جامعهمحیط زیست

گریز از قهقرا

بخش دوم: پرهیز از پوپولیسم زیست محیطی و جای خالی اولویت بندی درست

ایران سرزمین پهناوری در آسیای جنوب غربی به لحاظ تنوع زیست گاهی و اقلیمی و در نتیجه تنوع زیستی روزگاری یکی از شگفت انگیزترین واحدهای سیاسی-فرهنگی جوامع انسانی به حساب می آمد، این روزها اگرچه هنوز تنوع اقلیمی اش باقی مانده(هرچند با نمودهای کمتر دلربا) اما تنوع زیستگاهی و زیستی آن به شدت مورد تعرض سبک زندگی آدمیان ساکن آن قرار گرفته و فاقد جلوه ی دل انگیز گذشته است. تنوع زیستی ایران طی قرن گذشته گونه های شاخصی چون ببر هیرکانی، شیر آسیایی، گوزن زرد ایرانی (در زیستگاه های وحشی و بومی) و برخی گونه های گیاهی از جمله: میکروکنموم را به طور کامل از دست داده و با فقدان و فروریزش حجم گسترده ای از جمعیت گونه های بسیار ارزشمند حیات وحش مانند درختان بلوط در رویشگاه زاگرس، گورخر ایرانی، قرقاول، پلنگ ایرانی، گوزن قرمز(مرال)، یوزپلنگ ایرانی، خرس سیاه آسیایی و… نیز روبرو است. دلایل این بحران گسترده و مهاجم زیست محیطی بسیار متنوع و پیچیده بوده که با اثر هم افزایی به سرعت چشم اندازهای طبیعی ایران را به کام نیستی می کشانند.

نویسنده

پویا اشکانی

در حوزه محیط زیستِ نشریه سرند، چندی به تحلیل وضعیت بوم شناختی و تنوع زیستی ایران پرداختیم و قهقرای سریع السیر وگریزپایی که درحال فتح طبیعت کشور می باشد را آشکار کردیم. در این یادداشت به رخوت هواداران ایرانی محیط زیست و سکوت اعجاب انگیزشان در خصوص مهم ترین مسائل زیست محیطی و اولویت بندی نادرست ایشان پرداخته و تلاش می کنیم ریشه ها و زمینه های این رخوت و بی حاصلی را واکاوی کرده و شیوه های درست کنش گری جهت حفاظت از شکوفایی زیست محیطی را به سهم خود بیان کنیم.

****

شهادت محیط بانان و ژست های روشنفکری

شگفت انگیز است که جامعه به اصطلاح هوادار محیط زیست ایران، که زیر مجموعه ای از جامعه مدنی کشور محسوب می شود، با سستی و رخوت فقط نظاره گر قهقرای مذکور بوده و در اوج کنش گری به مرثیه سرایی های مجازی و ژست گیری در قبال برخی امور کمتر با اهمیت (به لحاظ زیست محیطی) بسنده می کند.

اولین ماه تابستان نود و پنج با انتشارخبر کشته شدن (شهادت) سه تن از محافظین مظلوم تنوع زیستی کشور (محیط بانان) که رقم جان باختگان راه حفاظت از طبیعت در ایران را به 119 تن رساند؛ دوباره این پرسش به اذهان کنجکاو و ریزبین خطور کرد که چرا هیچ حرکت فراگیر و جریان داری برای اعتراض به وضعیت نامناسب لجستیکی و تجهیزات و همچنین به لحاظ وضعیت ناشایست حقوقیِ (دست مزد و حمایت های قانونی) محیط بانان از سوی سازمان های مردم نهاد به اصطلاح محیط زیستی صورت نمی گیرد؟؟

این در حالی است که خبر پیدا شدن یک پلنگ مجروح در ارتفاعات شهرستان تنکابن که بعدها البرز نام گرفت در زمستان نود و دو مانند یک زلزله در دنیا مجازی پخش شد و تجمع های مردمی در اعتراض به مجروح سازی شریرانه و دلخراش البرز جلوی سازمان حفاظت از محیط زیست و در شهرهای دیگر مانند مشهد شکل می گرفت و توسط خبرگزاری های رسمی مخابره می شد.

چه چیزی باعث شده که سازمان های مردم نهاد محیط زیستی نتوانند درک کنند که زجرکش شدن پلنگ زیبایی مانند البرز به دلیل ضعف امکانات محیط بانان و خلاهای قانونی در حمایت از ایشان است؟؟ چرا فعالان!! محیط زیست ایرانی تلاشی نمی کنند تا تجمعی در اعتراض به وضع نامناسب لجستیکی و حقوقی محیط بانان شکل دهند؟؟

چه عواملی باعث این شده که مشکلات ریشه ای از چشم این فعالان پنهان بماند و جرئت و همت ارائه ی راه حل های ریشه ای برای معضلات زیست بومی ایران از آن ها سلب شود؟؟؟ این ها پرسش هایی هستند که پاسخ دقیق به آن ها شاید نیازمند چندین مطالعه میدانی بزرگ داشته باشد، اما می توان با کمی استدلال برخی از علل مهم و عمده را گمانه زنی کرد.

 

فعالان محیط زیست گرفتار فقدان نگرش ریشه ای

یکی از این دلایل انرژی بر بودن واکاوی علل ریشه ای بحران بوده و انسان طبیعتا از مصرف انرژی بیشتر پرهیز می کند، واکنش نشان دادن به مرگ دلخراش یک قلاده از جانوری شاخص چون پلنگ چندان نیاز به تحلیل و مطالعه و واکاوی ندارد، اما بررسی دلیل آمار فزاینده مرگ و میر محیط بانان، شکار بی رویه و انتشار تصاویر آن، آتش سوزی در زیستگاه های بکر همچون جنگل های بلوط زاگرس یا پارک ملی گلستان، نیازمند دقت و مطالعه ی بدون سوگیری و در یک کلام سواد اکولوژیک و حتی اجتماعی می باشد.

کشور ما هم متاسفانه به این لحاظ که فرهنگ علمی و جایگاه پژوهش را چندان که باید مورد توجه قرار نداده از این منظر به این فقدان بیشتر دامن می زند. در نبود سواد کافی اکولوژیک بین مردم ایران، سازمان ها و نهاد های دولتی، شخصیت های سیاسی و رسانه ها به راحتی سوار بر تبلیغات پوپولیستی و عوام فریبانه علاقه مندان بی اطلاع و کم اطلاع طبیعت را فریب می دهند و اذهان آن ها را از توجه به مسائل حائز اهمیت واقعی معطوف به مسائلی که صرفا جنبه تبلیغاتی و جنجالی دارد کرده و بدین گونه مانع کنش گری واقعی و تاثیر گذار هواداران محیط زیست می شوند.

برای نمونه هر از چند گاهی دولت احیای نسل دو گربه سان بزرگ منقرض شده طبیعت ایران (ببر و شیر) را نهیب می زند و رسانه ها هم بر کوس این تبلیغات تهی از معنی می کوبند و با تیترهای پوپولیستی مانند “احیای نسل شیر ایرانی در ایران” و “ببر ایرانی ده سال دیگر در جنگل های ایران خواهد غرید!!” توجه مردم را از مسائل اصلی محیط زیست ایران پرت می کند.

در حالی که اگر سواد اکولوژیک کافی در بدنه جامعه ایران وجود داشت پی می بردند که معضل امروز طبیعت ایران ببر و شیر نبوده و احیای آن ها در شرایط فعلی عملی ناشدنی و محال می باشد بدان جهت که زیستگاه های آن ها به آن شکلی که قبل از انقراضشان بودند دیگر وجود ندارند، ببر کاسپین در جنگل های جلگه ای بین دریای خزر و رشته کوه البرز زندگی می کرد که عملا دیگر اثری از جنگل های جلگه ای شمال باقی نمانده و همه آن ها تبدیل به شالی زار و مناطق مسکونی گشته اند.

شیر ایرانی هم در دشت های جنوبی و جنوب غربی ایران زندگی می کرد که اکوتیپ طبیعی آن ها با روزگاری که میزبان این گربه سان با شکوه بودند کاملا تفاوت کرده و اثری هم از طعمه های اصلی این شکارچی مانند گوزن زرد ایرانی در این دشت ها نیست.

مردم و سازمان های مردم نهاد محیط زیستی تقریبا در ارئه راه حل و نقد و بررسی اخبار و آمارهای محیط زیستی کشور منفعل نشسته و تماشاگر اثرگذاری تصمیمات کلان دولتی و سازمان ها و شرکت های خصوصی و شبه دولتی بر روندهای زیست محیطی از یک سو و عوام فریبی و بمب های پر سر و صدای آن ها از سوی دیگر هستند، تقریبا حتی یک خط بیانیه، یک فراخوان اعتراض، یک نقد اکولوژیک از جانب ان جی او های به اصطلاح طرفدار محیط زیست در خصوص پروژه های بلند پروازانه و مخرب زیست بومی همچون طرح انتقال آب دریای کاسپین به کویر سمنان! پروژه های سد سازی مانند سد شفارورد و بلبر، طرح تبدیل شبه جزیره میانکاله به منطقه توریستی تجاری و … یافت نمی شود.

شاید همین سطح نازل سواد اکولوژیک است که باعث شده کمبود پارک های ملی یا مناطق حفاظت شده در جنگل های منحصر به فرد هیرکانی حساسیت دوست داران طبیعت را بر نیانگیزد، از جنگل های باستانی هیرکانی که باقی مانده دوران ژوراسیک بوده و جان پناه گونه های شگفت انگیز و باشکوه گیاهی و جانوی می باشند حدود دو میلیون هکتار در خاک ایران باقی مانده و در این دومیلیون هکتار تنها یک پارک ملی (بالاترین سطح حفاظت درپارک های ملی اعمال می شود) منظور شده، که عملا سطح حفاظت و رسیدگی به این پارک ملی ارزشمند (پارک ملی گلستان) نیز رضایت بخش نبوده و با استانداردهای حفاظتی فاصله ای چشم گیر دارد، به طوری که یک جاده پر تردد و عریض که راه ارتباط اصلی استان خراسان و خط کناره دریای خزر می باشد از دل جنگل های این پارک می گذرد و از تنوع زیستی ارزشمند و آسیب پذیر آن قربانی می گیرد، آیا وجود یک پارک ملی برای جنگل های رو به زوال هیرکانی که روزگاری نزدیک چهار میلیون هکتار از خاک ایران را تزیین کرده بودند و اینک به کمتر از دو میلیون هکتار رسیده است، کافی به نظر می رسد؟

آیا استان های گیلان و مازندران که حجم عظیمی از این جنگل های زیبا و بی نظیر را  دارا می باشند شایسته دارا بودن یک پارک ملی برای حفاظت از این میراث طبیعی نیستند؟؟ آیا برای کشوری که سرانه جنگل های آن برای افراد ساکنش بسیار از کمتر از متوسط جهانی است لازم نیست که بهره برداری از جنگل های بی نظیر و رو به انحطاطش با فوریت متوقف شود؟؟ چرا ان جی اوهای محیط زیستی اقدامی فراگیر و مدنی برای خروج جاده ی مرگبار ترانزیت از وسط جنگل های قدیمی ترین پارک ملی کشور که برخلاف قانون حفاظت پارک های ملی نیز هست، انجام نمی دهند؟؟؟

شکار گوزن باردار
شکار گوزن باردار

این ها و شاید چندین برابر این ها، پرسش بی پاسخ بر زمین مانده و طبیعت ایران همچنان در حسرت یک نگاه درست و اولویت بندی صحیح می سوزد. سازمان حفاظت از محیط زیست هیچ رویکردی که نشان دهنده ی ایجاد مناطق حفاظت شده و پارک های ملی جدید باشد از خود بروز نمی دهد و در مدیریت ارتباط مردم بومی ای که اطراف مناطق حفاظت شده فعلی زندگی می کنند (اکثرا هم از اقشار محروم جامعه هستند) هم بسیار بی برنامه و ضعیف عمل می کند.

در حالی که تجربه نشان داده که مشارکت دادن مردم بومی حاشیه مناطق حفاظت شده در امر حفاظت و آشنا کردن آن ها با فواید حفاظت از زیست گاه ها و منافع اقتصادی و… این مناطق تنها راه حفاظت پایدار از آن ها است.

در این بی توجهی سازمان متولی حفاظت از طبیعت، سازمان های مردم نهاد محیط زیستی هم مقصر هستند زیرا هیچ فشاری از جانب آن ها بر این سازمان دولتی وارد نمی شود و هیچ مطالبه ی مدونی در این زمینه به چشم نمی خورد!

اما تا دلمان بخواهد از جانب همین سازمان های مردم نهاد می توان مرثیه سرایی برای حیوانات شکار شده که تصاویرشان در فضای مجازی پخش می شود، فحاشی به شکارچیان و شکارکش ها و در نهایت کنش گری: پاک سازی یک جاده یا منطقه از زباله های مسافران به چشم دید.

چرا هیچ یک از سرمایه داران ایرانی حاضر به سرمایه گذاری در ایجاد یک رویکرد محیط زیستی یا حفاظت گرایانه نیستند؟؟ آیا نباید این پرسش را در برابر سازمان های مردم نهاد محیط زیستی قرار داد و به ضعف آن ها در اطلاع رسانی و اقناع اقشار مختلف برای توجه به محیط زیست اشاره کرد؟؟

فقط برای معرفی یک نمونه از بی توجهی های سازمان های مردمی محیط زیستی را ذکر می کنیم:

پل های عبور حیات وحش (Wildlife cossings) مسیر های گذر  و پل های ارتباطی دو بخش جدا افتاده ی یک زیست گاه در دو سوی یک جاده میانگذر محسوب م یشوند که در ایران حتی یک نمونه از آن را نداریم! چرا نهاد های محیط زیستی مردمی نه به سازمان متولی حفاظت از محیط زیست برای احداث این سازه ها فشار می آورند و نه برای متقاعد کردن بخش خصوصی برای مجوز گرفتن و احداث این سازه ها فعالیتی می کنند؟ واکاوی ریشه های این رخوت یا عدم دید صحیح کاری است سترگ و نیازمند عزمی جدی.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن

بلوک تبلیغ حذف شد

با غیرفعال کردن بلوک تبلیغات از ما حمایت کنید.