جامعهمسایل اجتماعی

گریز یا پذیرش

بررسی نحوه مواجهه ی والدین افراد توان یاب با فرزندان خود

 

شاید چالاک ترین انسان نباشم؛ شاید بلند بالاترین یا نیرومندترین نباشم؛ شاید بهترین و زیرک ترین نباشم اما قادرم کاری را بهتر از دیگران انجام دهم و این کار، هنر خود بودن است.

لئونارد نیموی
نویسند و نوازنده

نویسنده

نسیم داودی پناه

بیشتر پدران و مادران برای فرزند به دنیا نیامده شان نقشه ها می کشند. او را در ذهن خویش بی نظیر و فوق العاده و توانمند و موفق ترسیم می کنند و در نظر دارند همه ی داشته های خود را برای پیشرفت وی در طبق اخلاص بگذارند. اما هنگامی که صاحب فرزندی با شرایط خاص جسمی می شوند، نه تنها تصویر آرزوهاشان مخدوش می شود، بلکه حس ضعف، اندوه و ناتوانی به سراغ شان می آید.

برخی از والدین با گذشت زمان از مرحله ی عدم پذیرش و اندوه و ضعف گذر کرده و به آگاهی و ثباتی پایدار نسبت به موقعیت فرزندشان می رسند اما عده ای نیز در همان مرحله نخست باقی می مانند. ممکن است گاهی برخی از این ایشان، خود را به طور مبالغه آمیزی مقصر و گناه کار بدانند.

تعدادی از آن ها به دلیل خطاهای گذشته، خود را مستحق عذاب الهی دانسته و وجود چنین فرزندی را نتیجه ی اعمال خویش می شمرند. از این رو گریبان گیر احساس مخرب گناه می شوند. در نتیجه بر خود واجب می دانند همواره و در هر شرایط خدماتی به او ارایه دهند که بیش از حد متعارف به نظر برسد. این کمک و خدمات همیشگی، از فرزند، فردی وابسته و متکی بار می آورد. فردی که به او فرصت درک توانمندی هایش داده نشده است.

 

تلاش برای جلب ترحم

مادری که تحمل دیدن عصای سفید را در دست فرزند بیست و چند ساله اش ندارد، او را در کلاس دانشگاه، جمع دوستانه، تفریحاتش و تمام مسیرهای زندگیش همراهی می کند. این گونه رفتار موجب می شود این جوان هرگز قادر به کسب مهارت های ضروری نگردد. استقلالش را از دست بدهد و در بزنگاه های زندگی، با ضعفی دو چندان مواجه شود. ضعفی که دیگر در سنین بالا فرصت مهار یا جبرانش را نخواهد داشت.

از سویی دیگر، چون احساس گناه ویرانگر است، پس از مدتی پدر و مادر به طور نا خودآگاه برای حفظ «من» خویش، تغییر موضع داده و به دلیل وجود فرزندی این چنین، به حال خویش دل می سوزانند و در پی گرفتن تأییدیه از دیگران در راستای اثبات قربانی بودن خود برمی آیند.

ممکن است برخی از ما شاهد مادری بوده باشیم که فرزند بی حرکتش را روی صندلی چرخ دار نشانده و در پارک راه می برد و با چهره ای مغموم و افسرده، نگاه مردم را رصد می کند. آه می کشد و با زبان بی زبانی، نگاه مردم را از خودش به فرزندش معطوف می کند و سرش را با اندوه تکان می دهد.

 اینکه چرا والدین فرزندانی با نقص عضو و محدودیت، دچار اندوه شدید و یأس می شوند، روشن و طبیعی است اما عدم عبور از این مرحله و پذیرش موضوع برای برخی از آن ها، جای سئوال دارد و ایجاد مشکل می کند. آنچه روشن است این است که چنین افرادی دلسوزی طلب می کنند.

دوست دارند همگان اوضاعش را ببینند و آهی از سر افسوس بکشند. اما باید دید نتیجه ای که از این خواسته به دست می آورند چیست؟ کودکان توان یابی که فرزندان چنین پدر یا مادری هستند، چه سرنوشتی انتظارشان را می کشد؟ آلفرد آدلر، روان شناس اتریشی معتقد است احساس خود کم بینی یا حقارت در افراد ناشی از نقص و ضعف جسمانی است.

به نظر آدلر، وجود ضعف و ناتوانی در همه ی افراد عقده ی حقارت ایجاد می کند و کوشش های بعدی آنان نیز در زندگی، مصروف جبران یا پوشاندن آن می شود. از سوی دیگر، احساس حقارت پایه و اساس تمام مشکلات ناشی از ناسازگاری روان آدمی است.

با توجه به نظریه ی فوق، می توان گفت برخی از والدین افراد توان یاب، ضعف را نه در جسم خود بلکه در فرزندی می یابند که از آن ها است. از این رو با مکانیسم همانند سازی، ضعف، نقص و ناتوانی را از فرزند به خودشان انتقال داده و حس حقارت در ایشان شکل می گیرد و پس از این فرایند، به دلیل خلاء و حفره ی ضعف، در قالب نقش قربانی فرو رفته و با دریافت توجه و دلسوزی، در پی جبران آن خلاء برمی آیند.

چنین روندی، از دو منظر آسیب زننده است. از سویی والدینی که احساس قربانی بودن در آن ها است، به عنوان سرپرست قادر به انجام مسئولیت هایشان به طور صحیح نیستند و نمی توانند برای رشد روانی فرزند توان یابشان گامی مثبت بردارند و از سویی دیگر، فرزند چنین والدینی، علاوه بر ضعف و ناتوانی جسمانی، دچار عدم اعتماد به نفس، افسردگی و حس حقارت می شوند. اغلب افرادی که خود را قربانی می پندارند، در پی گرفتن کمک و یا راهنمایی حقیقی نیستند.

آن ها فقط دلسوزی می خواهند و می گذرند اما نمی توان نادیده گرفت در اثنای این جلب ترحم، فرزند توان یاب نیز حضور دارد. او شاهد است و به طور ناخودآگاه و خودآگاه از چنین رفتاری الگو می پذیرد و به این ترتیب روند انتقال شکل می گیرد. فرزند و والدین از طریق انتقال، احساساتشان را به یکدیگر سرایت می دهند.

قربانی به جای تلاش در تربیت و پرورش صحیح فرزند توان یابش، به کسب توجه، ترحم و دلسوزی مشغول می شود و فرزند، به سبب عدم پرورش و رشد روانی صحیح، خود را ضعیف و بیچاره ای تصور می کند که برای اغنا شدن، چاره ای جز گرفتن محبت دلسوزانه از اجتماع خویش ندارد و این توقع در وی ایجاد می شود که همگان باید با او رفتاری ترحم آمیز داشته و خدماتی همیشگی و خارج از چهارچوب به ایشان ارایه دهند!

 

توان یاب
توان یاب

گریز از حقیقت

اما روی دیگر این سکه، والدینی هستند که از واقعیت ناتوانی فرزندشان گریزانند. آن ها ضعف را نه می بینند و نه می خواهند بپذیرند. در نتیجه به گونه ای رفتار می کنند که نه تنها نقصی در میان نیست، بلکه هر چه هست تمامی قوت است و استعداد است و توانمندی ای بی هیچ محدودیت!

مجدد به نظریه ی آدلر باز گردیم. به عقیده ی او جبران احساس حقارت عادی است و افراد غالبا ضعف در یک توانایی را با برتری در توانایی دیگر جبران می کنند. جبران مفرط مفهومی است که نشان دهنده انکار فرد به جای قبول موقعیت یا تلاش افراطی کردن برای پنهان داشتن یک ضعف می باشد.

عقده ی برتری باعث می شود شخص در خود ستایی مبالغه کند تا بر احساسات ناشی از حقارت نقاب زند. این رفتار جبران آمیز افراطی در برخی از والدین توان یاب نیز دیده می شود. آنان به جای پذیرش و رویارویی با محدودیت فرزندشان، به طور ناخود آگاه چشم بر آن نقص می بندند و سعی می کنند در تمام مسیر پرورش و تربیت کودک توان یابشان، به او این باور را بقبولانند که هیچ مشکل و مانع و محدودیتی نیست و با بزرگ نمایی توان مندی های آن ها و تمجیدهای بیش از اندازه، در ایشان اعتماد به نفسی کاذب پدید آورند.

اغلب افراد توان یابی که زیر نظر چنین والدینی پرورش می یابند، به دلیل عدم یادگیری مهارت های واقعی و درک میزان محدودیتشان، در مواجهه با ناملایمات و زیر و بم های زندگی، دچار سر خوردگی و شکست می شوند. این دو گونه برخورد غیر منطقی که گاهی در برخی از والدین دیده می شود، نه تنها کمکی به فرزندان توان یاب نمی کند بلکه روندی تخریب گر برایشان فراهم می سازد.

به آگاهی رساندن ابعاد ناتوانی و حدود و ثغور آن و دریافتن توانمندی ها موجود در کنار پذیرش محدودیت ها از جانب والدین، موجب می شود فرزند توان یاب نیز به واسطه ی پرورش صحیح، به این درک و آگاهی برسد که کیست؟ چه ویژگی هایی دارد؟ چه محدودیت هایی دارد و بداند برای زندگی می توان راه های خاص و تازه ابداع کرد و برگزید.

این حقیقتی انکار ناپذیر است که ایجاد آگاهی و آموزش به والدین افراد توان یاب در جهت فراهم ساختن بستری مناسب برای پرورش، جزو اولویت ها است. از آن جهت که عدم آگاهی و دلسوزی های بی مورد و نگرانی های بیش از اندازه ی بعضی از والدین موجب می شود تا در مواردی شاهد فرزندان توان یابی در جامعه باشیم که ابعاد ناتوانی شان به مراتب گسترده تر از ناتوانی و نقص جسمی شان است.

از این رو مواجه شدن با واقعیت و پذیرش آن و تلاش برای کسب آگاهی در مورد موضوع، بهترین راه است. کوچک شمردن و یا بزرگ دیدن یک امر، به راهی جز فریب منجر نخواهد شد و حقیقت این است که زندگی همراه با فریب، یعنی فرار کردن و گریز از موضوعی که همواره حاضر است. پس ضرورتا باید ایستاد، قبول و بررسی کرد و با شناختی صحیح و آگاهانه، راه های جایگزین را برگزید.

یقینا فرزندی با شرایط خاص جسمی که در دامان والدینی آگاه و خانواده ایی خردمند پرورش و رشد یابد، می آموزد چگونه با درک و پذیرش ضعف و قوت خویش، طوری به زندگی بپردازد که گرفتار حس ناخوشایند قربانی بودن و ترحم خواهی و یا اعتماد به نفس کاذب و نفی محدودیتش نگردد. در اجتماع جایگاه خویش را بیابد و نسبت به توان مندی ها و محدودیت هایش، با استقلال و تکیه بر داشته هایش شیوه ی خاص زندگی خویش را برگزیده و احساس خوش حضور و زندگی کردن را تجربه می کند.

 

منابع


*رحمتی، عباس؛ دیدگاه روان شناسی فردی آلفرد آدلر، عقده حقارت و درمان آن؛ نشر ابن سینا؛ آذر ماه 1394

*میدلتون موز، جین، روان شناسی شرم و گناه، ترجمه ارژنگ، نشر البرز، 1373

Save

Save

Save

Save

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن

بلوک تبلیغ حذف شد

با غیرفعال کردن بلوک تبلیغات از ما حمایت کنید.