلی هنرهای کلامی در ایران دقیقا بر همین منوال برقرار است. عده ای دنباله ی غزل نو را چنان گرفته اند که تمام تاریخ درخشان غزل فارسی را با آَشنایی زدایی ها و صنایع کاملا بی مورد و افراطی و استفاده ی غیرهارمونیک از عبارات روزمره درون ساختمان غزل، به صلّابه کشیده اند.

یکی از عوامل مهمی که ماندگاری[3] فرهنگی در چنین شرایطی را تضمین می کند و در برابر پویایی فرهنگ و هنر که خود از تضاد میان آنچه در عرصه ی هنر رخ می دهد و نیاز هنرمند به خلق چیزی نوین، متفاوت و رهایی بخش زاده می شود، منافعی است که نیروهای اقتصادی-سیاسی غالب از رواج آن کسب می کنند.

ساز و کار این ترویج پنهان چگونه است؟ البته که شناسایی دقیق عوامل و نیروهایی که به بازتولید این شرایط ماندگاری کمک می کنند در این مقال نمی گنجد، اما اگر نیروی اقتصادی و سیاسی غالب را در ایران، نهاد دولت فرض کنیم، میزان زیادی از این ماندگاری به مدد ساز و برگ های ایدئولوژیک دولت[4] صورت می پذیرد.

در واقع باید پذیرفت که هیچ دولتی از اینکه جامعه را تا حد ممکن در حالت سکون فرهنگی نگاه دارد و آن نوع فرهنگ دلخواه خودش را رواج دهد، بدش نمی آید و برایش خرج هم می کند. تنها بسته به ترکیب دولت ها و تفکرات متولیان فرهنگی آنان است که این سکون بالا و پایین می شود. یکی از اهرم های بسیار مهم دولت برای این کار، سانسور است.[5]

چیزی که درباره ی آن باید بصورت جداگانه و مفصل سخن گفت. گرچه باز هم نمی توان یقه ی دولت را به تنهایی گرفت و باید در کنار منافع اقتصادی دولت طبقه ی اجتماعی غالب و سلایق آن را نیز در نظر آورد. سانچز می گوید که بنا به اینکه چه موقعیتی بهتر از موقعیت های دیگر آمال و علایق طبقه ی اجتماعی غالب را بیان کند، تولید اثر هنری نیز خواه ناخواه به آن سمت کشیده خواهد شد و این یکی از ساز و کارهای تاریخی ای می تواند باشد که طبقه ی غالب شعاع احاطه ی ایدئولوژیک خود را به وسیله ی آن وسیع تر ساخته و منافع اقتصادی خود را در نظرگاه مردمان بیشتری موجه جلوه دهد.

باری، از ورود به پیچیدگی های این بحث پرهیز می کنیم اما روشن است که جامعه ی ایران پس از جنگ و با شروع دهه ی هفتاد با تغییرات بسیاری در ساختار اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و ایدئولوژیک مواجه شد. حجم انبوهی از این تغییرات منجر به ظهور نسل تازه ای از خواست ها و نیازها شد که خود برسازنده ی یک نسل [و چه بسا چند نسل] شدند.

از تمام ویژگی های این نسل به بهانه ی موضوع مورد بحثمان عبور می کنیم و به این حقیقت می رسیم که سلیقه ی فرهنگی تازه ای در ایران به تبع غلبه ی طبقه ی اجتماعی تازه ای ظهور کرد و با گذر زمان تغییر کرد (اما نه آنقدر که در کُنه خود دچار تغییرات اساسی شود) و سلایق خود را در میان مردم تسری داد.

نباید تعجب کرد که یک سر ماندگاری و یا پویایی فرهنگی جامعه ی ایران به طبقه ی اجتماعی غالب برگردد. این یک غیب گویی نیست، اما باید توجه داشت که در موضوع مورد بررسی ما یعنی شعر معاصر ریشه های علاقه ی افراطی به تغزل را نخست و بیش از هر جامعه ی هدف دیگری باید در علاقه ی طبقه ی متوسط شهرنشین به این نوع از شعر جستجو کرد.

محمدرضا شفیعی کدکنی
محمدرضا شفیعی کدکنی

محمدرضا شفیعی کدکنی در مقاله ای در نخستین شماره ی مجله ی بخارا در سال 1377 با عنوان ” شعر جدولی، آسیب شناسی نسل خرد گریز” پس از برشمردن مهم ترین ویژگی های صوری شعری که خود شعر جدولی می نامد، یعنی استفاده ی تصادفی از کلمات و کنار هم گذاشتن کلمات نامتجانس برای ساخت ترکیبات و معانی تازه و تصادفی، درهم ‌ریختگی نظام خانوادگی کلمات زبان فارسی و صنعت گرایی افراطی می نویسد:

تاریخ هزار و دویست سالهء‌ ادب‌ فارسی به صراحت به ما مـی‌گوید کـه درهم‌ریختگی‌ افراطی نظام خانوادگی کلمات-از آن گونه که در شعرهای شاعران سبک هندی و یا محصولات روزنامه‌های عصر ما‌ دیـده‌ مـی‌شود-اگر خـوب و اگر‌ بد، دلیل‌ انحطاط روح‌ جامعه است و نشانهء این است که جامعه به لحـاظ فـرهنگی فاقد روح خلاقیت واقعی‌ست، خلاقیتی که در آن سوی آن نشانی از نگاه تازه به حیات باشد و زیر‌ سلطهء‌ عقل. نمی‌گویم‌ هنر باید زیـر سـلطهء عقل باشد، می‌گویم جامعه‌ای که این هنر در آن بالیده زیر سلطهء عقل‌ نیست. برای دفع دخـل مـقدّر یادآور می‌شوم که: والری و لورکا و الیوت و ریلکه و بـارک‌ شاعران‌ جـامعه‌ خردگرای‌اند… سال ها انـدیشیدم و به این نتیجه رسیدم که تـکامل و انـحطاط خـرد ایرانی و ژرفا بـلند عـقلانیت ما، در ارتباط مستقیمی‌ است بـا هـمین مسألهء رعایت‌ معتدل خانوادهء کلمات و یا درهم‌ریختگی‌ آن. هرگاه روح جامعهء ایرانی روی در سلامت و میل به نظامی خـردگرای داشـته است، از میل به استعاره‌ها و مجازهای افـراطی و تجرید اندر تجرید کـاسته و زبـان در جـهت اعتدال و همنشینی طبیعی‌ خـانواده‌های‌ کلمات، حرکت کرده‌ است: فردوسی در عصر خود و بیهقی در عصر خود و خیام در عصر خود، مظاهر این‌ خردگرایی‌اند و در دوره‌های بعد نیز ایـن قـاعده صادق است. آخرین مرحله‌ای که خرد ایرانی روی در‌ سـلامت‌ مـی‌آورد داسـتان مـشروطیت اسـت که شعرش(شعر بـهار و ایـرج و پروین و دهخدا)، گریزان از هر نوع استعارهء تجریدی و غریب است… وقتی هـنرمندی(و در اصـل جامعه‌ای‌ که‌ هنرمند در آن زندگی می‌کند)حرفی برای‌ گفتن‌ ندارد، با درهم‌ ریختن‌ نظام‌ خانوادگی کلمات سر خود را گرم‌ می‌کند‌ و خود را گول می‌زند که من حرف تازه‌ای دارم!

به تاملی که کدکنی در باب فرم این نوع اشعار کرده، باید نقد محتوایی آن ها را نیز افزود. چیزی که ما در این دو یادداشت-البته با فاصله ای که به ما کمک کرد تا از بعد جامعه شناسانه و کلیت گرایانه ای به آن بنگریم- سعی کردیم تا به آن سمت حرکت کنیم. بسیار شنیده ایم که گفته اند جامعه ی ایران هنوز عصر خرد خود را پشت سر نگذاشته و بی آنکه رنسانس در بطن جامعه و در بسیاری از ابعاد و شئون فردی و جمعی ما رخ ندهد صحبت کردن از رهایی بخشی و آزادی نتیجه ای در بر نخواهد داشت.

لیکن جوامع در بسیاری از کیفیات قیاس ناپذیرند و نمی توان نسخه ی مشابهی برای آن ها پیچید. مشخصا سوژه ی جامعه ی امروز ما بیشتر میل دارد غیر سیاسی باشد (در حالیکه برعکس در حقیقت بسیار سیاسی است) و کمتر کتاب بخواند[6] و در عوض بیشتر منزوی باشد و سردر گریبان گوشی موبایل خود جمله ی قصار و اشعار عاشقانه ی فست فودی بخواند و این دردی است که گاه و بیگاه با مرهم هایی از جنس مشروطه دوا شده است اما همچنان آن آفت دیرینه ی مست و تسلیم شدن به حالات درونی و پروردن آن در مقایسه با توجه، دقت، خردورزی و تامل در آنچه بیرون از او می گذرد با او هست.

 

پانویس ها


[1]– در باب هنر و جامعه، آدولف سانچز، ترجمه ی ع. پاشایی، کتاب جمعه، شماره ی 4

[2]– غلامحسین ساعدی در سخنرانی معروفش در پاییز 1356 در یکی از شب های شعر انستیتو گوته درباره ی ویژگی ها و آفات “شبه-هنرمند” سخن گفت.

[3]– مقصودم از ماندگاری در اینجا درجا زدن و عدم پویایی است. همچون موقعیت هندسی بستر یک مرداب که سبب ماندگاری میزانی از آب در آن می شود.

[4]– به تعبیر لویی آلتوسر، متفکر فرانسوی ساز و برگ های ایدئولوژیک دولت نهادهایی هستند که با تربیت کردن سوژه هایی که آماده اند نقش خود را در نظام سرمایه داری به انجام رسانند، سرمایه داری را بازتولید می کنند. آلتوسر معتقد است این ساز و برگ ها از کلیسا، نظام آموزشی، واحد خانواده، نظام قضایی، نظام سیاسی، اتحادیه های صنفی، رسانه های ارتباطی و فرهنگ تشکیل شده اند که با ایدئولوژی کار می کنند، نه با قهر و زور

[5]– ساعدی ظهور شبه هنرمند را زاییده ی سانسور می داند

[6]– علی جنتی، وزیر ارشاد: میانگین تیراژ کتاب در سال 1393 کمی بالاتر از 2000 نسخه بود که در سال 1394 این عدد به کمی کمتر از 2000 نسخه رسیده است. (“اعتراف وزیر ارشاد به کاهش تیراژ کتاب”/فردا نیوز) گفتنی است که طبق آخرین آمار اعلام شده ایرانی ها در روز چیزی حدود 2 دقیقه مطالعه می کنند.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن

بلوک تبلیغ حذف شد

با غیرفعال کردن بلوک تبلیغات از ما حمایت کنید.