تیتر اولجامعه

جناب شعبانعلی با شما مخالفم!

درباره اهمیت تلاش برای توسعه کشور با نگاهی به مصاحبه اخیر محمدرضا شعبانعلی

اگر می پسندید به اشتراک بگذارید

امین آرامش: بالاخره از ایران بریم نریم مهاجرت بکنیم نکنیم نظر شما چیه؟

محمدرضا شعبانعلی: اولین چیزی که شاید بهش به نظر من باید اعتقاد داشته باشیم و همه امون حداقل من فکر می کنم ما داریم حالا اگه مخالفید بگید اینه که این تصمیم قاعدتا یک تصمیم ارزشی نیست یک تصمیم شخصیه یعنی نمی شود گفت که یک گزینه اش یک سمتش بهتر از سمت دیگه است می دونی. من فکر می کنم که یک مسئله ای که شاید سال های قبل بوده این بوده که به یکی از این دو سمت بهای بیشتری داده شده یعنی ما مثلا گفتیم اونایی که موندن خیلی کار عجیبی کردن اونایی که رفتن اصلا چرا رفتن می دونی. شاید در سطح ملی این شاخص (مهاجرت) یک معنای ارزشی داشته باشه. یعنی من به نظرم اگر تو دولت هستی اگر می خوای یه دونه single indicator داشته باشی یک تک شاخص که بفهمی درست داری می ری جلو یا نه میل به مهاجرت رو باید سعی کنی کم کنی اونجا معنای ارزشی داره به نظر من. یعنی من اگر بشینم امروز (به عنوان) دولت می گم من همین یه شاخص رو پیگیری می کنم. اصلا هیچی دیگه نمی خوام. نه اینکه کیا مهاجرت کردند چون خیلی ها دوست دارن مهاجرت کنن ممکنه نتونن مهاجرت کنن می گم مدام آمار بگیریم چند درصد مردم میگن کاش می شد مهاجرت کنیم همه نیروهای کشور رو بسیج کنیم این عدد کم شه به نظرم همه چیزهای دیگه درست می شه خود به خود.

بخشی از مصاحبه با محمدرضا شعبانعلی در پادکست کارنکن

www.instagram.com/karnakon.podcast

در چند وقت اخیر بسیار باب شده است که یا رفتن تعبیر به فضیلت شود یا به ترتیبی طرح بحث شود که گویی بدنه جامعه و بویژه نخبگان هیچ نقشی در بهبود اوضاع ندارند بلکه صرفا می بایست سرسفره آماده بنشینند و خدمات دریافت کنند. منکر شرایط موجود نیستم اما باید بپذیریم ایران ما یک کشور در حال توسعه است و در حال توسعه بودن دقیقا به همین معنی است که کار نکرده بسیار دارد. توسعه نیافتگی یعنی مواجه با چالش هایی که حتی فکر کردن به آن ها مایه تعجب است چه رسد تجربه کردنشان! با این حال چاره چیست؟ آیا می توان با طرح موانع و مشکلات مسئولیت اجتماعی خود را نادیده بگیریم؟ اساسا ساختن کشور به چه معناست؟ وظیفه ساختن یک کشور بر عهده چه کسانی است؟ آیا توسعه مسیری خطی دارد یا برعکس پرفراز و فرود است و حتی احتمال بازگشت به عقب در یک جامعه نیز وجود دارد؟ از طرفی مهاجرت و پرداختن به زندگی شخصی کمکی به توسعه ایران خواهد کرد؟ با این توضیح در نوشتار پیش رو مقوله مسئولیت پذیری نخبگان  را مورد ارزیابی قرار می دهیم.

مسئولیت توسعه یافتگی کشور با کیست؟

کدام کشور در جهان از روز نخست توسعه یافته بوده است؟ مگر جز این است که روزی در آمریکا سیاهان برده بودند؟ مگر جز این است که دکتر لوترکینگ از رهبران برابری نژادی برغم همه تلاش ها و جانبازی ها ترور شد و نهایتا ثمره کنشگری خود را ندید؟ شاید با دیدن اوباما و امثال او تصور می کنیم سیاه پوستان آمریکا راه ساده ای به کاخ سفید طی کرده اند! تاریخ توسعه به ما می گوید چنین نبوده است و متاسفانه نه فقط آمریکا که تاریخ گذار به توسعه در همه ممالک جهان، مملو از ناملایمات ریز و درشت بوده است. شاهد مثال آنکه منتسکیو برای نقد جامعه فرانسه دو شخصیت داستانی که اصالتا ایرانی اند خلق می کند تا کاستی های فرانسویان را در قالب نامه هایی که این دو شاهزاده قجری به هم می نویسند، بیان کرده باشد.

جالب آنکه نام کتاب هم بیش از آنکه صریح باشد در لفافه حق مطلب را ادا می کند؛ نامه های ایرانی! نکته دیگر آنکه منتسکیو کتاب را نه در فرانسه که در هلند و با نام مستعار به چاپ رساند. در حقیقت فضای کشور فرانسه اجازه انتشار چنین کتابی را به او نمی داد! این فرانسه با فرانسه کنونی متفاوت است جایی که نه با نقد که در موارد با تندی و توهین، عقاید و ارزش های جامعه زیرسوال می رود. پرسشی که در این جا شکل می گیرد آن است که چرا منتسکیو آن میزان بر انتشار نامه های ایرانی اصرار داشت؟ آیا نمی توانست چون بسیاری یا سکوت کند یا عافیت طلبی پیشه کند؟ به همین منوال چرا دکتر لوتر کینگ خود را در معرض آسیب قرارداد؟ مگر نمی توانست زندگی شخصی خود را اولویت بداند و به اروپا مهاجرت کند؟ اگر همه کنشگران به مجرد مواجه با ناملایمات مهاجرت می کردند کدام کشور جهان توسعه یافته می بود؟ توسعه امری درون زاست و جز با تغییر در داخل امکان دستیابی به آن میسر نیست.

در حقیقت توسعه کالای وارداتی نیست که خریداری و وارد کنیم! باید در گام نخست فهمش کنیم و در گام بعدی راهی برای عینیت بخشیدن به آن بیابیم. مخلص کلام آنکه مهاجرت اگر ختم به “اثرگذاری” در داخل نشود کمک حال نیست. از طرفی هیچ تغییری با مهاجرت به دست نیامده است. تصور کنید اگر امیرکبیر و رشدیه هم مهاجرت می کردند ما امروز مدرسه هم نمی داشتیم چه رسد به دانشگاه! اگر دکتر مجتهدی بنیانگذار دانشگاه صنعتی شریف هم مهاجرت می کردند کدام نخبه ما توان پرورش و بروز استعدادشایش را می یافت تا امروز بتواند مهاجرت کند؟

آقای شعبانعلی می فرمایند: “من فکر می کنم که یک مسئله ای که شاید سال های قبل بوده این بوده که به یکی از این دو سمت بهای بیشتری داده شده یعنی ما مثلا گفتیم اونایی که موندن خیلی کار عجیبی کردن اونایی که رفتن اصلا چرا رفتن می دونی … در سطح ملی به نظرم این معنای ارزشی داره باید میل به مهاجرت کم بشه خب اما در سطح فردی معنای ارزشی نداره که باید میل به مهاجرت نداشته باشی به نظرم اینجا یه تصمیم شخصیه یعنی از نگاه باور مذهبیش هم که نگاه بکنی دیگه مثلا مذهبیونی که معمولا ادعای تعهد هم دارن ته جمله اش همون جمله ” إِنَّ أَرْضِی وَاسِعَهٌ” دیگه یعنی یه روزی اگر گله بکنی خب زمین بزرگ بود می رفتی یعنی! ما این رو یه جورایی از قبل هم شنیدیم سختی و تنگنا رو تو نمی تونی تحمل کنی و بعد طلبکار بشی که چرا این طوری شد! من احساسم اینه که بعضی از ماها اونایی که می مونن، یه ذره طلبکار می شن احساس می کنن یه خدمتی به جامعه مثلا کردن و حالا جامعه باید جبران کنه می تونستیم بریم و نرفتیم.”

جناب شعبانعلی چطور ممکن است ایستادگی و تلاش برای تغییر در سطح فردی ارزش نباشد بعد دولت از میان همان جمع نیرو بسیج کند تا شرایط را تغییر دهد؟!! اساسا این دولت حامیان نخبه به جز کمک و یاری همان نخبگان چگونه قرار است شکل بگیرد؟ مگر خود دولت در خلا و مجزا از جامعه تشکیل می شود که بین آن و بدنه جامعه بویژه نخبگان خط بکشیم؟ وقتی عموما نه فقط به رفتن که به پشت کردن عادت کرده و آن را توجیه می کنند، چگونه می توان انتظار تغییر داشت؟ مگر تغییر تبدیل است که در لحظه بخواهد رخ دهد؟ باید در گام نخست بپذیریم که در دوران گذار نیاز به ایستادگی و ارجحیت منافع جمعی اولویت دارد. مگر آنکه بگوییم جامعه وظیفه اش بوده که برای من مدرسه، بیمارستان، دانشگاه و … فراهم کند و من هم بنا نیست که چیزی به آن بیافزایم! پاسخ به چنین دیدگاهی روشن است. اگر دیگرانی چون رشدیه چنین باوری داشتند الان من و شما توان نوشتن و خواندن همین سطور را نداشتیم! مشکل آن است که گمان می کنیم سطح فردی از سطح اجتماعی مجزا هستند. چنین نیست!

مریم میرزاخانی
مریم میرزاخانی

ماندن ارزش است؟

در جریان جنگ تحمیلی ده ها خلبان شهید و اسیر تقدیم کشور شد. بر اساس آمارها دست کم 63 خلبان ما جاویدالاثر هستند.[1] آیا بین خلبانی که رفت و خلبانی که ماند تفاوت وجود ندارد؟ شهید حسین لشگری[2] پس از سقوط هواپیمایشان به اسارت بعثی ها درآمدند. حدود 18 سال در بند بودند، فقط ده سال در انفرادی! به گفته همسر ایشان سید الاسرای ایران لهجه اش عربی شده بود. شهید اقبالی[3] خلبان دیگری بود که به اسارت بعثی ها درآمد. او را به جیپ بستند و از دو سمت کشیدند تا اجزای بدنش جدا شدند.

در مقابل کسانی چون خلبان مرادی هم داشتیم که ابتدا خانواده خود را از کشور خارج کرد و سپس بنام انجام عملیات، هواپیمای نظامی را در خاک عراق نشاند و جلوی دوربین در کنار نیروهای متجاوز بعثی علیه کشور خود صحبت کرد![4] از شما می پرسم شهدایی چون اقبالی و لشگری با خلبانی چون مرادی قابل قیاس اند؟ نباید از خود بپرسیم اگر فداکاری این بزرگان نبود امروز چه سرنوشتی می داشتیم؟ روشن است که مهاجرین را چون خلبان مرادی نمی دانم اما کسانی که ماندند تا تغییری پدید آورند دقیقا رهروان صدیق شهدا هستند. به بیانی دیگر اگر از جانشان نگذشتند از جوانی و زندگی در محیطی بهتر چشم پوشیدند تا کشوری بهتر بسازند.

اگر ایستادگی شهدا، ایثارگران و همه رزمندگان میهنمان را سرلوحه قرار دهیم در آن صورت باید بگویم آن ها برای ایران و ایرانی از جان خود گذشتند، در این صورت شایسته است ما مدام از گذشتن جوانیمان بگوییم بی آنکه جز درس خواندن، اقدام قابل ذکری برای کشورمان کرده باشیم؟ شاهد مثال آنکه برای من متولد دوران جنگ همیشه سوال بوده کدام کادر درمان بجای رفتن به کویت یا قطر، آلمان یا آمریکا در کشور ماند، قطره فلج اطفال تهیه کرد و در دهانم ریخت؟ تصمیم او به ماندن نشانه چیست؟ چرا پزشکی بجای مهاجرت به غرب، به جبهه ها رفت؟

مگر جز این است که زمین خدا برای او هم بزرگ بوده است؟ مگر نمی توانست برود؟ چرا نرفت؟ پرسش این جاست که اگر کشور را در بلوای تجاوز بیگانگان تنها می گذاشت، تکلیف چه بود؟ به تعداد شهدایمان افزوده می شد؟ اساسا اگر سربازانمان مهاجرت می کردند تکلیف چه بود؟ مگر ضرورت دارد یادآوری کنم که شهدا یا ایثارگران هم برای فرار از مسئولیت می توانستند توجیهات زیادی ارائه کنند، چرا چنین نکردند؟ از طرفی ژاپن یا آلمان پس از جنگ جهانی دوم جای مناسبی برای زندگی بود؟ چرا نخبگان این جوامع بجای مهاجرت به آمریکا و کانادا، ساختن کشور خودشان را انتخاب کردند؟

 

پانویس ها

[1]– 63 خلبان شهید مفقودالاثر در خاک عراق   www.asriran.com

[2]– برای کسب اطلاعات بیشتر بنگرید به: ماجرای دیدار «حسین» و «منیژه» پس از ۱۸ سال  www.isna.ir

[3]– برای کسب اطلاعات بیشتر بنگرید به: شهید نابغه ایرانی که به دستور صدام با دو جیپ پیکرش را به دو نیم تقسیم کردند  www.asriran.com

[4]– برای کسب اطلاعات بیشتر بنگرید به: علت خیانت دوخلبان شکاری ایرانی/ چرا از سرمایه‌ها محافظت نمی‌کنیم؟ www.mehrnews.com

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا