تاریخ دوره قاجارتاریخ و اندیشه

نگاهی به تفاوت نگرش امیرکبیر و بدنه ی جامعه ی ایران

“حقیقت، من به کربلایی قربان حسد بردم و بر پسرش می ترسم … این پسر خیلی ترقیات دارد و قوانین بزرگ به روزگار می گذارد.”

نظر قائم مقام فراهانی در مورد امیرکبیر

رضاقی، علی. جامعه شناسی نخبه کشی، نشر نی، چاپ سی و هشتم، ص 110

اصلاحات زیر تیغ

نگاهی به تفاوت نگرش امیرکبیر و بدنه ی جامعه ی ایران

قسمت اول

سپهر ساغری

 

حتی برای کسانی که تاریخ ایران را نمی خوانند، نام او آشنا است. تاسیس دارالفنون، راه اندازی روزنامه وقایع اتفاقیه، اصلاحات نظامی و مالی گسترده، کوتاه کردن دست بیگانگان و تلاش جهت استیفای استقلال ایران و … فقط بخشی از اقدامات محمدتقی خان فراهانی ملقب به امیرکبیر بود. فریدون آدمیت در کتاب امیرکبیر و ایران می نویسد:

“اهمیت مقام تاریخی امیر به سه چیز است: نوآوری در راه نشر فرهنگ و صنعت جدید، پاسداری هویت ملی و استقلال سیاسی ایران در مقابله با تعرض غربی، اصلاحات سیاسی مملکتی و مبارزه با فساد اخلاق مدنی”[1]

در باره ی او سخن بسیار گفته شد و تقریبا از میان دوست و دشمن، دور و نزدیک کمتر کسی لب به لعن او گشوده یا خامه به طعن او رانده اما در این بین کمتر از فضای اجتماعی که امیر در آن به دنیا آمد، برآمد و در آخر بر خاک شد، تصویری به دست داده شده است. خاصه آن که عموما نوک پیکان حملات منتقدین و روشنفکران و البته بدنه ی جامعه، شخص ظل الله، ناصرالدین شاه بود! بی آن که کسی از نقش مردم بگوید و بنویسد. در این روایت از تاریخ، پنداری مخاطب پای یک تله تئاتر با چند شخصیت مشخص نشسته است؛ قهرمانی که در چنبره جماعتی هوس ران و منفعت طلب گرفتار آمده است و بس. در همین مورد مذکور سخن از ساختن امیر و سوختن شاه است. مردم هم یا نیستند یا اگر هستند چون تماشاگران این تئاتر تراژیک ناظرینی بیش نیستند که نهایت کنشگری ایشان یا ذکر است برای امیر یا لعن است برای ظل الله! در این نوشتار بنا دارم تا به نقد جامعه ای بپردازم که امیر از آن برخاست اما مجال چندانی برای کار نیافت، به این منظور که بیشتر در خود بنگریم و به کیستی انسان ایرانی ورای تعاریف متداول بیاندیشیم.

 

ایرانیان اصلاح طلب

ما ایرانیان اعم از مورخ و شهروند عادی به صاحبین قدرت نوعی نگاه پدرانه داریم. باور داریم فقط نفر اول می داند، او است که صاحب اراده است. او راهنمایی آحاد شهروندان را چون فرزندانش بر عهده دارد و متقابلا شهروندان نیز چون فرزندانی رام و مطیع، فرمان بر هستند. در این بین نه مای ایرانی که عموما خارجی ها به مدد نیروهایی خودفروخته در داخل، منافع خویش را تامین و تضمین می کنند و اصلاحات را در کشور ناکام!

در حقیقت معتقدیم شخصیت مصلح، نظیر امیرکبیر یا مصدق، می خواهند با رهبری جامعه ی تشنه ی اصلاحات، مردم را به فلاح و رستگاری برسانند اما دست های پنهانی مانع از رسیدن به این اهداف می شوند. پرواضح است که نمی شود و نه نباید نقش بیگانگان را کتمان کرد اما به همان نسبت نمی بایست از نقش مای ایرانی، مای شهروندان این مملکت غافل بود. به بیانی دیگر دیدگاه مذکور توضیح نمی دهد اگر این میزان ملت ایران پذیرای چهره های مصلح و نوآور بودند چرا سرنوشت مردانی چون قایم مقام، امیرکبیر و بعدها مصدق زندان، اعدام یا حصر بوده است؟ مگر نه این است که دیدگاه حاضر قاطبه ملت را حامی اصلاحات بنیادین معرفی می کند و هر آن چه کژی و کاستی است بر سر شاه دیکتاتور می شکند و نهایتا نتیجه می گیرد که فلانی و بهمانی که سر و سری با سفارت روس یا انگلیس داشتند زمینه سقوط مصدق را فراهم می کردند یا اسباب قتل امیر را مهیا؟ اساسا به جز قائم مقام فراهانی، امیرکبیر و محمد مصدق چند رجال سیاسی را دست کم در دوره ی معاصر، می توان به عنوان مصلح نام برد؟ اگر چنین جامعه ای چنین تحول خواه و نوگرا است چرا تعداد مصلحین و شهروندان تا این میزان متعهدش انگشت شمارند و جاسوسان و اجنبی پرستانش خارج از حد شماره؟ کجای این تعریف دچار خدشه است؟ مگر نه این بود که فقط شاه و عده ای مزدور و اجنبی پرست منافع ایران را نمی شناختند؟ در این صورت ملت بیدار چه نقشی ایفا می کرد؟ راقم این سطور به دنبال تطهیر دستگاه قدرت و به طور مشخص دستگاه قجری یا پهلوی نیست اما قویا می پرسد مردم یک کشور کجای معادلات زندگی سیاسی و اجتماعی قرار دارند؟ چگونه است که امکان برآوردن منافع بیگانه بیش از تامین و تضمین منافع ملی قابل دستیابی است؟ آیا از بطن جامعه ای آگاه، متعهد و وطن خواه امکان برآمدن زمامدارانی بی کفایت و خائن مهیا می شود؟ آیا جز این است که گندم ز گندم روید جو ز جو؟

از طرفی مگر خدعه و دسیسه مختص مردم و کشور ایران است؟ فی المثل چرا انگلیس می تواند فرسنگ ها دورتر در امور ایران دخالت کند اما همین امپراطوری در کنار خود ایرلند جنوبی را نتوانست به زیریوغ خویش نگه دارد؟ چگونه است که مردم این کشور خدعه ناصواب انگلیسی ها را خنثی می کنند و ما همچنان اندر خم یک کوچه ایم؟ آیا قابل قبول است که چشم طمع جهانخواران فقط به ایران و ایرانی است؟!!

 

ناآگاهی اجتماعی؛ چشم اسفندیار امیر

کلنل شیل، وزیرمختار انگلیس در دوران محمدشاه و ناصرالدین شاه، می گوید:

 نظر امیرنظام علیه روسیه است، اما نه اینکه دوستدار انگلستان باشد و نیز تصویر نمی کند که انگلستان خیرخواه ایران است بزرگترین هدفش این است که از نفوذ روس و انگلیس بکاهد و مقام آنان را در انظار جمهور مردم هرچه ممکن باشد بی مقدارتر بنماید… تصمیم امیرنظام این است که به اندرز دولت انگلیس و من گوش ندهد. تنها حسنش اینکه مصمم به جلوگیری از بسط نفوذ روسیه باشد و همین حسن او معایبش را می پوشاند.[2]

 حال به جامعه ی ایران بنگریم. مردمی که در اسارت نبردهای خرافی حیدری و نعمتی هستند. جدا از اختلافات مذهبی، گرایش های قومی نیز بر آتش اختلافات می دمید. تقریبا در سراسر کشور ایلات نه فقط با یکدیگر که در داخل ساختار ایلی خود نیز درگیری های شدید و بعضا خونینی داشتند. این درگیری ها تا سال ها ادامه داشت و در دوران مشروطه و پس از آن جنبش های استقلال طلبانه که بوسیله ی سردار سپه رضاخان سرکوب گشتند، قابل مشاهده است. از یاد نبریم که این اختلافات در سال های نخستین پس از انقلاب اسلامی هم مجددا بروز و ظهور کرده بود.

باید پرسید در چنین ساخت کهنه ای که هر یک جهان خویش را در چارچوب باورهای عقیدتی یا ایلاتی خود می بیند چه جای نگرش کلان ملی است؟ اساسا نگاهی فراتر از باورهای ایدئولوژیک یا قومی برای چنین اجتماعی قابل درک و هضم است؟ جالب آن که این نوع نگرش پس از گذر سالیان و حتی شکل گیری دولت مدرن در ایران به حیات خود تداوم می دهد. به عنوان نمونه در یک مورد بسیار جزیی و نه چندان هزینه بردار، بین بخشی از حامیان پرسپولیس و کارلوس کیروش بر سر دعوت بازیکنان فوتبال به تیم ملی اختلاف پدید آمد. این بخش از هواداران تا جایی مقاومت کردند که تیم باشگاهی پرسپولیس تهران را تیم ملی خود خواندند!!! همین نمونه بسیار جزیی و ساده نشان می دهد بدنه جامعه ایران چه میزان حاضر است به کری ها و رقابت های داخلی بپردازد حتی اگر منافع ملی و جمعی را قربانی نماید. پرسش راقم این سطور روشن است. با چنین باورهایی می توان در باب منافع کلان ملی صحبت و عمل کرد؟ اگر جامعه ی ما از لذت کری خوانی فوتبالی خود نمی گذرد حاضر است بابت مسایلی به مراتب سخت تر و پرهزینه تر چون اقتصاد درون زا و تولید در کشور هزینه پرداخت کند؟

بازگردیم به تاریخ! تا اینجای امر دانستیم که امیر مصلحی است تنها در برابر خیل مخالفین از برخی روحانیون تا دربار. امیر به دنبال اجرای سیاست های عرفی بود از این رو دخالت روحانیت در سیاست را برنمی تابید. اقداماتی نظیر برپایی محاکم قضایی بجای محاکم شرعی و ممنوعیت قمه و سینه زنی نیز بر حساسیت روحانیون نسبت به او افزود. نتیجه گیری این مختصر چندان دشوار نیست. جامعه ی مذهبی رفته رفته از امیر روگردان می شود.

استیونس کنسول انگلیس در تبریز در این مورد می نویسد:

امیرنظام مصمم است که جلوی نفوذ روحانیان را بگیرد، گرچه می داند کاری است بس دشوار و پرخطر. امیر متذکر شد که دولت عثمانی وقتی در راه تجدید نیروی خود توفیق یافت که نفوذ علما را در هم شکست و گفت او همین کار را خواهد کرد و یا سرش را بر باد خواهد داد.[3]

میانه ی امیر با دربار هم به سرعت به تیرگی گرایید. تلاش نخست وزیر برای اصلاحات مالی از دربار و با محدود کردن یا برچیدن مقرری های بی حساب و کتاب شاهزادگان و دیوانیان آغاز شد. او حتی دریافتی شاه را هم تقلیل داد. میرزاتقی خان به تنهایی در نبرد با بدسگالی فرهنگی رفته بود که هزاره ها با مفت خواری و بی مسئولیتی عجین بود. کم کاری، کارشکنی، رشوه، ظلم و تعدی، مردم آزاری، ضعف و ناتوانی، دنباله روی، عدم خلاقیت، حاکمیت روابط قبیلگی به جای ضوابط عقلانی، حقارت و خودکم بینی، اتلاف نیروی انسانی و سرمایه های ملی و سفله پروری[4] و ده ها آفت ریز و درشت اجتماعی دیگر، مجال چندانی برای نخست وزیر نگذاشته بود. اصلاحات کلان البته نیاز به رهبری دارد اما این مهم در خلا و یا بوسیله ی یک نفر قابل حصول نیست. در حقیقت بدنه ی جامعه اعم از کاسب و کارگر، با سواد و بی سواد، زن و مرد و در کلیت جریان یا جریان هایی از اهالی مملکت می بایست احساس مسئولیت کنند تا بتوان روند اصلاحات را به انجام رسانید. در جامعه ای که مردمش در خواب گران هستند و هر کس در فکر منافع خویش روزگار می گذراند البته نمی توان امید چندانی به بهبود اوضاع داشت. روابط اجتماعی نظیر اقتصاد تابع رابطه ی عرضه و تقاضا است. به عنوان نمونه بنگرید به پاسخ وقایع اتفاقیه در باب چیستی رسالت آن!

“بعضی مردم نفهمیده و نمی دانند که حسن این روزنامه چیست و مصرفش چه می باشد؟ پاره ای اشخاص خیال می کنند که کاری است که دیوانیان عظام راه انداخته اند به جهت منفعت و مداخل. برخی هم چنین تصور می کنند که این روزنامه منصبی است که به کسانی که از دیوان اعلی اسامی آن ها معین شده باید برسد و به دیگران نباید برسد. لکن هیچ یک از این ها نیست … این اخبار چیزی است … به جهت تربیت خلق و اطلاع آن ها از امورات دیوانی و غیره و اخبار دول خارجه و منفعت خاص و عام…”[5]

نویسنده وقایع اتفاقیه می گوید بعضی مردم نفهمیده و نمی دانند که حسن این روزنامه چیست! و این در حالی است که از انتشار روزنامه در جهان چند سده می گذشت[6] اما حتی خبر آن هم به گوش بدنه جامعه ی ایرانی نرسیده بود! و حتی از آن به عنوان فرصتی برای منفعت طلبی دیوانیان! در چنین جوی انتظار به ثمر رسیدن اصلاحات چندان معقول به نظر نمی رسد و نهایتا نیز منطق شرایط جامعه، خود را بر تاریخ تحمیل کرد. شاید تفسیر خود امیرکبیر در این مورد بیش از همه قابل تامل باشد: شاید تفسیر خود امیرکبیر در این مورد بیش از همه قابل تامل باشد:

“حال و روز این غلام بیچاره را ببینید که از دست این زن و مردها چه می کشم… آن طبقه آن قدر به بیقاعدگی خو گرفته بودند که وضع هر قاعده ای را تهدید به نفع خویش می شناختند، چیزی که در میان نبود نفع عموم… دشمن از برای این غلام (مقصود خود امیر است) از زن و مرد بسیار است.”[7]

 

پانویس ها

______________________________________________________________________________________________________________________________

[1]– آدیمت، فریدون، امیرکبیر و ایران، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، چاپ نهم، اسفند 1385، ص 157

[2]– رضاقی، علی. جامعه شناسی نخبه کشی، نشر نی، چاپ سی و هشتم، ص 149

[3]– جوادی یگانه، محمدرضا، جوادی، ریحانه. استدلال های مخالفان اصلاحات امیرکبیر از منظر انتخاب عقلانی، جستارهای تاریخی، سال چهارم، شماره ی اول، بهار و تابستان 1392، ص 47

[4]– رضاقی، علی. جامعه شناسی نخبه کشی، نشر نی، چاپ سی و هشتم، ص 135

[5]– آدیمت، فریدون، امیرکبیر و ایران، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، چاپ نهم، اسفند 1385، ص 373

6- اولين روزنامه‌ي جهان 408 ساله شد  www.isna.ir

[7]– کدیور، منوچهر، اصلاح طلبان ناکام، انتشارات کویر، چاپ اول ۱۳۸۰، ص 275

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

بستن

بلوک تبلیغ حذف شد

با غیرفعال کردن بلوک تبلیغات از ما حمایت کنید.