سینما هنر و تجربهفرهنگ ایرانیفرهنگ و هنر

وقتی همه شبیه به هم می شویم

تاملی درباره یکسان سازی فرهنگی و پیامدهای آن

نویسنده

امید سلطانی

بنا بر این گزارش… این کارگردان سر و صورت خود را درون سازه‌ای ماسک مانند پنهان کرده بود و تنها راه دیداری مخاطب با او از طریق فرو کردن سر درون استوانه‌ای پارچه‌ای و سیاه رنگ بود تا امکان گفت‌و‌گویی دیداری در فضایی خصوصی در باب سینما مقابل دوربینی که روی پیشانی‌اش قرار داشت، فراهم شود. او می‌گوید:

این پرفورمنس برایم رسانه‌ای است تا به واسطه‌ی آن به وضعیت این سال‌های سینمای ایران، همسان‌سازی و همشکل شدن فیلم‌ها، توقیف یا عدم اکران تولیدهای متفاوت، انتقاد کنم… سر و شکل عجیب محمد شیروانی در فرش قرمز اختتامیه‌ی فیلم فجر باعث شد تا از ورودش به سالن همایش های برج میلاد جلوگیری شود.[1]

 

یکسان سازی فرهنگی؛ صدای اعتراض محمد شیروانی

آنچه در سطور بالا خواندید، گزارش کوتاهی بود از پرفورمنس در فضای واقعی کارگردانی که او را پیشتاز سینمای آلترناتیو ایران می نامند. محمد شیروانی، کسی که چندی پیش طی اقدام بی سابقه ی دیگری، در اعتراض به اکران نشدن فیلم ها و مستندهایش در داخل کشور تمامی آن ها را برای دانلود روی سایت خود قرار داد.

موضوع این یادداشت اما پرداختن به خود شیروانی نیست بلکه پاره هایی است از تامل بر رفتار و فضایی که حضور صداهای مختلف را بر نمی تابد و به تجربه هایی تازه و خارج از زیبایی شناسی جا افتاده و مقبول وقعی نمی گذارد، همان چیزی که محمد شیروانی هم در آثار و پرفورمنس هایش به سراغشان می رود.

آنچه که نامش را یکسان سازی فرهنگی بنامم یعنی نزدیک شدن دیدگاه، جنس تفکر، سلیقه و نوع قضاوت آدم های یک جامعه به یکدیگر و پیامد های آن. یکسان سازی فرهنگی، متدی است که به حضورش عادت کرده ایم.

عادت کرده ایم، یعنی دیگر لزومی ندارد که نقدمان را فقط متوجه اطراف و متولیان غیرفرهنگی فرهنگ کشور کنیم، هر کدام از ما فارغ از عرصه ای که در آن می اندیشیم و قضاوت می کنیم، بطور خود به خود از فرهنگ یک شکل سازی و مبتنی بر برچسب های از پیش آماده پیروی می کنیم و بعنوان پیش فرضی ذهنی آن را پذیرفته ایم.

یکی از نتایج این یکسان سازی سلیقه ها و عادات فرهنگی در میان طبقات مختلف جامعه (درباره ی این که مناسبات مشخصی چنین سلایق و علایقی را تعیین و مهم تر از آن مرزبندی می کنند، در مجالی دیگر و بصورت تخصصی تر باید سخن گفت) این خواهد بود که فرد جامعه پذیر، فردی که جامعه بعنوان یک “کل” آن را به عنوان شهروندی معمولی پذیرفته نسبت به آنچه متفاوت است به درجات گوناگون عکس العمل نشان خواهد داد.

آن را پس خواهد زد و بصورت خودکار در مسیر خود، در مسیر جامعه پذیری حذف خواهد کرد. در نتیجه روایت هایی که از چنین جامعه ای بدست می دهند- هر اندازه رئالیست و پرمدعا – همواره غیرواقعی و سانسور شده اند: سانسور صداهایی که تریبونی برای شنیده شدن ندارند.

در چنین جامعه ی بسته ای، تفاوت ها گرامی داشته نمی شوند و پلورالیسم فرهنگی و سیاسی محقق نخواهد شد (یا در خوشبینانه ترین حالت به تعویق خواهد افتاد). بعنوان نمونه ای افراطی، تمامیت خواهی[2] موجود در برهه ای از حیات سیاسی جهان در قرن بیستم را می توان نقطه ی مقابل آن فضایی دانست که فردیت، هویت و تفاوت های انسانی در آن گرامی داشته می شود و دیگر روایت های جاافتاده و مرسوم نیستند که سرنوشت آدم ها را رقم می زند.

تبعیض و روحیه ی یکسان سازی، دو روی یک سکه اند و در جامعه ای که از نظر فرهنگی با نگاهی بسته و قیم مآبانه روبرو باشیم مسیر پیشرفت و بالندگی فرهنگی به خودی خود سد خواهد شد. آن هم درست به دست عوامل فرهنگی جامعه. فرد معمولی اجتماعی در چنین جامعه ای حتی هنگامی که به دنبال مشارکت سیاسی بعنوان یک کنش[3] مثبت است،

هنگامی که “خواست تغییر وضعیت موجود” را با مایه هایی از امیدواری و زنده نگاه داشتن جامعه سرلوحه و اساس کارهای سیاسی خود قرار می دهد و همه را دعوت به “اتحاد و یکپارچگی” می کند، ناگزیر است از نادیده گرفتن خیلی از هویت ها و طبقات و خواسته های آنان به نفع جو سیاسی آماده شده توسط یک حزب و یک روایت خاص سیاسی. به عبارت دیگر، وحدت خیالین بدست آمده بوسیله ی کثرت برسازنده ی آن تخریب خواهد شد.

 

تفاوت پذیری فرهنگی یا فرهنگ بی تفاوتی؟

بی تفاوتی کلبی مسلکانه، از ویژگی های عصر ماست. وقتی می گویم عصر ما، دقیقا معنای جهانی آن مد نظرم است. چرا که یکی از عوامل مهم این بی تفاوتی و تنبلی عقیده و فقدان نظرگاهی برای نگریستن به جهان، یعنی پیشروی سرسام آور علوم و فناوری، با رشته های نوری تقریبا تمام دنیا و آدم هایش را به هم متصل کرده است و دیگر با خیال راحت می توان درباره ی کلیات مشخصی صحبت کرد که گریبان همه ی ما را می گیرد.

اگر چه، باز باید از تمام کسانی که دیده و شمرده نمی شوند به خاطر سهل انگاری مان در تعریف این “ما” پوزش بخواهم. بگذریم، از تفاوت پذیری گفتیم و باید مشخص کنیم که آیا این مفهومی برابر با بی تفاوتی است یا خیر و هر کدام در بحث ما چه جایگاهی دارند.

تفاوت پذیری، در گفتمانی که ما بیشتر مد نظر داریم، یعنی گفتمان فرهنگی و هنری نوعی از برخورد عاری از حب و بغض و غیر دگماتیک با تمام آن چیزی است که در عرصه ی فرهنگ و هنر نامتعارف، غیر معمول، خلاف جریان و تجربه گرایانه می نامیم. نکته ی مهم اما اینجاست که چنین دیدگاهی از ما قابلیت نقد طرف مقابل را سلب نمی کند.

ممکن است هر کدام از ما درباره ی نقد تعریفی متفاوت در ذهن خود داشته باشیم، اما آنچه اهمیت دارد همان چهارچوبی است که ما با اتکا بر آن به شکافتن آگاهانه ی موضع طرف مقابل خود بر می آییم. در کنار این بگذارید آن گشودگی فرهنگی را که حق نفس کشیدن “تجربه” را به منظور خلق یا کشف راه های تازه به ما می دهد. اما آنچه که بی تفاوتی فرهنگی می نامم، هیچ است.

حتی “چیز”ی نیست که بگویم از قابلیت نقد و موضع آگاهانه تهی گشته است. همه چیز برایش “خوب” و “روا” است. حد اعلای رواداری که موضع نقادانه ی انسانی را از او سلب کرده اند. برای چنین سلیقه ای بهترین فیلم ها و موسیقی ها آن هایی است که اسکار و گرَمی مشخص می کنند.

چنین سوژه ای در برابر تمام مظاهر فرهنگی زمانه، حتی آن هایی که ذاتا مصرفی نیستند، موضعی مصرف گرایانه اتخاذ می کند. تکرار می کند، مصرف می کند، و باز هم تکرار می کند. تکه ی دیگری که پازل فرهنگ یکسان سازی را تکمیل می کند، تقلید است.

فرقی نمی کند، در تمام زمینه ها اخلاق عمومی این است که به آنچه به قول معروف “کارش می گیرد” توجهی بیش از حد نشان داده می شود. چنان که مسیرهای ناخودآگاه هنرمندانی که از فقدان خلاقیت رنج می برند، برای تقلید از این وجهه های تازه و بزرگ باز می شود.

البته چنین واکنشی برای ما مردمانی که به قهرمان پروری و کاریزما سازی علاقه ای دیرینه و شدید داریم شاید طبیعی جلوه کند. به هر ترتیب عرصه ی فرهنگ نیز از تاثیرات چنین اخلاقی نباید به دور باشد. در پایان دوست دارم تا به اولین یادداشت خود در سرند بر گردم.

در ابتدای آن یادداشت که به فیلم “فردا” از سری فیلم های هنر و تجربه اختصاص داشت، از این سینما بعنوان منادی صداهای تازه ای در سینمای ایران که بر مبنای تجربه هایی خارج از قواعد سینمای بدنه ساخته می شوند نام بردم.

محمد شیروانی
محمد شیروانی

بی هیچ تردیدی ظهور این شاخه از سینما و حضور آن در کنار سینمای اغلب یکنواخت و تقلیدی بدنه، می تواند نقش مهمی در آن چیزی داشته باشد که در تمام این سطور از آن گفتیم، چندصدایی فرهنگی. اما ای کاش این سینما آنقدر گشوده و قدردان بود تا برای محمد شیروانی ها هم جایی داشت.[4] حرف آخر را از زبان شیروانی می خوانیم

«سینماى اجتماعى یک کشور آینه ای است تمام قد در برابر مردم همان کشور تا خود را در آن بازیابند و تصحیح کنند. این یادآورى توامان شامل زشتى ها و زیبایی هاست. نمی توان از آن انتظار یک برخورد دکوراتیو داشت. جان نخواهد داشت و کار نمی کند. در این صورت فیلم تبلیغاتى است، یک سویه و تک بعدى و زمانیکه این آینه بعد از تولید از مخاطبان اصلى اش دریغ می شود و تنها در دسترس مصرف کننده غربى است حتا اگر جهانى آن را ستایش کنند همواره حسرتى با مؤلف خواهد ماند که اثرش چه تاثیرى بر جامعه اش گذاشته، تقریباً هیچ و از سوى دیگر مؤلف از دیدن چهره خود در آینه مردم محروم مى ماند. جامعه ی تک صدایی بیمار است و هنر یکطرفه که با خود مونولوگ می کند همینطور».[5]

پانویس ها


[1]– چرا شیروانی بر فرش قرمز پرفورمنس اجرا کرد؟                     www.isna.ir

2– Totalitarism

[3] – Act

[4] -آخرین ساخته ی محمد شیروانی با نام “لرزاننده ی چربی” علی رغم پیگیری های کارگردان نتوانست در سینمای هنر و تجربه اکران شود. از شیروانی تا کنون تنها مستند 021 در چهارچوب سینمای هنر و تجربه به اکران در آمده است.

[5] – رئیس‌جمهور فعلا مشغولِ حساب و کتابِ اتمى‌ است www.ilna.ir

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن

بلوک تبلیغ حذف شد

با غیرفعال کردن بلوک تبلیغات از ما حمایت کنید.