تاریخ ایرانتاریخ و اندیشه

آن ها انقلاب را دزدیدند

نگاهی به فرضیه سرقت انقلاب 57 به مناسبت 12 فروردین روز همه پرسی جمهوری اسلامی

اگر می پسندید به اشتراک بگذارید

"آخوندها انقلاب را دزدیدند"، چه کسی می خواست این ها به قدرت برسند، "فریبمان دادند"، "قرار نبود حکومت دینی بر کشور مسلط شود" و بسیاری عبارات مشابه دیگر، دست کم از زبان و قلم برخی انقلابیون عرف گرایی می شنویم و می خوانیم که باور دارند انقلاب ۵۷، اسلامی نبود. معتقدند روحانیت دروغ گفت و انتقام انقلاب مشروطه را گرفت.

اگر در ۱۲۸۵خ مشروطه خواهان با تایید تلویحی و یا صریح همخوانی مشروطه با مشروعه، اسلام را منادی همان آزادی خواهی و توسعه گرایی غرب معرفی می کردند، در حقیقت به این جهت بود که روحانیت علیه ایشان فتوا ندهد و بدنه جامعه را نسبت به‌ مشروطه بدبین نسازد. حال پس از نزدیک به ۷۰ سال این بار در انقلابی دیگر مشروطه و مشروعه در برابر هم قرارگرفته اند. دکتر شاپور بختیار از رهبران جبهه ملی خود را مرغ طوفان خواند و نماینده سلطنت مشروطه شد و سمت دیگر میدان آیت الله روح الله خمینی روحانی کاریزماتیک، جبهه مشروعه خواهان را رهبری می کرد. آشکار است که پرداختن به همه زوایای پیدا و پنهان این رویداد تاریخی در این مختصر نمی گنجد از این رو ضمن اشاره اجمالی به عقاید دو نماینده مشروطه و مشروعه در جریان انقلاب ۵۷، به بررسی ادعای سرقت انقلاب می پردازم.

 

چرا سرقت انقلاب مطرح می شود؟

فضای سیاسی ایران نه فقط در دوره پهلوی دوم که تقریبا در تمام قرون و اعصار با خفقان و سترونی همراه بوده است. پیامد چنین فضایی اجماع مجموعه ای از مخالفین با حاکمیتی سرکوبگر است. خواه این حاکمیت چون قاجار واپسگرا باشد یا چون پهلوی توسعه گرا! به تعبیری روشن تر به جهت آنکه اقتصاد، دولتی و حتی تشکل و تحزب نیز حکومتی بود،[1] فرصتی برای تضارب آرای نحله های فکری مختلف به وجود نمی آمد. به این ترتیب بدنه جامعه ایران در آنچه نمی خواست به اجماع می رسید اما اینکه چگونه بین اندیشه ها و مرام های مختلف توازن برقرار کند، ناتوان بود.

آنچه گفته شد در حقیقت نمایی از یک جامعه توسعه نیافته یا “مودبانه تر” در حال توسعه است. جامعه ای که در چرخه انقلاب و اعتراض گرفتار است و فرصت انباشت سرمایه، گفتگو و برآمدن تشکل های مستقل را به اعضای خود نمی دهد. با این اوصاف شاید بهتر باشد پیش از آغاز بحث به این مهم بپردازیم که اساسا چرا مسئله سرقت انقلاب مطرح می شود. در فرهنگ عمومی ما ایرانیان جای چندانی برای پذیرش مسئولیت وجود ندارد. تقریبا در هیچ سطحی مسئولیت نمی پذیریم. اگر پدر یا مادر می شویم معتقدیم خدا داده است!

اگر بپرسند چرا برغم این همه مشکلات ریز و درشت بچه دوم را آورده ایم؟ می گوییم: “آنکه دندان دهد نان دهد.”. اگر بپرسند چه کسانی در فروردین ۵۸ به جمهوری اسلامی رای آری داده اند؟ می گوییم آمریکا و انگلیس شاه را سرنگون کرده اند! اگر جلوتر آمده و مطرح شود که در انتخابات ریاست جمهوری سال ۹۶ بیش از 40 میلیون ایرانی در انتخابات شرکت داشته اند[2] و حدود ۲۳ میلیون نفر به دکتر حسن روحانی رای داده اند، باز هم دست توطئه را دخیل می دانیم! قسم و آیه می آوریم که همه کس دخل و تصرف داشته است جز مای ایرانی! حتی اگر با پای خود در انتخابات شرکت کرده باشیم.

چطور ممکن است از همه پرسی 12 فروردین 58 تا تشیع جنازه آیت الله خمینی تا انتخابات ریاست جمهوری در سال 96 همه و همه کار آمریکا باشد؟ اگر این ملت بالغ است چگونه است که مدام فریب می خورد؟ باید پرسید در تمامی این موارد آشکار است که ما ایرانیان مسئولیت چندانی به عهده نمی گیریم. این توضیح نسبتا طولانی را از آن جهت ضروری دیدم که بگویم مسئله مسئولیت ناپذیری ما مختص یک برهه خاص یا حتی یک مقوله خاص نمی شود‌ و بسیار ریشه دار است. به هر روی بازگردیم به محور بحثمان یعنی چرایی باور به سرقت انقلاب ۵۷.

در جبهه باورمندان به سرقت انقلاب عموما بر وعده های رهبری آن تاکید دارند. طرح این مسئله که آیت الله خمینی در فرانسه تماما بر آزادی زنان، نحله های فکری مختلف حتی کمونیست ها تاکید داشتند اما در مسند قدرت ماجرا به کلی تغییر کرد هم چندان قابل پذیرش نیست. بویژه از آن جهت که اگر صرفا “طرح” مسئله آزادی زنان و نحله های فکری مختلف محل بحث بود که با آمدن دکتر شاپور بختیار عملا چنین وعده هایی اجرایی شده بود! دیگر چه مشکلی وجود داشت که با بختیار همراهی نشد؟

حامیان انقلاب اسلامی
حامیان انقلاب اسلامی

به نظر نویسنده جدا از بی اعتمادی فراگیر نسبت به رژیم پهلوی و به نوعی اجتناب ناپذیری وقوع انقلاب و به تبع آن عدم همراهی با دولت بختیار، مسئله کاریزمای رهبری آیت الله خمینی بسیار حائز اهمیت است. شاید نسل جوان تر نتواند با ارزش های دهه های پیشین چون 40 و 50 ارتباط برقرار کند اما حقیقت آن است که بسیاری از جامعه ایران حتی روشنفکران و دانشگاهیانش به دین اسلام باور و علاقه قلبی شدیدی داشتند. این باور به حدی ریشه داشت که در شعار نیروی های سیاسی میانه رو و تحصیلکرده چون نهضت آزادی هم قابل مشاهده است: ما مسلمان، ایرانی، تابع قانون اساسی و مصدقی هستیم.

ترتیب این واژگان قابل تامل است. باور به اسلام مقدم بر هویت ملی ایرانی قرار گرفته است. این مهم را نمی توان الزاما به معنای تضاد و معارضه بین ایران و اسلام تفسیر کرد اما عملا می تواند به معنای ارجحیت اسلام بر نشانگان ایرانی بودن دانست. سال ها بعد وقتی دبیرکل نهضت آزادی رو در روی دکتر بختیار قرار گرفت ترجیح داد نخست وزیر حکومت اسلامی باشد تا همکار حکومت عرفی ایرانی. اما این رویداد از زاویه دیگری هم قابل بررسی است. خاصه از آن جهت که بسیاری از ما ایرانیان اسلام را دین کاملی می دانیم همین باور به کامل و بی عیب و نقص بودن آن البته راه را برای رهبری آیت الله ها هموار می کند.

جالب آنکه برغم این باور عمومی بویژه در نسل های گذشته، همچنان پدران و مادران ما اصرار دارند که نقش آمریکا و انگلیس را پررنگ تر از حضور خود در همه پرسی 12 فروردین 58 جلوه دهند! گرچه نه ایشان و نه فرزندانشان در مورد حضور میلیونی در انتخابات 96 و بودن با روحانی تا 1400، توضیح خاصی ارائه نمی دهند! باید پرسید در این مورد هم مسئولیتی متوجه شما نیست که به چه کسی رای داده اید؟ آن هم کسانی که این میزان برای شرکت در انتخابات تبلیغ کردند و دیگران را به ناآگاهی متهم ساختند.

حامیان دکتر حسم روحانی
حامیان دکتر حسن روحانی

علاوه براین در مورد تشییع جنازه آیت الله خمینی که با حضور ده میلیون ایرانی در کتاب رکوردها موسوم به گینس نیز ثبت شده است، استدلال خاصی ارائه نمی کنند. باید پرسید چه طور ممکن است رهبر انقلابی به سرقت رفته، اینگونه بدرقه شود؟[3] جالب آنکه بیست سال بعد مجددا، دست کم به روایت دستگاه قدرت، ۱۳ میلیون نفر به میرحسین موسوی رای داده اند که ترجیع بند صحبتش بازگشت به دوران طلایی امام بود. به این رویه اضافه کنید پایکوبی حامیان دکتر روحانی در سال ۹۲ و همچنین بیست و سه میلیون هموطن ایرانیمان که سال ۹۶ مجددا به او رای اعتماد دادند.

حال نباید از خود بپرسیم که امکان پذیر است یک ملت ۴۲ سال با سارقین همکاری کند؟ می توان شریک دزد و رفیق قافله بود؟ نویسنده معتقد است این انقلاب نیست که به سرقت رفته است این مسئولیت پذیری است که به تاراج رفته است. جدا از سطح و حدود اختیارات، کمتر ایرانی می توان پیدا کرد که مسئولیت کار خود را بپذیرد.

 

انقلاب سرقت شد یا تثبیت؟

تغییر نسل و دسترسی به اینترنت و بویژه شبکه های اجتماعی موجب شد تا شتاب تغییرات در ایران پس از انقلاب فزونی بگیرد. در سال های پس از انقلاب 57 جامعه مذهبی ایران به سرعت به سمت عرفی شدن پیش رفته است. گرچه این مهم الزاما به معنای عدم باور به حکومت دینی نیست و به نظر می رسد چندان منطقی نباشد عرف گرایی ایرانی را با نمونه مشابهش در غرب اشتباه بگیریم.

شاهد مثال آنکه کم نیستند شهروندانی که هم شراب می خورند هم برای امام سوم شیعیان سینه می زنند. هم از حقوق زنان می گویند هم در عین حال همه گونه اجحافی نسبت به زنان روا می دارند. این دوگانگی و فاصله بین دنیای ذهنی و عینی بسیار محسوس است. از طرفی گمان می کنیم با تکیه بر “ظواهر” دنیای مدرن بویژه در غرب، ما هم متجدد و متمدن هستیم. تصور می کنیم کت و شلوار و کراوات می تواند ما را امروزی کند.

می گویم بله کت و شلوار و کراوات می تواند ما را امروزی جلوه دهد اما امروزی نخواهد کرد. کما اینکه پژو آر دی این پدیده شگفت انگیز از درون پیکان و از برون پژو، صنعت خودروی ما را امروزی نکرد و نمی بایست که می کرد! به همان نسبت دکلته و مینی ژوپ و مانند این زنان ما را امروزی و متجدد نکرده است. همچنان بخش قابل توجهی از زنان ما از منظر اقتصادی غیرفعال هستند.[4]

همچنان باور به خرافات قابل توجه است. آنقدر که رمالی، کف بینی و فالگیری در بین ایشان حامی دارد، استراتژی، مدیریت و آینده پژوهشی مهجور و ناشناخته است. شوربختانه عدم توجه به سطح عقاید و رفتار خودمان هم نه فقط در بدنه جامعه که در آثار روشنفکرانمان هم دیده می شود. روشنفکرانی که گرایش های پوپولیستی یا عوامانه دارند و در نقدهایشان تماما حکومت خواه قاجار، خواه پهلوی یا جمهوری اسلامی را مقصر تام و تمام می دانند.

گویی مردم ایران هیچگونه وجود خارجی در جریان حیات اجتماعی این مملکت ندارند. می خورند و می خوابند و تولیدمثل می کنند. هرچه خوبی باشد از درایت ایشان است هرچه بدی است از دست حاکمیت نادانشان. این سطحی نگری و عدم توجه به باورهای عمیق ریشه دار در فرهنگمان موجب شده است تا کمتر در نقش خود تامل کنیم. به عنوان نمونه در کاباره های زمان شاه چه تعداد مردان به عنوان مشتری حضور داشتند؟ چه تعداد از زنان به عنوان مخاطب وارد کاباره ها می شدند؟

دست کم یک دلیل آن بسیار ساده و آشکار است. جامعه ایران مذهبی است. در یک جامعه مذهبی البته شعائر دینی بیشتر برش دارد تا باورهای عرفی. کمااینکه کم فرنگ رفته نداشته و نداریم که هنگام ازدواج دنبال دختر باکره می گردند چون زنان غربی را دختر نمی دانند! در چنین جامعه ای چه کسی می تواند نقش رهبر سیاسی یا اجتماعی بازی کند؟ دکتر غلامحسین صدیقی یا دکتر شاپور بختیار نزدیکی بیشتری با چنین تفکراتی دارند یا روحانیون؟ نویسنده معترف است که تاریخ را با اگر و مگر نمی نویسند با این حال براساس عقاید غیرمذهبی دکتر شاپور بختیار می توان پذیرفت او نماینده ملتی مذهبی است؟

چه مورد پسند ما باشد و چه نباشد مردم ایران عموما مذهبی اند و حتی در حال حاضر کم نیستند کسانی که معتقدند جمهوری اسلامی، اسلام را خراب کرده است در حقیقت اصل حکومت دینی را درست می دانند اما سیاست های رژیم را نادرست می پندارند. در حقیقت مخالفت این طیف با حکومت دینی یا ایدئولوژیک نیست بلکه با تفسیر جمهوری اسلامی از دین مخالفت دارند. پرواضح است چنین نگرشی به معنای فاصله داشتن از عرفی گرایی و سکولاریسمی است که نتایجش را در کشورهای توسعه یافته می بینیم.

به بیانی دیگر این بخش از جامعه ایران باور دارند: “اسلام به ذات خود ندارد عیبی! هر عیب که هست از مسلمانی ماست!” تفکیک این دو از یکدیگر به فهم وقوع انقلاب و چیرگی نیروهای اسلامگرا کمک شایانی می کند. اگر بپذیریم که بدنه جامعه نگاه قدسی به اسلام دارد در آن صورت هضم این مهم ساده تر خواهد بود که نمایندگان اسلام یعنی روحانیت نیز بالقوه دست بالا را خواهند داشت. کمااینکه چه در جریان مشروطه و چه در جریان انقلاب ۵۷، آنچه موجب بسیج توده ها شد نه اندیشه ملکم خان[5]  بود نه انتقادهای میرزا آقاخان کرمانی[6]، بلکه شناخت عمیق و زبان نزدیک به عامه سیدین[7]  در صدر مشروطه و آیت الله ها و در راس آن ها آیت الله خمینی در سال ۵۷ زمینه مناسبی را برای مقابله با رژیم وقت فراهم آورد.

انقلاب اسلامی
انقلاب اسلامی

نتیجه گیری

شاید پیش از محکوم کردن دیگران نیاز باشد تکلیف را با خودمان روشن کنیم. نمی توان در عین حال از داشتن کاباره ها خوشحال بود و از طرفی از حضور خواهر یا دختر خودمان در چنین محیطی نگران باشیم! این یک بام و دو هوا به معنای بلاتکلیفی است که خود نمی دانیم چه می خواهیم. اگر بنا باشد از این شاهد مثال ها بیاورم کار به درازا می کشد با این حال ما آن قدر که شاهد دعوای پدر و مادرمان بوده ایم شاهد در آغوش کشیدن و بوسیدنشان نبوده ایم.

در چنین فرهنگی البته می شود با خانواده پای مراسم اعدام هم رفت اما برای بکار بردن واژه رقص ممکن است بیکار شوید! در حقیقت همه چیزمان به همه چیزمان می آمده است و می آید! این ما بودیم که نخواستیم بپذیریم بین دنیای واقعی و انتزاعی مان چقدر فاصله وجود دارد‌. ما نخواستیم بپذیریم که با دست پس می زنیم و با پا پیش می کشیم. هنوز هم کمتر شهروندی می تواند بپذیرد که همان قدر که او حق جوانی کردن دارد که خواهر یا دخترش! این تصورات سنتی در حدود مسائل اجتماعی باقی نمانده اند بلکه در همه شئون و بویژه امر سیاسی هم تبلور داشته اند.

اگر مهندس بازرگان و نهضت آزادی یا جبهه ملی لیبرال با روحانیت همکاری می کنند به جهت آن است که از منظر عقیدتی هم به روحانیت نزدیک ترند تا کسانی چون دکتر شاپور بختیار یا دکتر غلامحسین صدیقی. بختیار آن میزان جایگاه و برش را نداشت که دولتی مقتدر تشکیل دهد اما محمود احمدی نژاد یا حسن روحانی می تواند دولت تشکیل دهد و بسیاری هم از خارج کشور با او همکاری می کنند.

به بیانی صریح تر انقلاب به سرقت نرفته است بلکه آن چه در بطن جامعه ایران بوده است در قامت جمهوری اسلامی نمود پیدا کرده است. به این ترتیب انقلاب اسلامی نه تنها ربوده نشده که در حقیقت در نبرد قدرت بین جریان های مختلف به جهت پایگاه اجتماعی قوی تر توانست ایدئولوژی خود را به کرسی بنشاند. وقتی مثلا عرف گرایان مارکسیست ما برای دهن کجی به شاه روسری و چادر سر می کنند! در آن صورت باید پذیرفت که حتی کمونیست های بی اعتقاد به شعائر دینی هم با فرهنگ دینی مانوس ترند!

خود را گول نزنیم. مسئولیت رفتارمان را بپذیریم. همصدایی کمونیست ها و اسلامگراها علیه شاه نشانه آگاهی نیست. نشانه آن است که هر که و هرچه می خواهد باشد باشد، حتی قوانین اسلامی، اما حکومت عرفی شاه دیکتاتور نباشد! با این حال کسانی که گمان روشنفکری به ایشان داریم چندان توجهی ندارند که حوزه علوم انسانی و بویژه سیاست، عرصه آزمون و خطا نیست. در سایه تلقی عمومی از پاک و کامل بودن دین اسلام طبعا حامیان سیاسی آن به راحتی می توانند حکومت را قبضه کنند که کردند. این نه به معنای سرقت انقلاب که به معنای ریشه دار بودن حکومت دینی در جامعه ماست، فارق از اینکه خوشمان بیاید یا نه!

 

پانویس ها

[1]– باید توجه داشت در نهایت شاه تصمیم گرفت دو حزب حکومتی مردم و ایران نوین را هم منحل و با تک حزبی کردن نظام سیاسی علنا و عملا جامعه را به دو بخش خودی و غیرخودی تقسیم کرد.

[2]– میزان مشارکت در انتخابات به نزدیک ۴۰میلیون نفر رسید/ این آمار نهایی نیست www.tasnimnews.com

[3]www.guinnessworldrecords.com    Largest percentage of population to attend a funeral

[4]–  ۸۷ درصد جمعیت زنان از نظر اقتصادی غیرفعالند      www.women.gov.ir 

[5]– از متفکرین دوران مشروطه و ناشر نشریه قانون

[6]– از روشنفکران منتقد اسلام و اعراب در عصر قاجار

[7]– آقایان طباطبایی و بهبهانی

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا