جامعهزنانمسائل اجتماعی

نقطه پایانی بر یک آغاز

نگاهی به زندگی پریرخ دادستان، چهره ماندگار روانشناسی ایران (قسمت دوم)

یلدا دنیایی مبرز
نویسنده:
یلدا دنیایی مبرز

اگر می پسندید به اشتراک بگذارید

پرفسور ژان پیاژه در سراسر عمر، روزی 16 ساعت درس می خواند و می نوشت و در پی یافتن راه حل مسائل بود. در این مسیر، ده ها پژوهشگر و متخصص علوم مختلف وی را یاری می رساندند. اما به عنوان استاد دانشگاه  فقط هفته ای 4 ساعت تدریس می کرد و شمار پایان نامه هایی که به راهنمایی مستقیم وی انجام شده اند از شمار انگشتان دو دست تجاوز نمی کنند. حال سوال این است که در دانشگاه های ما چه می گذرد؟ بیش از 30 ساعت تدریس در هفته، آن هم غالبا دروس متفاوت، راهنمایی چندین پایان نامه ی کارشناسی ارشد و دکترا، پذیرش مراجعان مختلف و انجام کارهای بالینی و در بسیاری از موارد قبول مسئولیت های اداری، تاب و توان تفکر، مطالعه و هرگونه نوآوری را از مدرسان سلب می کند و روز به روز بر تعداد کسانی که حتی بدون یک اثر علمی و یا مقاله هایی که به طور عمده مستخرج از پایان نامه های دانشجویی هستند، به بالاترین مدارج دانشگاهی دست می یابند
 دادستان، پریرخ، توهم یا واقعیت، فصلنامه علمی- پژوهشی روانشناسی تحولی (روانشناسان ایرانی)، تابستان 1388، دوره 5، شماره 20، ص 353
درگذشت پریرخ دادستاننقطه ی پایانی بر یک آغاز

در شماره پیشین با نگاهی اجمالی، زندگی دکتر پریرخ دادستان را از نظر گذراندیم. چهره ماندگاری که فرجام دانش آموختگی در محضر استادی چون پرفسور ژان پیاژه را برگزید و راه پرگسست و ناهموار “ساختن” مام وطن را در کسوت استادی آغاز کرد و ادامه داد تا شاید بتوان در برهوت سترونی اندیشه ها و بحبوحه ای از کج روی ها لحظه ای به امتناع و دیگر لحظه ای به انقطاع اندیشید و در پگاه یک تلاش جمعی، چیرگی این زمستان یاس آور را به محاق برد و از پس آن، یک بهار پر امید را به محک تجربه آزمود. در این شماره ی ماهنامه ی سرند به بازخوانی نظرات ایشان در باب جایگاه آموزش و پژوهش در جامعه ی علمی ایران خواهیم پرداخت.


آموزش و پرورش در محاق

دانشجویان سردرگم، نه انگاره ی انتزاعی بلکه مضمونی مکرر و آشنا برای بسیاری از ما است. شاید حاصل کلاف سردرگم نهادهای آموزشی ما، پروش یافتن دانش آموختگانی به وسعت یک اقیانوس و به عمق یک بند انگشت است. دکتر پریرخ دادستان در این زمینه گزین گویه های باریک بینانه و تامل برانگیزی دارند که جملگی خواندنی هستند، آن هم بارها و به درنگ.

“یکی از عمده مشکلات ما در ایران، از یک سو تحصیل دانشجوها در رشته ای است که قرار نبوده در آن تحصیل کنند، اما چون نمره آورده اند، رفته اند.[1] از سوی دیگر اغلب استادان کنونی دانشگاه ها فارغ التحصیلانی هستند که عنوان دکترا دارند ولی در هیچ کدام از رشته های تخصصی، از مهارت لازم برخوردار نیستند. مع ذلک در مقام تدریس، همه ی گرایش ها را قبول می کنند. کمتر استادی دیده می شود که از پذیرش یک پایان نامه به علت عدم تخصص در شاخه مورد نظر اجتناب کند. از یک سو وقتی می توان با ردیف کردن مقاله های دانشجویی، از هر دست و مقوله ای، به آسانی به مراتب بالاتر دست یافت، ضرورتی برای تحمل مشقات تدوین کتاب احساس نمی شود و همین امر، روز به روز بر تعداد استادن “بی کتاب” می افزاید.[2]

در نقطه ی مقابل اگر تا حدود دو دهه پیش، یک استاد دانشگاه، پس از سال ها تفحص و تجربه به کار تالیف و ترجمه دست می زد اما اکنون بسیاری از افراد غیرمتخصص و بی توشه از علم و قلم، به تشویق ناشرانی که جز به مال اندوزی نمی اندیشند، دست اندر کار ترجمه و تالیف آثار روانشناختی شده اند و استنباط های درست یا نادرست خود را به خوانندگان تشنه ی این آثار، عرضه کرده یا می کنند.[3]

در چنین شرایطی دانشجویان نیز بدون توشه ی علمی فارغ التحصیل می شوند و با الگو گرفتن از استادان خود، مدعی هستند که توان تدریس همه دروس اصلی و تخصصی را دارند و این دور باطل یا به عبارت بهتر قهقرایی همچنان در حال تداوم است. روان شناسی کشور ما نه تنها همگام با عصر پرشتاب کنونی حرکت نمی کند بلکه در معرض سقوط به یک پرتگاه عمیق قرار گرفته است. چنین واقعیتی برای همه ی آن هایی که سراسر زندگی خود را در راه اعتلای این دانش صرف کرده اند، به اندازه ای دردناک است که من به نوبه ی خود ترجیح می دهم آن را یک توهم بدانم. تا نظر شما چه باشد؟[4]

 

پژوهش به مثابه  گرداب

ناگفته پیدا است که پژوهش مساله محور، نه تنها گره از کلاف سردرگم مشکلات یک جامعه می گشاید بلکه با ارتقای سطح آموزش نیز رابطه ی تنگاتنگی دارد. اما آن چه که امروز در آموزش عالی ایران شاهد آن هستیم فروکاسته شدن نقش بی بدیل پژوهش به پهنه ی چاپ و نشر مقاله است. دکتر دادستان در این زمینه معتقدند:

پژوهش های ما فقط حالت نمایشی دارد. بودجه های هنگفتی به پژوهش ها اختصاص داده می شود که روز به روز هم افزایش پیدا می کند. ولی پیامد این تحقیقات کجا است، مشخص نیست. در همه جای دنیا، پژوهش ها و آموزش ها با هم رابطه ای تنگاتنگ دارند اما اینجا نه. حالا نظری باشد، علمی، کاربردی، یا هر چیز دیگر، هیچ رابطه ای وجود ندارد.

خود من دو طرح تحقیقی داشتم راجع به فرآیند تحول بچه های ایرانی، تا بتوانیم بر مبنای ویژگی های روانشناختی بچه ها برنامه ریزی کنیم. که برنده جایزه خوارزمی هم شد. خب الان این طرح ها کجا هستند؟ دارند در گنجه ها خاک می خورند. یکی از مسئولان واقعا قابل احترام آموزش و پرورش یک روز به من گفت: این پژوهش هایی که انجام می شود فقط کار مستخدمین را زیاد می کند. یعنی آن ها مجبورند دائم این پژوهش ها را از گنجه ها در بیاورند، خاکش را بگیرند و بگذارند سر جایش. پرسیدم پس چرا اینقدر اصرار دارید که من پژوهش کنم؟! گفت: برای روزی که شاید یک نفر بیاید و بخواهد کاری بکند. آن وقت ۸ سال طول می کشد دوباره پژوهش کنند. این ها باشد برای آن روز !”[5]


بازنشستگی اجباری

پریرخ دادستان مادر روانشناسی ایران

سرانجام در ستیز و آویز سطحی شدن دانش، ارزش فرهیختگی به محاق رفت و نقدهای ایشان نه تنها در سیستم الکن و ناشنوای آموزش عالی ایران گوش شنوایی برای خود نیافت بلکه وی به مثابه ی خاری در چشم و استخوانی در گلو، ناگهان به گوشه ای رانده شد. دکتر دادستان در مصاحبه با روزنامه ایران، به این شورمندی با چشم پرسش و سرزنش نگریستند و مخاطب را با سنان قلم زخم زدند:

“نه این تشویق ها توانسته کارم را تغییر دهد یا انگیزه ای در من ایجاد کند که بیشتر کار کنم و نه تنبیه هایشان مانعی برایم بوده. سال ۷۹ وقتی دانشگاه تهران مرا بازنشسته کرد، من ۳۰ واحد درس می دادم. در تمام دوران کاری ام، اعتبار و اهمیت گروه روی کار من می چرخید. آن وقت در برگه بازنشستگی من چی نوشتند؟ «عدم نیاز»! ظلم از این بالاتر که نمی شود، یا مثلا آن یکی نظام – با همه تحصیلات و توانایی هایم، پس از گذراندن دکتری با پیاژه، به من حکم آموزگاری کلاس اول دبستان می دهد!”[6]

“ما در سراسر زندگی پایان های متعددی مانند اتمام تحصیلات، بزرگ شدن فرزندان و ترک کانون خانوادگی، طلاق، بیکاری، بازنشستگی، مرگ، نقل مکان دوستان و… را تجربه می کنیم که هریک از آن ها می توانند احساس عمیق فقدان، افسردگی و حتی خودکشی را نیز در پی داشته باشند. اما ترس از طرد شدگی از ترس فقدان نیز شدیدتر است و هنگامی که به علت بازنشستگی از محیط کار جدا می شویم، وجود این فقدان ها با هم  دارای آثار ویرانگر گسترده ای هستند.[7]

پژوهش های پیری شناختی به ما آموخته اند  که هر کس با آهنگ خاص خود پیر می شود. اما جامعه این گونه به مساله نمی نگرد و غالبا در یک لحظه ی معین و به شیوه ای ناگهانی فرد را با پیری و بازنشستگی مواجه می کند. بازنشسته شدن به معنای توقف کار و کاهش درآمد نیست بلکه به معنای دگرگونگی بنیادی زندگی است. پس می توان از خود پرسید که این مصرع ناب”چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو” چه پیامی در بردارد؟ آیا مبین باور حافظ نسبت به ناتوانی دوره ی پیری است یا آن که گله مندی از نسل هایی است که در بحبوحه ی موفقیت های واقعی یا کاذب جوانی و میانسالی، واقعیت ها را سهوا یا عمدا به فراموشی سپرده اند و به سنت ها پشت پا زده اند؟ آیا قطع رابطه بین نسل ها و بی اعتنایی نسبت به نیروهای توانا و با تجربه، کشور را از فرهنگ و سنت های غنی خود بی بهره نمی سازد؟ [8]” 

وی بعد از بازنشستگی اجباری، به رغم تلخ کامی ها و فروماندگی ها از تلاش و ممارست، پروا و پرهیزی روا نداشت. چرا که تکلیف هر کس به قد و قامت او است! از این رو با تلاشی نستوهانه به ادامه ی تدریس در دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب و دانشگاه شهید بهشتی پرداخت و به انتشار فصلنامه ی روان شناسان ایرانی اهتمام ورزید تا از این رهگذر دانش روانشناسی به گردش سنجیده و حساب شده ی قلم بر صفحات کاغذ ساری و جاری شود. دکتر دادستان در ادامه ی مصاحبه با روزنامه ی ایران مفهومی را بیان می کند که شاید کمتر در چارچوب های متداول امروز ما می گنجد و خطاب به دانشجویان به طرح نکته ای که کمتر بیان شده می پردازند”

 “برای شخص من، ارزش ها و رسالت های انسانی در صدر همه چیز قرار داشته و دارد. حاضرم همه چیز را کنار بگذارم _کما اینکه ثابت کرده ام و گذاشته ام _ برای این که خودم راضی باشم. برای اینکه آدم می تواند به همه دروغ بگوید ولی به خودش نمی تواند. من همیشه به شاگردهایم می گویم طوری زندگی کنید که بتوانید خودتان را در آینه نگاه کنید![9]


رخ در نقاب خاک

درگذشت پریرخ دادستان

یک دهه پس از بازنشستگی اجباری، پریرخ دادستان، چهره ی ماندگار روانشناسی ایران، صبح شنبه ۲۲ آبان ماه ۱۳۸۹ در سن 77 سالگی در حالی که با بیماری سرطان دست و پنجه نرم می کرد، رخ در نقاب خاک کشید. این که کسانی چون وی در خاک پرشرر تاریخ گم و ناپیدا خواهند شد یا در حافظه ی تاریخی ایران و ایرانی جاودانه می گردند، پرسش محتوم و ناگزیری است.

آن چه در سیاهی و سپیدی سطور دو یادداشت اخیر شرح آن رفت، نه قهرمان پروری بلکه نیکی و ستودگی جان مایه ی اندیشه ی ساختن و از پا ننشستن در روزگار سترونی اندیشه ها و خیال موهوم دانایی است. این که جامعه ی ایرانی، بتواند آبستن پرورش بزرگانی از این دست باشد و بر آلام و رخوت دردمندانه ی خویشتن خویش نقطه ی پایانی نهد، پرسش محتوم دیگری است که پاسخ آن هرچه که باشد اما شایان ذکر است که قامت خمیده ی جمعی ما به تکیه گاه هایی این چنینی، سخت نیازمند است.

 

پانویس ها


1- روزنامه ایران، شماره 3415 ، 17 اسفند 1384، ص 11

2- دادستان، پریرخ، ممکن کردن ناممکن ها، فصلنامه علمی- پژوهشی روانشناسی تحولی(روانشناسان ایرانی)، زمستان1388، دوره 6، شماره 22، صص 170-169        

3- دادستان، پریرخ، جنگ هفتاد و دو ملت، فصلنامه علمی- پژوهشی روانشناسی تحولی(روانشناسان ایرانی)، زمستان1383، دوره 1، شماره 2، ص 92       

4- دادستان، پریرخ، توهم یا واقعیت، فصلنامه علمی- پژوهشی روانشناسی تحولی(روانشناسان ایرانی)، تابستان 1388، دوره 5، شماره 20، ص 353            

5- روزنامه ایران، شماره 3415 ، 17 اسفند 1384، ص 11

6- همان

7- دادستان، پریرخ، غایت زندگی، فصلنامه علمی- پژوهشی روانشناسی تحولی(روانشناسان ایرانی)، بهار 1389، دوره 6، شماره 23، ص278      

8- دادستان، پریرخ، افزایش سن انتظار، فصلنامه علمی- پژوهشی روانشناسی تحولی (روانشناسان ایرانی)، تابستان1385، دوره 2، شماره 8، ص 342           

9- روزنامه ایران، شماره 3415، 17 اسفند 1384، ص 11

Save

Save

Save

Save

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا