فرهنگ و هنر

فلسفه؛ چالش اندیشیدن

به مناسبت روز جهانی فلسفه

هرگز نگذاریم هیچ چیزی زندگی فکری ما را متوقف سازد. هر چند ممکن است طوفان بی امان جهان محیط ما را آشفته گرداند و در هم ریزد.

 آرتور شوپنهاور

 

نویسنده

نسیم داودی پناه

بیشتر مردم تصور می کنند می دانند. به طوری که بعید به نظر می رسد فردی عادی به عدم شناخت افکار خود و یا درک مفاهیم عمومی معترف باشد. اما اگر به واقع چنین است، چرا عموم مردم نه تنها در تعامل با دیگران دچار مشکل هستند، بلکه با خود و خواسته های خویشتن نیز درگیرند؟

انبوه شکایات، عدم ثبات، عدم کنترل احساسات و هیجانات و بی توجهی به پرسش های فراوانی که یا بی پاسخ مانده اند و یا پاسخ های سطحی و سرگردان کننده دریافت کرده اند، از کجا ناشی می شود؟ جالب اینجا است بسیاری از مردمان پس از درک این نابسامانی ها، به گرایش هایی متمایل می شوند که به گمانشان درمان تمام دردهایشان است و تا زمانی که مشغول آنند، آرام هستند اما به محض پیش آمدن مشکل، دوباره به حالت پیشین باز می گردند. شبیه به پاندول ساعت!

پیداست این گونه گرایش ها و سرکوب های موقتی، چیزی جز توهم فهمیدن و یافتن آرامش نیست. چه شناخت امری است که نیازمند خواست، تلاش، پی گیری و البته زمان. اغلب در نخستین گام های درک مفاهیم و اندیشیدن، ترس و سرگردانی پیش می آید و تمامی داشته های آدمی به هم ریخته، آشفته می گردد.

از این رو پای گذاشتن در این مسیر، کار آسانی نیست. دست برداشتن از باورهای گذشته، اطلاعات غلط یا ناقصی که به آن ها خو گرفته شده و از نو ساختن آن، مسیری زمان بر و دشوار است اما لذتی وصف ناشدنی به همراه دارد. اما کدام مسیر ما را به اندیشیدن وا می دارد؟

ذهن پرسشگر مبنای اندیشه فلسفی

واکاوی های ذهنی و پرسشگری های متفکرانه را فلسفه نامیده اند. بزرگان از دیر باز تا کنون، برای فلسفه تعاریف گوناگونی ارائه کرده اند. یکی از این تعاریف، متعلق به راسل، فیلسوف و ریاضی دان مشهور قرن بیستم است. وی می گوید:

 

برتراند راسل
برتراند راسل

« فلسفه چنان که من از این کلمه درمی یابم، حد وسط الهیات و علم است. مانند الهیات، عبارت است از تفکر درباره ی موضوعاتی که تا کنون به دست آوردن دانش قطعی درباره شان میسر نشده است و مانند علم به عقل بشر تکیه دارد نه به دلایل نقلی. خواه مراد از دلایل نقلی سنت باشد، خواه وحی و مکاشفه. من می گویم هر گونه دانش قطعی علم است و هر گونه عقیده ی جزمی که از حدود دانش قطعی قدم فراتر بگذارد، به الهیات تعلق دارد. اما میان الهیات و علم، برزخی نیز هست نامکشوف برای هردو و در معرض حمله ی هر دو جانب. این برزخ همان فلسفه است.»[1]

 

با توجه به تعریف فوق، فلسفه ذهن آدمی را از دو حوزه ی جزمیت و قطعیت، فراتر می برد و خواهان آن است تا تعمق و اندیشه ای درباره ی خود، دنیای بیرون و ارتباط بین این دو صورت پذیرد.

توجه به منشاء جهان و چگونگی پیدایش آن، حقیقت تغییر یا ثبات اشیاء، اندیشه درباره ی زمان، درستی یا نادرستی امور و نقش اعداد و اصول هندسی در نظم جهانی، همه و همه سرفصل هایی از امر فلسفی است که در طول تاریخ بشریت، فلاسفه و اندیشمندان را به خود مشغول ساخته است.

 

فلسفه دغدغه زیست بهتر دارد

هر چند برخی، فلاسفه را مردمی مرفه پنداشته اند که گوشه ای می نشینند و به تفکر مشغول می شوند، اما در واقع نمی توان نقش برجسته ی فلاسفه و اندیشه های فلسفی را در امور دینی، سیاسی و اقتصادی نادیده گرفت. « فیلسوفان حقیقی و پیشرو، مردمی خیال پرداز و گوشه نشین نبوده اند که همواره غرق توهمات و افکار خویش باشند بلکه سربازانی بی باک و پیشتازانی متهور و با شهامت بوده اند که با ظلم و ستم و ناروایی ها به ستیزه و جدال برخاسته اند و در راه حق و حقیقت، فقر و مذلت و شکنجه و تبعید و استهزای مردمان و حتی مرگ را با رویی گشاده پذیرا شده اند. باشد که حقیقت مردمان را داناتر گرداند و حکمت و دانش، آزادشان سازد.».[2]

مرور آرای فلسفی جهان اثبات می کند دریچه ای که اندیشه ی فلسفی در ذهن آدمی می گشاید، دریچه ای است رو به تأمل و بازنگری در مسائل عادی و یومیه.  فلسفه، پوسته ی ظاهری امور را کنار زده و هستی مسائل را بررسی می کند. هیچ امری در فلسفه بدون کنکاش به دست نمی آید از این رو، ذهن فلسفی با حرکت در سطح اغنا نشده و به ژرفای امور غور می کند.

در این مسیر، به دست آوردن پاسخ و یا بی پاسخ ماندن بررسی مهم نیست. آنچه اهمیت دارد، پروسه ی اندیشیدن و تفکر است و سقراط، پدر فلسفه یکی از برجسته ترین نمونه های چنین زیست فلسفی است که به نیکویی دریافته بود هیچ نمی داند و ناچار برای دانستن، نزد دانایان فنون گوناگون می رفت و با پرسش گری و تحلیل و کنکاش اثبات می کرد مسائل آن مفهومی را ندارند که گمان می کنیم می دانیم.  از این رو سروش معبد دلفی[3] به وی لقب «داناترین» را عطا نموده بود. «داناترین شما آدمیان، کسی است که چون سقراط بداند که هیچ نمی داند.»[4]

فلسفه شاخه ای از دانش نیست که محدود و منفرد باشد. بی شک هر مسئله و هر امری که نیازمند اندیشیدن است، به فلسفه پیوند می خورد. « شمار فراوانی از کسانی که فلسفه می خوانند، تا آنجا پیش می روند که مهارت های فلسفی خویش را در مشاغلی متنوع، از کارهای حقوقی گرفته تا برنامه نویسی کامپیوتر، حرفه ی مشاور مدیر، کارمندی، روزنامه نگاری و همه ی زمینه هایی که در آن ها وضوح اندیشه سرمایه ای است عظیم، به کار می بندند.

به علاوه فلاسفه هنگامی که به سراغ هنر می روند، از بینشی که درباره ی خصوصیات وجود آدمی حاصل می کنند، بهره می گیرند. شماری از فلاسفه، رمان نویسان، ناقدان، شاعران، فیلم سازان و نمایش نامه نویسان موفقی نیز بوده اند.»[5] از این رو می توان ادعا کرد فلسفه، نوری است که در اغلب امور بشری جاری است و موقعیت و مسیر را نمایان می سازد.

آدمی به قدرت خرد و اندیشه نسبت به دیگر موجودات تفوق یافته است و فلسفه راه به کارگیری این موهبت می باشد. ذهن پرسنده و پوینده، ذهنی نیست که بتوان به سهولت با هر جریانی همراهش کرد. او اهل تقلید نیست و برای انجام هر عملی و یا پذیرش هر گفتاری، به چیستی و چگونگی اش می اندیشد. با این همه، باید مابین حقیقت فلسفه و حاشیه ی فلسفه تفاوت قائل بود. افرادی هستند که بدون پویش و تفکر، مقلدانه جذب ایدئولوژی هایی می شوند که قدرت ها از دل تئوری های فلسفی بیرون کشیده اند و نسبت به منفعتشان در جامعه رواج داده اند.

 

جامعه ای ایران و خلا اندیشه فلسفی

در طول تاریخ گاهی قدرت ها، نظریات فلسفی فلاسفه را مصادره به مطلوب کرده و آن را در قالب یک ایدئولوژی، برنامه و هدف به مردم ابلاغ کرده اند و توده جامعه را با خود همراه ساخته اند که برای نمونه می توان به نظریه های فلسفی کارل مارکس اشاره کرد که انقلابات گسترده ی کمونیستی اروپای شرقی را در نیمه نخست قرن بیستم به همراه داشت.

در سرزمین خودمان هم زمینه تحولات گسترده اجتماعی و صدالبته از بین رفتن جان و جوانی بسیاری کسان گردید. تقلیدی صرف که فقط تغییر وضع موجود را طلب می کرد بدون برنامه برای آینده![6] اما ذهنی که به حقیقت راه فلسفه پی برده باشد و به راستی درباره مسائل پرسشگری کرده و بیاندیشد، نه شیفته می شود و نه متعصب. او فردی است میانه رو و این امتیاز را فلسفه به او بخشیده است.

فلسفه دانشی است که نوع انسان را جدا از جنسیت و ملیت، از خطر سطحی شدن نجات می دهد. اندیشیدن به مسائل پیش آمده و موضوعاتی که مدام و یا گاه به گاه با آن مواجه می شویم، ما را از خطر حرکت در سطح می رهاند و به زندگی مان معنی می بخشد.

اما آیا امروز در سرزمین ما که به داشتن متفکران بزرگ مفتخر بوده نیز پویندگی و کنکاش فلسفی جاری است؟ شاید مدت هاست کشور ما از نظریه پردازان فلسفه و پرسش های بنیادین و جریان ساز فلسفی بی بهره مانده است. آیا می توان به زیر و رو کردن آرای فلاسفه ی اسلامی و تکرار و شرح و یا تلخیص آثار اندیشمندان غربی را فلسفه نامید؟!

بی گمان دانشجویان  فلسفه و یا پویندگان فلسفی باید نسبت به نظریات و اندیشه های گذشتگان آگاهی داشته باشند ولیکن چه طور می توان ساده از کنار خطر «راوی» بودن گذشت؟ راوی خود نمی اندیشد بلکه تنها به بازگویی بسنده می کند. فلسفه روایت نیست! فلسفه تعمق درباره ی مسائل کوچک و بزرگ است.

فلسفه پرسشگری و ایده پردازی است. خلائی که امروز در ایران حس می شود، عدم تناسب تئوری ها و پرسش های فلسفی با مسائل روز کشور و دنیا است. هر چند همواره در ایران همایش ها و یا گردهمایی هایی در جهت پژوهش های فلسفی برگزار می شود اما حقیقت آن است که هنوز جای خالی پرسش و یا نظریه ای جریان ساز احساس می شود.

سقراط
سقراط

پانویس ها


[1]– راسل، برتراند، تاریخ فلسفه غرب، جلد اول، ترجمه نجف دریا بندری، شرکت سهامی جیبی با همکاری مؤسسه ی انتشارات فرانکلین، 1351. ص 5

[2]– توماس، هنری و دانالی، ماجراهای جاودان در فلسفه، ترجمه احمد شهسا، انتشارات ققنوس، 1372. ص 9

[3]– از نیایشگاه های یونان باستان

[4]– افلاطون، دوره آثار افلاطون، جلد اول، ترجمه محمد حسن لطفی، رضا کاویانی، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، 1366. ص 18

[5]– وایبرتون؛ نایجل؛ الفبای فلسفه؛ مترجم مسعود علیا؛ انتشارات ققنوس؛ 1383. ص 16

[6]– نظیر دنباله روی حزب توده از اندیشه ها چپ برای مطالعه ی بیشتر بنگرید به: بررسی تأثیر مخیله ی ایرانی بر مارکسیسم حزب توده www.ensani.ir

Save

Save

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا