فرهنگ ایرانیفرهنگ و هنر

خدا و خرد

درباره جایگاه خدا و خرد در اندیشه فردوسی به مناسبت 25 اردیبهشت بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی

نسیم داودی پناه
نویسنده:
نسیم داودی پناه

اگر می پسندید به اشتراک بگذارید

که فردوسی طوسی پاک مغز // به اوست داد سخن های نغز

به شه نامه فردوسی نغز گوی // که از پیش گویندگان برد گوی

حکیم ابونصر اسدی طوسی، شاعر قرن پنجم

فردوسی حکیم، از چیستی و چگونگی اسطوره و حماسه آگاه بوده، سرد و گرم روزگار را چشیده و عشق را می شناخته است. چرا که این اثر حماسی، پهلوانی و تاریخی را با عشق های شیرین و اندرزهای بزرگوارانه، حکمت و خرد، جاویدان نموده است. او هر مطلب را چنان در جای خویش خوش نشانده که خواننده را مجذوب کرده و به تحسین وا می دارد. از پهلوانان و نامداران شاهنامه و داستان های دلکش آن ها سخن بسیار گفته شده اما از بیت های حکیمانه که گاه اندرزهای سنجیده می دهد و گاه خرد را می ستاید، نمی توان به آسانی گذشت. در همان آغاز کتاب، بخش چهارم، اندر آفرینش مردم، آدمی را چنین معرفی می کند:

سرش راست بر شد چو سرو بلند // به گفتار خوب و خرد کاربند

پذیرنده هوش و رای و خرد // مر او را داد و دد فرمان برد

او نخستین ویژگی آدمی را راست ایستادن بر دو پا می داند. از این رو او را به سروی بلند بالا تشبیه می کند که راست قامت است. در مصرع دوم، دست بر روی دو ویژگی مهم دیگر می گذارد. یکی سخن گفتن و دوم خرد ورزی. فردوسی در یک مصرع استادانه دو موضوع اساسی را بیان می کند. گفتار خوب و به کار بستن خرد! خوب است وصف خرد را در دو بیت کوتاه و پر مغز از بخش دوم آغاز کتاب نقل کنیم که بسیار گویاست:

خرد رهنمای و خرد دلگشای // خرد دست گیرد به هر دو سرای

از او شادمانی و ز اویت غمی است // و ز اویت فزونی و ز اویت کمی است

باز گردیم به آفرینش آدمی. منظور فردوسی از سخن و گفتار انسان همانا صاحب اندیشه بودن اوست. زیرا بزرگان اگر انسان را حیوان ناطق نامیده اند، نه تنها به خاطر توانایی در گفتار است بلکه هدف از این وجه تمایز، اشاره به داشتن اندیشه و خرد آدمی است. در واقع سخن بیانگر اندیشه آدمی است. در بیت بعدی، فردوسی انسان را پذیرنده و پذیرای هوش و رای و خرد می داند. یعنی معتقد است آدمی ظرفیت و پتانسیل هوش و رای را داراست و چنانچه از این ظرفیت خویش بهره برد و آن را به کار بندد، فرمانده و پادشاه حیوانات وحشی و اهلی خواهد بود. پس او در بیتی نغز، سخن خداوند را از زبان خویش بیان می کند که زمین مسخر آدمی است و به واسطه هوش و خرد، اشرف مخلوقات به شمار می آید. همان طور که از ابیات پیداست، فردوسی بی گمان ستاینده خرد است اما با این وجود، انسان خردمند را خودمختار نمی داند. او در هر شرایط یادآور می شود آدمی نه تنها به خاطر نعمت خرد باید از یزدان سپاس گزار باشد، بلکه در همه کارها باید از او یاری جوید و به فرمان ایزد پاک باشد.

خرد مرد را خلعت ایزدیست // سزاوار خلعت نگه کن که کیست

نباشد خرد، جان نباشد رواست // خرد جان پاک است و ایزد گواست

ز دانش نخستین به یزدان گرای // که او هست و باشد همیشه به جای

بدو بگروی، کام دل یافتی // رسیدی به جایی که بشتافتی…

چو یزدان پسندد پسندیده ای // جهان چون تن است و تو چون دیده ای

بسی از جهان آفرین یاد کن // پرستش بر این یاد بنیاد کن

چو دانی که هستی سرشته ز خاک // فرامش نکن راه یزدان پاک

به نیکی گرای و غنیمت شناس // همه ز آفریننده دار این سپاس…

هوا را مبر پیش رای و خرد // کز آن پس خرد سوی تو ننگرد…

سخنان فوق را فردوسی از زبان بوزرجمهر، وزیر دانشمند انوشیروان بیان کرده است و چه زیبا خرد را خلعتی از جانب خداوند دانسته است. چه، خلعت هدیه ای است که از بزرگان به زیر دستان داده می شود و چه خلعتی بِه از خرد! در بیتی دیگر هم تأکید می کند اگر هوا و هوس را کنار خرد ببری، این موهبت ایزدی از تو روی گردان خواهد شد. از این رو خرد با هوس و بی خردی همسو نیست و موهبتی چنین، در پیروان هوای نفس ماندگاری ندارد. فردوسی در این ابیات و بیت های فراوان دیگر در شاهنامه از این دست سخن ها فراوان دارد و اندرزهایی که بیان می کند، همگی خوش بر دل می نشیند اما با همه این ستایش های خرد و به واسطه آن، والا دانستن جایگاه آدمی، باز در پایان بخش داستان بوزرجمهر، یادآور می شود غره شدن به خویشتن و خرد و مهارت های آموخته، عاقبت خوشی ندارد:

میاسای ز آموختن یک زمان // ز دانش میفگن دل اندر گمان

چو گویی که فام خرد توختم // همه هرچ بایست آموختم،

یکی نغز بازی کند روزگار // که بنشاندت پیش آموزگار

آری فردوسی بر این باور است همواره باید در راه آموختن گام زد و از آن نایستاد چرا که اگر زمانی فرد گمان کند همه چیز را می داند و هر آنچه را که باید آموخته است، غرور بر او چیره می شود. از این رو پروردگار او را کیفر می دهد و روزگار را چنان می چرخاند و می چرخاند که فرد مغرور ناتوان و نادان در برابر مسئله ای بایستد و ناگزیر شود به زانوی ادب بنشیند و درس بگیرد.  به نظر می رسد این موضوع دغدغه فردوسی بوده است چون به شیوه های گوناگون آن را بیان داشته است. برای نمونه در بخش پادشاهی بلاش پیروز چنین می گوید:

هر آن گه که گویی که دانا شدم // به هر دانشی بر توانا شدم

چنان دان که نادان تری آن زمان // مشو بر تن خویش بر بدگمان

آرامگاه فردوسی
آرامگاه فردوسی

فردوسی و نقد تکبر

فردوسی هشدار می دهد هرگز گمان نبریم دانا و کامل شده ایم. چون دقیقا همین باور نادرست، باعث غرور و تکبر شده و ما را به سقوط می کشاند. او در پایان داستان پادشاهی جمشید نیز به این موضوع اشاره می کند و دلیل نابودی این پادشاه و دور شدن فرّ ایزدی اش را منیت او می داند:

چون این گفت با سالخورده مهان // که جز خویشتن را ندانم جهان

هنر در جهان از من آمد پدید // من نامور تخت شاهی ندید

جهان را به خوبی من آراستم // چنان ست گیتی کجا خواستم

خور و خواب و آرامتان از من ست // همان پوشش و کامتان از من ست

بزرگی و دیهیم شاهی مراست // که گوید که جز من کسی پادشاست

فردوسی با مهارت و آگاهی تمام، در همین چند بیت برای نشان دادن منیت جمشید، شش مرتبه ضمیر «من» را به کار برده است و پایان کار چنین غروری را این گونه بیان می کند:

چون این گفته شد فر یزدان از اوی // بگشت و جهان شد پر از گفت و گوی

چه گفت آن سخن گوی با ترس و هوش // که خسرو شدی، بندگی را بکوش

به یزدان هر آنکس که شد ناسپاس // به دلش اندر آید ز هر سو هراس

به جمشید بر تیره گون گشت روز // همی کاست آن فر گیتی فروز

 

جایگاه خدا در شاهنامه

فردوسی همان طور که برای خرد و دانش ارزش فراوان قائل است، به همان اندازه نیز از غره شدن به دانش و خرد، دوری می گزیند و اندرز می دهد هوشیار باشیم و بدانیم خرد و دانش و هنر هم موهبت الهی هستند و ما نمی توانیم فارغ از در نظر داشتن یزدان پاک، بر داشته خود تکیه کنیم. چه، در این صورت جزای این ناسپاسی و غرور را خواهیم داد. از این رو میانه روی و عدالت پند طلایی فردوسی است. در واقع او راه میانه را برمی گزیند و توصیه می کند هم از ظرفیت خرد بهره مند شو و دانش بجوی و هم همواره ایزد و قدرت مطلقه او را پیش چشم دار. چنین راهی، راه میانه و داد است. میانه روی درونی و عدالت شخصی که در بخش «پادشاهی بهرام» به آن اشاره شده است و حسن ختام دلنشینی می تواند باشد:

ز کار زمانه میانه گزین // چو خواهی که یابی به داد آفرین

چو خشنود داری جهان را به داد // توانگر بمانی و از داد شاد

همه ایمنی باید و راستی // نباید به داد اندرون کاستی

سخن کوتاه اینکه فردوسی، خرد را والاترین نعمت الهی می داند و بر این باور است این نعمت خدادادی با به دست آوردن دانش، پخته و کارآمد می گردد اما آدمی وسوسه می شود و خود را به خاطر داشتن چنین برتری، بزرگ می شمرد و فریفته می شود. غره شدن به خویشتن، نقطه آغاز سقوط است زیرا فرد مغرور خود را صاحب آن توانمندی می شمرد و کبر به او اجازه نمی دهد صاحب اصلی و بخشنده این توانایی را ببیند. از این رو اندرز همیشگی فردوسی، میانه روی و داد پیشگی است. چه، دادگران خود را قدرت مطلق روزگار نمی دانند!

 

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا