تیتر اولفرهنگ ایرانیفرهنگ و هنر

قلم در گذر زمان

نگاه تاریخی به نوشتار به مناسبت 14 تیر روز قلم

چو نگهبان سِر تو قلم است/ باد یزدان نگاهبان قلم

قهرمان هنر قلم باشد/ تا کف توست قهرمان قلم

مسعود سعد سلمان

نسیم داودی پناه نویسنده: نسیم داودی پناه

قلم ابزاری توانمند برای ارائه هوش بشری و ثبت خلاقیت این موجود دو پاست! کمتر شهروندی است که عبارت معروف “انسان موجودی است اجتماعی” را نشنیده باشد. بررسی تاریخ و البته مشاهده رفتار هر یک از ما، بر مفهوم این جمله صحه می گذارد و از ملزومات اجتماعی بودن، قطعا ایجاد رابطه و تعامل با دیگران است.

زبان استعداد و پتانسیلی است که همه از بدو تولد در اختیار دارند که نیاز به تعامل را تا حد بسیار زیادی تأمین می کند. اما گویا بشر پیش از اختراع خط، بیش از این “تعامل لحظه ای” را طلب می کرد. او می خواست مفاهیمی را که در سر دارد، پس از خود و در نبود خویشتن نیز به دیگران برساند ولی گفتار چنین امکانی به او نمی داد.

گفتار صرفا می توانست بین خودش و دیگری، یا در نهایت بین خودش و جمعی که در حضورش بودند، ارتباط ایجاد کند، از این رو باید راهی برای ارتباطات گسترده تر پیدا می کرد. خط که ابتدا به صورت اَشکال و بعدها به علائم تغییر شکل داد، این فرصت و امکان را در اختیار بشر گذاشت تا افکار و مطالب را ثبت کرده و آن را به دست دیگری که غایب بود برساند و قلم، ابزار این دست آورد شد.

آنچه در این مقاله بدان خواهیم پرداخت، مختصر بررسی است از ترجیح گفتار بر نوشتار و یا نوشتار بر گفتار در طول تاریخ. زیرا پس از اختراع خط، بین برخی از فیلسوفان و متفکران این اختلاف عقیده وجود داشت که کدام یک به کدام دلیل بر دیگری ارجح است.

 

گفتار یا نوشتار؛ ارجحیت با کدام است؟

در سنت فکری غرب، گفتار همواره بر نوشتار ترجیح داده شده است. علت این ارجحیت آن بود که در هر ارتباط گفتاری چون گوینده و شنونده هر دو حاضر هستند، تفهیم و تفاهم بین آن ها برقرار می شود. از این رو در شکل گفتاری که واکنش شنونده را در پی دارد، به دلیل تکمیل تعامل و تفاهم، شیوه و شکلی ارزشمند محسوب می گردد.

در گفتار، حضور شرط اصلی مکالمه دانسته می شود و گوینده و شنونده می توانند در جایگاه یکدیگر قرار گیرند و تعامل را تکمیل کنند. بودن میان جمع در ارتباط گفتاری سبب می شود حس کنیم آنچه می گوییم با معناست و معنایش از جانب دیگری درک شدنی است.

در تفکر کلام محور که افلاطون از حامیانش بود، نوشتار فقط موردی دست دوم به حساب می آمده است. در رساله “فایدروس” افلاطون از زبان سقراط چنین می گوید: “هم آن کس که گمان می کند هنر را می توان در حروف الفبا گنجاند در اشتباه است و هم آن کس که می پندارد از حروف الفبا می توان چیزی روشن و شایان اعتماد به دست آورد. نوشته تنها وسیله ای است برای حافظه به یاری کسی که مطلب نوشته را می داند.

نوشتن معایب نقاشی را هم دارد. نقاشی نقش آدمی را چنانچه گویی زنده است و سخن می تواند گفت، در برابر ما می گذارد ولی اگر سئوالی از او کنیم خاموش می ماند. نوشته نیز چنان است. زیرا در نظر نخستین گمان می کنیم که با ما سخن می گوید و چیزی می فهمد ولی اگر درباره آنچه می گوید سئوالی کنیم، همان سخن پیشین را تکرار می کند”[1]

در این تفکر، گفتار جانشین خود امور است و نوشتار جانشین کلام و گفتار. بنابراین، گفتار به مراتب بر نوشتار برتری دارد زیرا معنا در گفتار حضور دارد و در نوشتار پنهان است. در شرق نیز عارفان هم بر همین عقیده بودند. آن ها اعتقاد داشتند راه و رسم سلوک و عرفان در مکتوبات یافت نمی شود. واقعیت این است که عارفان راستین نخستین، طریقه سلوک و شناخت و رشد خود را در هیچ نوشته ای ثبت نکرده اند.

روز قلم
روز قلم

اما عارفان و به عبارت صحیح تر نظریه پردازان عرفان دوره های بعد، از عارفان نخستین یاد کردند و از آن ها بسیار نوشتند. جالب آنکه در اغلب این کتب به جا مانده از ایشان، به کرات ذکر شده که آنچه اکنون از عرفان باقی مانده، تنها اسمی است و اصالت شناخت از میان چنین سالکانی رخت بر بسته است. به عنوان نمونه می توان از کتاب “کشف المحجوب” یاد کرد که مجموعه ای است از آداب و آیین عرفان و طریقه سلوک و سخن بزرگان این قوم.

هجویری در این کتاب درباره نوشته های خویش چنین می گوید: “گروهی دیگر بخواندند و معنی ندانستند و به عبارت آن بسنده کردند که تا بنویسند و یاد گیرند و گویند که ما علم تصوف و معرفت می گوییم و ایشان در عین نکرت اند.”[2] توماس مرتون نیز مجموعه ای جالب با عنوان “این کتاب بی فایده است” را گردآورده و در آن از آموزه های “جوانگ ز” سخن می گوید. در بخشی از این کتاب چنین آمده: “مردم جهان کتاب را قدر می نهند و می پندارند که به این وسیله خدای (دائو) را قدر می نهند. ولی کتاب تنها محتوای واژه هاست.”[3]

لازم به ذکر است عرفا به عرفان عملی و اشارات عرفانی تأکید داشتند و بر درس و کتاب و نوشتار وقعی چندان نمی نهادند. چنانکه حافظ می گوید: بشوی اوراق اگر هم درس مایی/ که علم عشق در دفتر نباشد( غزل 162).

آنچه در بالا ذکر شد، شمه ای از سنت غالب تفکر در شرق و غرب بود که نشان می داد توجه و تأکید بیشتر بر علم و تفاهمی است که رویارو باشد نه در دفتر و کتاب. شاید از این رو بود که توجه به سواد و یاد گرفتن خط، کم رنگ بود و تنها قشر کوچکی از جامعه سواد خواندن و نوشتن داشتند و دست به قلم بودند! گویی چندان ضرورتی برای یادگیری خط و نوشتن در بین ایشان حس نمی شد.

اما در قرون اخیر ورق برگشت. در گذشته تمام تلاش خواننده متن این بود که به نیت نویسنده و مؤلف پی ببرد. چرا که تفکر و ایده او اصل بود. از این رو بلاغت قدیم ابهام را گونه ای عیب در متن می انگاشت چرا که خواننده را برای پی بردن به نیت مؤلف گمراه می کرد. پس در واقع همه چیز یک متن و نوشته، هدفی بود که خالق آن داشت و خواننده اگر به درک آن نایل می شد، یعنی متن را به طور کامل و به درستی فهمیده بود.

اما متفکران اخیر و فیلسوفان هرمنوتیک مدرن گونه ای دیگر به متن نگاه می کنند. آنان بر این باورند که دست یابی به نیت مؤلف، امری است نشدنی. در واقع این خواننده است که آزاد است تا هر گونه برداشتی را که بخواهد از متن داشته باشد. خواننده با ذهنیت خود به سراغ متن می رود و نسبت به داشته های ذهنی اش متن را می فهمد. فارغ از اینکه هدف خالق اثر، آن فهم بوده یا نه.

از این رو وزنه به سمت خواننده سنگینی می کند و دیگر خالق و نویسنده اهمیت و محوریتش را در متن از دست می دهد. “رولان بارتر” متفکر ساختارگرا در سال 1968 مقاله ای با عنوان مرگ مؤلف نوشت و نظریه اش را در آن مطرح کرد. او در مقاله اش این دیدگاه سنتی که مؤلف منشأ متن، منبع معنا و تنها شخص صاحب صلاحیت برای تفسیر است را رد می کند.

به نظر بارتر منطق حاکم بر متن، منطقی منطبق بر هم جواری است نه منطقی جامع و توضیح دهنده که هدفش بیان معنای اثر است. از سویی دیگر “ژاک دریدا” فیلسوف و زبان شناس فرانسوی نیز با نظریه “واکاوی” و “ساختارشکنی” به میدان آمد و اذعان کرد معنا در متن مدام به تعویق می افتد و اینکه گمان کنیم متن یک دالیست که به مدلول معنایی خاص دلالت می کند، باوری است که جای تردید خواهد داشت.

از نظر او متن خواننده را به سوی معنایی هدایت می کند که خود آن معنا، دالی است برای مدلولی دیگر! و این یعنی دلالت های بی شمار و معناهای گوناگون. دریدا بیان می کند خواننده به اندازه نویسنده مهم است. او بر این باور است نویسنده وقتی چیزی را نوشت و انتشار داد، دیگر می تواند فقط در حکم خواننده اثرش باشد.

او می تواند جزو یکی از خواننده های بی شمار اثرش باشد و دیگر نفوذی بر نوشته اش ندارد. در نتیجه متن برای خودش شخصیتی مستقل می یابد. به غیر از این نظریه پردازانی که نامشان در بالا ذکر شد، متفکران متعددی در این باره به بحث و نظر پرداخته و نظریات گوناگونی را مطرح کرده اند که هر یک موجب جریان فکری تازه ای شده است.

غرض از مطرح کردن این بحث آن بود که روشن شود آنچه قلم و قلم به دست پدید می آورد، فارغ از نوع اثر گذاری اش می تواند منبعی برای تفکر و پژوهش باشد. در مورد اثر بخشی آثار نیز می توان به متن های باز یا چند لایه اشاره کرد. این گونه متن ها  چنان قدرتمند هستند که هر خواننده به اندازه فهم خویش و نوع نگاهش می تواند برداشت ویژه و خاص خودش را از آن داشته باشد.

برخی از قلم ها چنان ژرف نویس اند که مشمول زمان نمی شوند. خوانندگان چنین متن هایی در هر زمان که می زیند، به قدر وسع خودشان از آن چشمه می نوشند. اما نمی توان منکر متن های سطحی و قلم های نان به نرخ روز خور شد.

چه بسیار آثاری که در درازنای تاریخ محو شده اند و یا اگر نامی از آنان بر جای مانده، چنان مشمول زمان شده اند که دیگر کسی رقبت به خواندنشان ندارد! به هر روی اگر امروز کسی قلم بر دست گیرد و نوشتن آغازد، باید بداند دیگر نوشته اش از آنِ او نخواهد بود و چه بسا خوانندگانش در دوره های دیگر ممکن است آنچه که هدف او بوده را کنار نهند و دریافت خود را جایگزینش کنند و یا اینکه معنایی از نوشته اش را بازیابند که او هرگز در مخیله اش نگنجیده و نبوده است!

از این رو می توان به قطع یقین گفت قلم نیرویی فرا واقعی و فرا زمانی دارد. قلم می آفریند و آفرینش را باید ارج نهاد. قلم می آموزد، غفلت زده را هوشیار می کند، جان را روشنایی می بخشد و این امکان را به خواننده اش می دهد تا به تجربیات ویژه دست یابد. “شوپنهاور” نیز معتقد بود مطالعه، اندیشیدن با ذهن دیگری است. در نتیجه می توان ادعا کرد هر کتاب یک زندگی است. پس ما به تعداد کتاب های خوانده شده مان، زیسته ایم.

 

پانویس ها


[1]– دوره کامل آثار افلاطون، جلد سوم، ترجمه: محمد حسن لطفی، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم،1367، ص 1350

[2]– کشف المحجوب، علی ابن عثمان هجویری، تصحیح: دکتر محمود عابدی، انتشارات سروش، چاپ اول 1383، ص 11

[3]– این کتاب بی فایده است، توماس مرتون، ترجمه علی رضا تنکابنی،نشر کاروان، 1387.

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا