تاریخ ایران عصر پهلویتاریخ و اندیشه

پادشه خوبان

درباره ذهنیت استبدادزده جامعه ایران با نگاهی به حمایت ها از محمدرضاشاه پهلوی

اگر می پسندید به اشتراک بگذارید

چرا نسلی که معتقد بود "تا شاه کفن نشود این وطن وطن نشود" حال برای همان شاه خدابیامرزی می فرستد؟

شعری از حافظ با صدای هایده شاید خاطره انگیزترین نما از کسی باشد که آن را پادشه خوبان می دانند؛ محمدرضا شاه پهلوی. گرچه بسیار از حامیان پهلوی دوم معتقدند که حوادث سال ۵۷ شورش بود و نه انقلاب، شخص شاه نظر دیگری داشت. او پس از سال ها نادیده و ناشنیده گرفتن صدای منتقدین[1]در نهایت چشم در چشم ملت ایران گفت: صدای انقلاب شما را شنیدم. اینکه او چرا صدای انقلاب را دیر شنید محل پرسش است اما آنچه اهمیت طرح مجدد آن را دو چندان می کند نه فقط بی توجهی به بحران و پشت گوش انداختن مطالبات جامعه که تاکید و دنباله روی از منش وروش استبدادی در ایران است. از این رو در نوشتار حاضر تلاش می کنم نشان دهم چرا جامعه ایران از تنگنای ذهنیت دیکتاتوری خارج نشده است.

 

پس از ۴۲ سال انقلاب را نپذیرفته اند

حامیان پادشاه سابق ایران گمان می کنند با تغییر نام انقلاب به شورش و خار و خفیف نشان دادن مخالفین شاه به مشتی شورشی دست نشانده، می توانند پاسخی منطقی به وقوع انقلاب 57 و خواست های تل انبار شده جامعه ایران بدهند. گرچه نویسنده بنا ندارد همه تقصیر وقوع انقلاب را به گردن شاه بیاندازد، بلکه در نقطه مقابل تلاش می کند که نشان دهد فرهنگ عمومی چقدر در پدید آمدن و بازتکرار استبداد نقش دارد. ذهنیت ایرانی به هر دلیلی اعم از تاریخی یا فرهنگی، غالبا تغییرات را در رهبری یک نفر خلاصه می کند؛ “دیکتاتوری” که ضمن توسل به سطحی از خشونت، عامل ترقی و اصلاح در مملکت باشد.

در این تعریف رضاشاه و محمدرضاشاه جایگاه قابل توجهی در اندیشه دست کم برخی از ایرانیان دارند. شاهد مثال آنکه تقریبا همه اصلاحات عصر پهلوی به شخص شاه محدود می شود و از اساس بدنه جامعه روشنفکران و نقش آفرینان عصر پهلوی را آن طور که شاید و باید نمی شناسند. به عنوان نمونه ممکن است از تاسیس دادگستری نوین گفته شود اما آن قدر که نام رضاشاه برده می شود از علی اکبر داور[2] یاد نمی شود. در حالی که منطقا ذهن پرسشگر می باید عنوان کند چگونه مردی تربیت شده قزاقخانه های روسی[3]، به فکر تاسیس دادگستری مدرن می افتد؟

اساسا مگر رضاشاه با حقوق مدرن آشنایی داشته است؟ اگر داشته است کجا و چگونه تحصیل کرده است؟ یا در نمونه دیگر آن میزان که در مورد تاسیس دانشگاه صنعتی آریامهر یا شریف کنونی از محمدرضاشاه یاد می کنند از دکتر مجتهدی[4] ذکری در میان نیست. جدا از حب و بغض ها به نظر می رسد این ذهنیت “اصلاح امور بوسیله شخص رهبر” به شدت در روح و روان ایرانیان ریشه دارد به ترتیبی که چندان نیازی به واکاوی علمی و اتخاذ رویکردی علمی نسبت به مقوله مدیریت احساس نمی کنیم که اگر چنین بود همه تحولات یک کشور را به یک نفر نسبت نمی دادیم! شاهد مثال آنکه حتی اداره امور یک خانوار هم تماما نمی تواند در اختیار یک نفر باشد با این تفاسیر چگونه تمام امور یک کشور را شخص شاه مدیریت می کرده است؟!

باری اینکه بدنه جامعه، بویژه آن ها که تحت فشار اقتصادی نارضایتی خود از وضع موجود را با حمایت از پهلوی دوم نشان دهند تاحدی قابل درک است اما اینکه دانشگاهیان، نخبگان جامعه و کسانی که طبقه متوسط و برخوردار محسوب می شوند از “استبداد رای” دفاع می کنند، محل پرسش است. کسانی که دست کم در ظاهر و به زبان مدعی ارادت به ارزش هایی چون دموکراسی، چندصدایی، تشکل و تحزب و مانند این هستند، چرا باید از استبداد دفاع کنند؟ به نظر می رسد مسئله در این بخش از جامعه ایران صرفا به سرخوردگی از اصلاحات در داخل بازنمی گردد بلکه ریشه های فرهنگی و تاریخی امر سیاسی در کشور می تواند ما را در دستیابی به پاسخی جامع رهنمون سازد.

اقتدارگرایی در جامعه دانشگاهی
اقتدارگرایی در جامعه دانشگاهی

شاهد مثال اینکه امروز ده ها کتاب، مقاله و البته رسانه به زبان های مختلف دنیا وجود دارد که می تواند محل توجه و شناخت چهره هایی چون قائم مقام، امیرکبیر و محمد مصدق باشد. با این حال چرا باز هم می شنویم که جامعه ایران برای دستیابی به توسعه به یک رضاشاه دیگر نیاز دارد و نه فرضا یک امیرکبیر دیگر؟ به نظر می رسد ضعف در باور به کارگروهی، تجربه خام نهادسازی و توسعه بخش خصوصی که نهایتا توسعه سیاسی را پدید می آورد، چشم اسفندیار فرهنگ سیاسی ماست. مجموعه از عواملی که به چند دهه اخیر هم مربوط و محدود نمی شود و بسیار ریشه دار است:

“رضاخان، قرارداد اجتماعی ژات ژاک روسو را نخوانده بود و با مبانی نظری جمهوریت آشنا نبود. سیاست در ایران هیچ گاه با پشتوانه های نظری و علمی شکل نگرفته است بلکه با هیجان، عصبانیت، احساسات، امواج مقطعی، خصومت های فردی و خصلت های خفته انحصارطلبانه آمیخته بوده است. جمهوریت در اروپا نتیجه دو قرن کار نظری صدها فیلسوف که به هم افزایی پرداخته بودند شکل گرفت. علاوه بر این، امر تعیین کننده بنگاه داری اقتصادی که به تشکل، سازماندهی، کار جمعی، اصل کارآمدی، تشکل کارگری، منافع ملی و تحزب انجامید در ایران سابقه نداشت.

سرمایه داری قرون هجدهم و نوزدهم در اروپا و آمریکای شمالی به شهرنشینی، تقسیم کار تخصصی، درآمد مستقل شهروندان از حاکمیت و بالاخص جامعه مدنی و حقوق مردم انجامید. طیفی از اندیشمندان و نویسندگان و خبرنگاران که به اجماعی پیرامون مصالح ملی برسند در ایران شکل نگرفت. ناسازگاری ایرانی در عمل ریشه در ناسازگاری در اندیشه و فکر دارد. متون و تجربیات غربی بع طور پراکنده در ذهن افراد رسوب داشت ولی در صحنه عمل، مبنایی برای الگوسازی و حکمرانی نبود.”[5]

این مهم که مدام از یک استبداد به استبداد دیگر فرو می غلتیم و مدام با چالش های عظیم رو به رو می شویم نشان گر آن است که فرهنگ عمومی ما دچار ضعف و نسیان است. از آن قابل تامل تر آنکه همه چیز را به گردن قدرت های جهانی می اندازیم. بدیهی است که‌ قدرت های جهانی منافع خود را جستجو می کنند اما دو نکته را باید مدنظر داشت. نخست آنکه نقشه و مکر ایشان مختص ایران و ایرانی نیست و برای هرآنجا که بتوانند نقشه می کشند دوم آنکه اگر جامعه ما به معنی حقیقی کلمه جامعه باشد و دارای نهادهای اقتصادی مستقل از حکومت، نهادهای مدنی قدرتمند و فراگیر باشد، طبعا در دام حیله شرق و غرب دنیا نمی افتد.به تعبیر دیگر نمی توان در عرصه سیاست انتظار رعایت اخلاق از دیگران را داشته باشیم بلکه این ما هستیم که می بایست در جهت شوکت ملی گام برداریم و مصالح کشور را بر منافع فردی و جناحی ارجح بدانیم.

اگر مصالح ملی، شان و شخصیت تک تک ایرانیان برای ما اولویت نباشد خروجی این خواهد بود که دست کم بخشی از هموطنان برای مقابله با جمهوری اسلامی تاریخ را ذبح می کنند! در حالی که حوزه علوم انسانی جای کری خوانی نیست و نگاه علمی به کارنامه پهلوی ها و بویژه محمدرضاشاه به ما نشان می دهد که ثمره مداخله پادشاه در امور اجرایی کشور، همصدایی با دول بیگانه در کودتای 28 مرداد، سرکوب 15 خرداد 42 و بسیاری موارد دیگر زمینه را برای انقلابی فراگیر در ایران فراهم کرده بود. کارنامه هر دو پهلوی برغم اصلاحات شایان توجهی که در کشور ایجاد کردند، مملو از نادیده گرفتن صدای مخالف و حذف منتقدین به اشکال مختلف است که پیش از این هم به آن پرداخته ام. با این حال چه اتفاقی رخ می دهد که در سایه نارضایتی از رفتار دستگاه قدرت، دست کم بخشی از جامعه از رضاشاه یاد می کنند؟

 

نهادسازی؛ گامی برای رهایی از استبداد

دیکتاتوری تکنوکرات[6] پهلوی در نخبگان دانشگاهی کنونی هم دیده می شود. تاجایی که کمتر نشانی از فعالیت گروهی نخبگان در داخل کشور یا حتی خارج کشور شاهدیم. با این توضیح، نهادسازی از آن جهت مهم است که نوع دیگری زیستن و تعامل داشتن را در افراد نهادینه می کند. اگر بنا باشد صرفا به نقد مکتب‌خانه می پرداختیم تغییری رخ نمی داد. کما آنکه تلاش های دیگر متفکران چون میرزافتحعلی آخوندزاده[7] برای اصلاح الفبا و تعلیم عمومی، آن میزان اثرگذار نبود که تاسیس مدارس نوین بوسیله میرزاحسن خان رشدیه.[8] در حقیقت می بایست مدارس نوینی تاسیس می شد که به هزار زحمت، میرزاحسن خان رشدیه چنین کرد! حال در سایه پدید آمدن یک نهاد جدید، نظام کهنه به چالش کشیده می شود.

به بیانی دیگر برای تغییر با اصلاحات می بایست بدیلی ارائه کنیم. حقیقت آن است ما نه فقط در خانواده که در مدرسه، دانشگاه، شرکت، اداره، حزب، باشگاه و … شاهد نظام “یکه سالار” هستیم که معتقد است جز نفر اول هیچ کس هیچ چیز نمی داند. همان قدر که در خانواده باور داریم: “در خانه اگر کس است یک حرف بس است”، در صحنه سیاسی هم معتقدیم: “چه فرمان یزدان چه فرمان شاه!” با این تفاسیر اگر وضع کنونی را رضایت بخش نمی دانیم می بایست نسل جدید، پدر و مادری دموکرات باشند، می بایست مدارس ما از منطق تک گویی خود به سمت تعامل و تسامح حرکت کنند، رابطه استاد و دانشجو رابطه رئیس و مرئوس نباشد، شاید نگاه نهادهای حکومتی نسبت به زنان در کوتاه مدت تغییر محسوسی نکند اما شرکت های ما بویژه در بخش خصوصی می توانند عامل تغییرات دموکراتیک و کاهش شکاف جنسیتی باشند.

می توانند با اقدامات کوچک شبیه خرید نوار بهداشتی، فضای امن تری برای زنان ایجاد کنند. گرچه اختلافات و ترجیح منافع فردی در میان ما ایرانیان زبان زد خودمان نیز هست با این حال کارآفرینان می توانند ضمن پذیرش توانمندی و نقش همه نیروهای متخصص دخیل در کار، تسهیم سهام، جذب سرمایه و … در تعمیق فرهنگ کار گروهی نقش آفرین باشند. در آن صورت مشق دموکراسی که از خانواده شروع شده است در مدارس و نهادهای اجتماعی ما ادامه و پرورش می یابد و نهایتا می تواند با تکیه بر استقلال اقتصادی از حاکمیت به توسعه سیاسی ختم شود. در غیر این صورت در هر بزنگاهی دلمان برای استبداد گذشته تنگ خواهد شد چون بدیلی دموکرات را تجربه نکرده ایم!

 

پانویس ها

[1]– برای کسب اطلاعات بیشتر بنگرید به “کمدی کودتا” و “صدای انقلاب شما را شنیدم” منتشر شده در ماهنامه سرند.

[2]– هلی اکبر داور بنیان گذار دادگستری نوین ایران است. او از ترس دستور قتلش بوسیله رضاشاه، خودکشی کرد.

[3]– قوای قزاق نام نهادی نظامی است که در زمان قاجارها بوسیله روس ها جهت تامین و تضمین منافع ایشان در ایران تاسیس شد.

[4]– دکتر محمدعلی مجتهدی بنیان گذار دانشگاه صنعتی آریا مهر یا همان صنعتی شریف است.

[5]– محمود سریع القلم، اقتدارگرایی ایرانی در عهد پهلوی، تهران، نشر گاندی، چاپ سوم، 1397، ص 100

[6]– تکنوکرات یا فن سالار کسی است که مغتقد به استقاده از دانش و فناوری در حل چالش های زندگی بشری است.

[7]– از روشنفکران عصر فاجار است که ضمن انتقاد از عقاید دینی به باستان گرایی و پالایش خط فارسی معتقد بود.

[8]– میرزاحسن خان رشدیه بنیان گذار مدارس نوین در ایران است.

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا