جامعهمسائل اجتماعی

جهان وطن ما است؟

درباره نگرش جامعه ایران به ملی گرایی با نگاهی به اظهارات دکتر صادق زیباکلام

اگر می پسندید به اشتراک بگذارید

صادق زیبا کلام: من کیف می کنم وقتی ایران می بازد توی چیزای بین المللی … تو کشتی می بازه تو فوتبال می بازه… من کیف می کنم! …

حسین دهباشی: منطق پشتش چیه؟

صادق زیباکلام: منطقش این هست که ما نژادپرستیم و از این پیروزی ها به نفع اون احساسات نژادپرستی مون و خودبرتربینی مون سواستفاده می کنیم!

 

بخشی از گفتوی حسین دهباشی با صادق زیباکلام

www.dideo.ir

در جامعه ایران بویژه در میان دانشگاهیان، جهان وطنی یا دست کم بد و بی راه گفتن به تاریخ و هویت ملی ایرانیان حامیان قابل توجهی دارد. شاهد مثال اظهارات دکتر صادق زیباکلام است. همان طور که گفته شد ایشان از شکست نمایندگان ایران در میادین بین المللی “کیف” می کنند چون ایرانیان نژادپرستند! اینکه چرا شادی پس از برد ایرانیان در میادین ورزشی نژادپرستی تعبیر می شود دست کم بر نویسنده پوشیده است با این حال این نگرش چندان در میان شهروندان عادی هم بدون طرفدار نیست.

شهروندانی که معتقدند کشور و ملیت معنای چندانی ندارد و جهان وطن همه ما است. گرچه این گزاره بسیار زیباست اما باید پرسید جدا از دنیای ذهنی در دنیای عینی هم جهان وطن ماست؟ اگر چنین است چرا سربازان “اکثرا” مسلمان، شیعه و دوازده امامی عراق متعرض جان و مال زنان و مردان در خرمشهر شدند و در مقابل سربازان “اکثرا” مسلمانان، شیعه و دوازده امامی ایرانی مقابل ایشان صف آرایی کردند؟ با این توضیح در نوشتار پیش رو به نقد جهان وطنی و اهمیت ملی گرایی می پردازم.

 

در عالم واقعیات زندگی می کنیم

نبرد بین جهان وطنی و ملی گرایی نبرد بین تلقیات و واقعیات است. ملی گرایی بنا ندارد مبتنی بر توهم زیست کند بلکه می گوید چند رزیدنت کشور از ابتدای سال جانشان را از دست داده اند؟[1] ملی گرایی می گوید تامین خوابگاه برای دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف (و البته دیگر دانشجویان) “اولویت” دارد نه آنکه تحصیل دختران در افغانستان برای من ملی گرا مهم نباشد اما اولویت نخست من این سامان سیاسی است و چه بسا بتوانم در گام بعدی دانش آموز و دانشجوی افغانستانی را هم پذیرش کنم.[2]

مشکل جهان وطنی آن است که آمال و آرزوها را جای حقایق می گذارد و بر آن اساس تحلیل می کند. به عنوان مثال اگر جهان وطن ماست چرا برای رفتن به نقطه دیگری از وطن خود جدا از پاسپورت به ویزا هم نیاز داریم؟ اساسا چرا پاسپورت کشورهای مختلف، ارزش متفاوت دارد؟ مگر نه این است که همه ما شهروندان کره زمین هستیم؟ مگر نه این است که جهان وطن ماست؟ اگر در عالم واقع جهان وطن ماست در آن صورت باید پرسید چه کسی در خانه خود مثلا برای اینکه از یک اتاق به اتاق دیگر برود، مجوز نیاز دارد؟! ️

بی تعارف باید بگوییم در عالم واقعیات زندگی می کنیم. جایی که نفت خوزستان خرج ساخت دانشگاه دولتی در تهران شده است. از مالیات آن تاجر شیرازی، حقوق کارمندی در خراسان پرداخت شده است. مادری در تبریز سه فرزند شهیدش را تقدیم دفاع از خاک این کشور کرده است و …. در تمام این موارد خبر چندانی از نقش آفرینی دیگران نیست! به عنوان مثال حقوق کارمندان دولت ایران را آلمانی ها پرداخت نکرده اند. قطره فلج اطفال را نه کادر درمان اسرائیل که هموطنان ما در ایران تهیه کردند تا این بیماری را ریشه کن کنند. ما ایرانیان هشت سال با عراق جنگیدیم و نه ژاپنی ها یا دانمارکی ها.

اگر جهان وطن ماست چرا هموطنان جهانی ما (مثلا روس ها، آمریکایی ها، هلندی ها و …) قدرت خود را برای تجهیز بعثی ها صرف کردند اما از همان قدرت برای جلوگیری یا حتی پایان دادن به جنگ استفاده نکردند؟ به عنوان یکی ملی گرا من هم تشخیص می دهم که مرزهای کشور یک قرارداد است و بین مردمان تفاوت نژادی و یا از آن مذموم تر ارجحیت نژادی، نادرست و ویرانگر است. اما ملی گرایی یا ناسیونالیسم، نژادپرستی یا ریسیسم نیست. از طرفی ملی گرایی نه توجیه وضع موجود که نقد انفعال است.

ملی گرایی باور دارد تعلق خاطر و احساس مسئولیت در قبال مردم یک کشور، پیامدی روشن دارد؛ بهبود وضعیت زندگی همان مردم! ملی گرایی می گوید آنچه مردمان یک سامان در رشد و بالندگی شما صرف کرده اند به ایشان و نسل های بعد تقدیم کنید. ملی گرایی یعنی در نظر داشته باشیم اگر اسیر دست تفکرات جهان وطنی ‌بمانیم عقب ماندگی کشور تداوم می یابد! اجازه بدهید کمی عینی تر بگویم. فرض کنید امیرکبیر عقیده ای جهان وطنی داشت یا میرزاحسن خان رشدیه یا حتی دکتر فریدون علا! طبعا ضرورتی برای آن میزان مجاهدت برای ایجاد تغییر معنا نمی یافت. به چه دلیل رشدیه باید به ایران باز می گشت و برغم رنج های متعدد در ساخت مدارس نوین در ایران، پافشار می کرد؟ چرا امیرکبیر مانند بسیاری رجال دیگر به این یا آن سفارت پناهنده نشد؟

امیرکبیر
امیرکبیر

امیر نمی دانست که عدم تابعیت انگلیسی یا روسی یعنی امکان حذف فیزیکی پس از دوران صدارت؟ دکتر علا نمی توانست در اروپا یا آمریکا زندگی کند؟ یا ساده تر بگویم نمی توانست مانند بسیاری دیگر از اعضای جامعه پزشکی به کار “معمول” خود بپردازد؟ چه کسی به او مسئولیت داده بود که سازمان انتفال خون را تاسیس کند؟ آشکار است که در همین چند مورد اگر این بزرگان، جهان را وطن خود می دانستند دور از ذهن است که امروز دانشگاه، مدرسه و یا سازمان انتقال خون می داشتیم! اگر دکتر علی اکبر سیاسی یا دکتر محمدعلی مجتهدی عقاید جهان وطنی می داشتند طبعا با توجه به تحصیلات عالیه و تخصصشان می توانستند در کشور دیگری خدمت کنند. اما نتیجه این رویکردشان جز این می شد که به احتمال بسیار زیاد امروز نه دانشگاه تهران داشتیم و نه دانشگاه صنعتی شریف؟!

 

ملی گرایی؛ ضرورت توسعه

با خود روراست باشیم. حقیقتا مشکل کشورهای در حال توسعه بویژه ایران ما، ملی گرایی نیست مشکل بی وطنی است که کسر قابل توجهی از مردم و مسئولانش حس تعلقی به یکدیگر و کشور ندارند. عناصر فرهنگی و تاریخی خود را خوار و خفیف می دانند و ترجیح می دهند در همه شئون از سبک زندگی ملل دیگر بویژه غرب، تبعیت کنند. این رویکرد با مقوله توسعه منافات دارد. توسعه یک مقوله درون زاست که جز در سایه تعلق خاطر و تعهد روشنفکران و مردمان یک کشور به دست نخواهد آمد. تاکید می کنم اگر نگوییم تمام باید معترف بود که اکثریت اتفاقات بزرگ نه فقط در ایران ما که در سراسر جهان محصول از خودگذشتگی و جانبازی ملی گرایان بوده است. تحلیل این مهم سخت نیست بویژه اگر یک قیاس ساده انجام دهیم؛

ارتشیان، رزمندگان و بدنه جامعه ایران مقابل تهاجم قوای بعثی ایستادگی کردند تا کشور به دست نسل بعد برسد حال این مهم را قیاس کنید با پراکندگی ارتش سی صد هزار نفری افغانستان در برابر طالبان تحت حمایت پاکستان! کشور با همه منابع و امکانات به اشغال حدود ۷۰ هزار مرد مسلح به سلاح سبک! درآمد. بدون درگیری و مقاومت!!! در نظر داشته باشیم به دفعات مدارسی که میرزاحسن خان رشدیه ساخته بود بوسیله سنت گرایان تخریب شد. نه فقط شخص او که دانش آموزان مورد بی احترامی و ضرب و شتم قرار می گرفتند. حال بنگرید که امروز افغانستان درگیر تحصیل فرزندانش بویژه دانش آموزان دختر است! این موارد نشان می دهد اگر جانبازی و از خودگذشتگی بزرگان و حمایت اکثریت مردم یک جامعه در میان نباشد نه فقط امکان دفاع از کشور وجود ندارد که حتی آموزش به عنوان یکی از ارکان توسعه، ابتر می ماند!

به بیانی روشن تر در ممالک توسعه یافته، مردم برغم دریافت خدمات قابل توجه (البته در سایه پرداخت مالیات)، بازهم خود را بدهکار می دانند. حتی در زمان گذار به توسعه هم چنین تفکری حاکم بود. فی المثل آلمان پس از جنگ جهانی دوم در اشغال چهار کشور فرانسه، انگلیس، آمریکا و شوروی بود. قابل تامل تر آنکه آلمان به عنوان سرزمین و نه کشور، مدت ها تحت مدیریت قوای بیگانه بود. صنایع سنگینش یا منحل یا مصادره شده بود. حتی اختراعات جملگی به نام آمریکا و انگلیس ثبت می شد! در نهایت هم به دو نیمه غربی و شرقی تقسیم شد و به عنوان آلمان غربی (تحت نظر شدید بلوک غرب به رهبری آمریکا) و آلمان شرقی (به عنوان بخشی از بلوک شرق به رهبری شوروی) نام گذاری شد.

برلین پس از اشغال تا دوران معاصر
برلین پس از اشغال تا دوران معاصر

آلمان حتی حق داشتن ارتش هم نداشت و فقط می توانست پلیس داخلی و نهایتا مرزی داشته باشد! زیاده گویی نکنم فقط می پرسم چگونه مملکتی که در آن به جهت سقوط ارزش پول، تبادل کالا به کالا یا حتی غارت مغازه ها صورت می گرفت، امروز به چنین قدرتی تبدیل شده است؟! پاسخ روشن است؛ در همه منابع مرتبط به توسعه ناسیونالیسم یا ملی گرایی به عنوان یکی از ارکان توسعه یاد می شود. شاهد مثال آنکه حتی یک کشور توسعه یافته با مردمانی معتقد به باورهای فانتزی جهان وطنی پیدا نمی کنید؛ از کانادا و آمریکا تا ژاپن و استرالیا! در نقطه مقابل در کشور ما حتی کسانی که کارمند دولت اند (از نگهبان تا استاد دانشگاه) و از بیت المال حقوق می گیرند، نسبت به مظاهر ملی و کنشگری عملا و علنا زاویه دارند.

 

پانویس ها

[1]– ماجرای مرگ‌ سریالی رزیدنت‌های پزشکی چیست؟ www.imna.ir

[2]– اعطای بورسیه و کارت اقامت ویژه برای نخبگان افغان/۴ دانشگاه پیشرو کشور در جذب نخبگان افغانستان www.isna.ir

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا