فرهنگ ایرانیفرهنگ و هنر

فروغ فرخزاد، درون و بیرون شعرهایش

به بهانه ی مصاحبه ی تلویزیونی ابراهیم گلستان درباره ی فروغ فرخزاد

یک روزی همه‌چیز تمام می‌شود. مهری‌جانم، به‌خدا تمام می‌شود. من و تو و او و عشق و این مسخره‌بازی‌ها، و آن‌ وقت دیگران می‌آیند می‌نشینند یک فنجان قهوه یا یک دیگ حلوا می‌خورند، به قدر یک رساله‌ی دکتر فروزانفر راجع به مولانا! پشت سر ما بد می‌گویند و همه‌ی دقِ‌دلی‌ها و واماندگی‌هایشان را بروز می‌دهند و بعد غائله ختم می‌شود. یک سنگ یک‌متری و یک گودال تاریک و یک غرولند نکیر و منکر.

نامه ای از فروغ فرخزاد

www.aasoo.org

 

نویسنده

امید سلطانی

اینکه مرگ زودهنگام فروغ فرخزاد، در اوج بلوغ و شکفتگی هنری، او را این چنین میان خاص و عام محبوب ساخته یا نه محل بحث است. هیچ کس نمی داند اگر آن جیپ استودیو گلستان مسیرش را کج نمی کرد تا با مینی بوس سرویس دبستان شهریار قلهک برخورد نکند و فروغ می ماند و بیشتر شاعری می کرد، قله های تازه ای در شعر فتح می شد یا نه او هم مثل خیلی های دیگر به ورطه ی تکرار می افتاد.

یا اصلا عطای شعر را به لقایش می بخشید و به کار سینمایی می پرداخت. نمی توان این ها را حدس زد که “اگر فروغ بیشتر عمر می کرد…” چه بر سر این شهرت و مقبولیت می افتاد. فرمول کات خوردن در میانه های یک داستان عاشقانه، یک زندگی دگرگون شده و رویایی که بوسیله ی مرگ نابهنگام ناکام می ماند و هر چیز دیگری که ارتباطی به ادامه پیدا نکردن یک مسیر شکوفایی داشته باشد، باقی داستان را به ذهن خیال پرداز دیگرانی می سپارد که هوادار پر و پا قرص رمان های عاشقانه ی تلخ و کارخانه های قهرمان سازی هستند.

سوال مهمتر اما با وجود پیشامدهای اخیردرباره ی شاعرِ پنجاه سال پیش درگذشته، این است که نسبت زندگی خصوصی یک هنرمند با زندگی هنریش چگونه است و اذهان عمومی چگونه در برابر این دو که متعلق به یک نفر هستند، به قضاوت می نشیند. فروغ خود کار هنری را یک جور تلاش برای باقی ماندن یا باقی گذاشتن خود و نفی معنی مرگ می دانست.[1]

همانند نویسنده ی فرانسوی آلبر کامو، “امید” را در زندگی همچون ققنوسی می دید که جز از درون خاکستر سرد ناامیدی و یاس نمی تواند به وجود بیاید. آنچه می سرود و خلق می کرد را جزئی از زندگی خود می دانست و به شعر بصورت یک کار جدی نگاه می کرد و حس می کرد “هر وقت شعر می گوید چیزی از او کم می شود.

یعنی از خودش چیزی می تراشد و به دست دیگران می دهد.[2] ” تا جایی که می توانست، زندگی و قلمش را یکی کرد و از انسان در مقیاس بزرگتری از چارچوب انسان سخن گفت. و در نهایت، او هم مثل کامو زندگی را زودتر از آنچه انتظارش می رفت ترک کرد. ایستاده بر چکاد خلاقیت و بلوغ هنری.[3] اما آیا زندگی روزمره ی فروغ فرخزاد، نامه های خصوصی اش و روابط عاشقانه اش واقعا برای ما می تواند اهمیتی داشته باشد؟

 

زندگی هنری در برابر زندگی خصوصی

به بهانه مصاحبه ابراهیم گلستان در مورد فروغ فرخزاد
فروغ فرخزاد

بهانه ی این متن برای گفتن از فروغ فرخزاد، مصاحبه ی تلویزیونی پر سر و صدایی بود که چندی پیش به مناسبت پنجاهمین سالمرگ او با ابراهیم گلستان به روی آنتن رفت. مجری مدعی بود بهانه ی این مصاحبه آشنایی با فروغ فرخزاد، جایی در بیرون از اشعار اوست.

اشعار شاعر که هم از ذره بین نقد برملاکننده ی وجوه مختلف شخصیت او هستند و هم به لحاظ ارزش فی نفسه، از درونی ترین اندرونی های حسی شاعر تراویده شده اند، حوزه ی خسته کننده ای است که با تناقضی عجیب پوشش بیرونی شاعر را در اذهان عمومی ترسیم می کند.

زندگی خصوصی او اما همان حوزه ی “بیرون از اشعار” اوست. جایی که به نظر می رسد خیلی درونی تر و خصوصی تر از خود شعرها و مکتوبات شاعر باشد. همان جایی که شاعر در آن، به سطح یک انسان معمولی با احساساتی معمولی و مبتذل فروکاسته می شود و ماجراهای عشقی او و خطاها و دغدغه های روزمره اش تبدیل می شود به خوراک همه پسندی که جامعه را بصورت کوتاه مدت تغذیه می کند.

این موضوع که زندگی به اصطلاح زرد یک چهره ی شناخته شده (در متن ما یک شاعر بی پروا و هنجار شکن) چه نسبتی با زندگی هنریش برقرار می کند موضوع تازه ای نیست و چیزی است که درباره ی بسیاری از چهره های مشهورتر از فروغ هم گفته شده و می شود.

چندی سر و صدا ایجاد می کند و باز آتشش فروکش کرده و از یادها می رود. آنچه برای تاریخ، برای ماندن در صفحات تاریخ جاذبه دارد از جنس غوغا و هیاهو نیست و این خاصیتی نه یکسره خوب و نه همیشه بد است. گاهی فاش شدن بخش هایی از یک موضوع که سال ها مقدس و مورد قبول پنداشته می شده، می تواند به کلی ستون های حاکمیت آن بر اذهان عمومی را بر هم بریزد و جنبه هایی از گذشته را برای ما نمایان کند که پیش از این دربست آن را قبول می کرده ایم.

باری درباره ی فروغ، شاعری که از چند جهت در تاریخ شعری ما برجسته و مهم است، می توان گفت که بخش هایی از زندگی او که برای اولین بار بوسله ی فرزانه میلانی در کتاب «فروغ فرخزاد، زندگینامه ی ادبی همراه با نامه های چاپ نشده» و همچنین در مصاحبه ی اخیر ابراهیم گلستان برای جامعه مشخص شده که مغایرتی با زندگی هنری شاعر نداشته است و اگر داشته در وهله ی اول طبیعت زیستنی بوده که به شهادت دوستان و آشنایان شاعر سراسر آن با تجربه های سخت و مصیبت بار همراه بوده است.

(آیدین آغداشلو، نقاش معاصر در این باره می گوید: “آیا نمی شد فروغ بدون تحمل آن همه رنج و مصیبت، به خواست کمال دست یابد؟ تحمل در به دری و بی سامانی، اضطراب و تشویش دائم، احساس خلا و تنهایی وحشتناکی که نزدیک بود کارش را به جنون بکشد؟)[4] و در وهله ی بعدی که مهمتر است، تنافری است که با تصویر فروغ در اذهان عمومی و مخصوصن دختران و زنان ایرانی داشته است.

فروغ شعرش را از روی زندگیش نوشت (حتی آن سه دفتر نخستین “اسیر”، “دیوار” و “عصیان” که خودش آن ها را “مزخرف” و “دست و پازدنی مایوسانه میان دو مرحله از زندگی” می داند) و برای کسی که می خواهد از فروغ چیزی بداند، شعرهایش نه فقط کافی که بیشتر از آن هستند که تمام شدنی باشند.

جذابیت خواندن نامه های خصوصی شاعر تنها با ورود به دنیای شاعرانه ی فروغ است که مقبولیت می یابد. نکته اما اینجاست که می دانیم فروغ فرخزاد فقط بعنوان یک شاعر مورد توجه نیست. او بعنوان یک شمایل الگو از زن آزاده، زن عصیانگر و آزاداندیش در جامعه ی ایران مطرح است.

مدت هاست که مطرح است. بسیاری که حتی پنج شعر کامل از او نخوانده اند، با  یک جمله ی کوتاه و حتی با دو پوستر از او که به دیوار اتاقشان چسبانده اند، همان تصویر نمادینی که از او در میان مردم هست را در ذهنشان جا انداخته اند. زمانی که تنها با دو پوستر روی دیوار و چند جمله ی دست و پا شکسته از شعرهای کسی و با جهت گیری رسانه ای بخواهیم درباره ی او به قضاوت بنشینیم، خود نشانگر آن است که به جای شناخت و نقد، به قهرمان سازی و قهرمان سوزی های بازاری تن داده ایم.

در واقع چون این شناخت بدست نیامده، ویژگی های شمایل الگو نیز از جنبه هایی اشتباه و اغفال کننده است. بهاره مهرجویی، روانشناس، در واکنش به انتشار نامه های خصوصی فروغ در کتاب فرزانه میلانی در صفحه ی فیس بوک خود نوشت:

«اینکه در زندگی خصوصی فروغ چه گذشته است کاملا بی اهمیت بوده اما اینکه نقش فروغ در الگوی زنانگی و نقش پذیری زن متجدد ایرانی چه میزان پررنگ بوده خواه ناخواه سبک زندگی او را مهم جلوه می دهد. اینکه یک هنرمند، فردی علاقه مند به هنر، دختر جوان دانشجوی هنر و … تا چه میزان با امثال فروغ و الگوی نامعتبر سبک زندگی طغیانگرش همراهی و هم‌زیستی کنند امری ست خطرناک. این در حالی است که هنوز فروغ فرخزاد الگوی رفتاری بسیاری از زنان است… اما او به همان میزان یک رنجور و روانپریش است که نباید زندگی شخصی او تبلیغ، تحبیب و یا تکریم شود چه رسد به الگوسازی. فروغ پرچمدار زن مدرن ایرانی ست. زنی که از بندها رهاست. زنی که بی محاباست. زنی که علیه هر دیگری می تواند طغیان کند. زنی جسور و تجربه گرا. این ها شاید برای هر زنی حکم نداشته هایش را دارا باشد و اگرچه در ظاهر، چرا که در باطن فروغ هویتش به واسطه دیگران معنا می یابد. او شدیدا وابسته و غیرمستقل است.»

همواره این منتقدان ادبی با رویکرد روانکاوانه و روانشناسان هستند که به ابعاد پنهانی روان و شخصیت یک هنرمند، فارغ از آثار او اهمیت ویژه ای قائل می شوند. در این رویکرد، متن به موازات خودِ زیسته ی هنرمند مطالعه می شود و سعی بر این است تا تاثیر روان منحصر به فرد او در متن و مهم تر از آن وجوه شخصیتی پنهانی از او که درون اثر هنری ریخته شده است، کشف شوند.

همانطور که بهاره مهرجویی می نویسد رابطه ای که نیمی از جامعه با نمادی به اسم فروغ فرخزاد برقرار می کند، رابطه ای است که نیاز به تصحیح شدن دارد. هویت مستقل، آن چیزی است که بر فقدان یا تزلزل آن در شخصیت فروغ با توجه به کیفیت روابط عاشقانه و نامه های خصوصی او، پافشاری می کنند.

دورتر از این نباید رفت، دو چیز به محک تجربه ثابت می شود: یک اینکه نمی توان به چیستی حقیقی یک شخصیت پی برد و تنها می توان با شواهدی که موجود است درباره ی آن حدس هایی زد. که البته این هم به خودی خود بی اهمیت است، مگر آنکه تصویر غیرحقیقی، تحریف شده یا مضری از او به جامعه تحویل داده شود.

دو اینکه تیپ فروغ، همچون نمونه ی مردانه اش در تاریخ روشنفکری و نمادسازی ایران یعنی صادق هدایت، دارای نفوذ فوق العاده زیادی در میان دختران و زنان ایرانی است و با توجه به این تاثیر، نقد زندگی و شخصیت آن ها نیز به خودی خود حائز اهمیت می شود. این کار می تواند فروغی دیگر، فروغی واقعی تر را برای ما تصویر کند.

فروغی که پیش و بیش از هرچیز، به پاس قربانی کردن زندگی خود برای شعرش در یادها خواهد ماند. هم خود اوست که می گوید: «من زندگی ام را وقف هنرم و حتی می توانم بگویم فدای هنرم کرده ام. من زندگی را برای هنرم می خواهم. می دانم این راهی که من می روم، در محیط فعلی و اجتماع فعلی، خیلی سر و صدا کرده و مخالفین زیادی برای خودم درست کرده ام، ولی من عقیده دارم که بالاخره یک نفر باید این راه را می رفت و چون در خودم این شهامت و گذشت را می بینم، پیشقدم شدم.»[5]

 

پانویس ها


[1]– مصاحبه با سیروس طاهباز و دکتر ساعدی، آرش، شماره 8، تابستان 1343

[2] – محمود مشرف آزاد تهرانی، پریشادخت شعر، نشر ثالث، چاپ چهارم، 1393، ص 284

[3]  آلبرکامو در سن 46 سالگی و فروغ فرخزاد در سن 32 سالگی درگذشتند. هر دو در یک سانحه ی رانندگی.

[4]– محمود مشرف آزاد تهرانی، پریشادخت شعر، نشر ثالث، چاپ چهارم، 1393، ص 27

[5] – همان، ص 27

Save

Save

Save

برچسب ها

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن

بلوک تبلیغ حذف شد

با غیرفعال کردن مسدودکننده تبلیغات از ما حمایت کنید