تاریخ ایران عصر پهلویتاریخ و اندیشه

تقویم شاهنشاهی روز دانشجو ندارد!

درباره حقیقت گریزی در جامعه ایران با نگاهی به روز دانشجو

اگر می پسندید به اشتراک بگذارید

محمود سریع القلم به نقل از هوشنگ نهاوندیان می نویسد: دیواری از دروغ و ریا و پنهان کاری به دور شاه کشیده شده بود. گفته می شد حتی شهبانو که از حقایق اطلاع بیشتری داشت، پروای گفتن واقعیات به شاه را ندارد. بدین سان بود که امیرعباس هویدا، روشنفکر آزاده ای که سابقا عقایدی مترقی داشت به کمک سازمان های اطلاعاتی به صورت استاد اعظم توطئه سکوت درآمد. هنگامی که اشخاص نادری جرات می کردند وضع را با شاه مطرح کنند، بی درنگ عصبانی می شد حتی پرخاش می کرد و می گفت: دولت من خلاف این ها را می گوید. شما شایعات و مزخرفات میهمانی های شبانه را تکرار می کنید.
اقتدارگرایی ایرانی در عهد پهلوی، محمود سریع القلم، چاپ سوم، تهران 1397نشر گاندی، صص 18 و 19

چندماهی از کودتای ۲۸ مرداد گذشته بود که ریچارد نیکسون معاون وقت ریاست جمهوری آمریکا به ایران سفر می کند. سفر او به تهران و بغض فروخفته مردم و بویژه دانشجویان، با واکنش دانشگاهیان روبرو می شود. معترضین معتقد بودند آمریکا با کودتای نظامی ارتش، شاه را به کشور بازگردانده و نهال دموکراسی نوپای ایرانی را لگد مال کرده است. به میزانی که التهاب در دانشگاه افزایش می یافت بر شدت برخورد نیروهای امنیتی افزوده می شد.

برای مایی که به خون و سرکوب عادت کرده ایم تاریخ تکرار شده بود؛ احمد قندچی، شریعت رضوی و مصطفی بزرگ نیا سه تن از دانشجویان دانشگاه تهران به ضرب گلوله کشته شدند. از آن تاریخ، ۱۶ آذر سال ۳۲، به نام روز دانشجو نام گذاری شد. با این حال این نام گذاری ریشه مردمی و نه حکومتی داشت و طبعا بواسطه دلیل این نام گذاری، مورد پذیرش دستگاه قدرت قرار نگرفت. از این رو در نوشتار حاضر به بهانه روز دانشجو، به حقیقت گریزی در جامعه ایران و مشخصا عصر پهلوی دوم خواهیم پرداخت.

 

صدای مردم بی اعتبار است

در تمام سال های پس از انقلاب ۵۷ شاهد نقدهای شدیدی علیه تمامیت جمهوری اسلامی و اقتدارگرایی آن بوده ایم. آشکار است که نه نویسنده تلاش می کند جمهوری اسلامی را نظامی لیبرال دموکرات در وجه انواع غربی آن نشان دهد و نه اساسا بنیان گذاران و رهبران نظام اسلامی، چنین وعده ای داده اند! با این حال نکته حائز اهمیتی در این بین وجود دارد و آن اینکه در فرهنگ ما و بویژه فرهنگ سیاسی ما ایرانیان، بیش از آنکه چیزی برای عرضه داشته باشیم با نقد و زیرسوال بردن دیگری برای خود کسب هویت می کنیم! به عنوان نمونه آنان که به جمهوری اسلامی خرده می گیرند چرا اعتراضات مردم را اغتشاش و فتنه می نامید، خود کودتای ۲۸ مرداد را قیام ملی و انقلاب ۵۷ را شورش ۵۷ می خوانند!

پیامد چنین نگرشی روشن است. پرهیز از مسئولیت پذیری و تلاش برای لوث کردن حوادث تاریخی. شاهد مثال آنکه وقتی کودتای آمریکایی _ انگلیسی ۲۸ مرداد، قیام ملی باشد طبعا اعتراضات دانشجویان و کشته شدن سه تن از دانشجویان دانشگاه تهران در آذر همان سال هم اساسا بی دلیل است چه رسد به اینکه روز دانشجو لقب بگیرد! با این حال برای درک بهتر شرایط نیاز است کمی به گذشته بنگریم. مرداد سال 32 در رفراندوم انحلال مجلس، اکثریت مردم با دولت مصدق همدلی کردند و رای به انحلال مجلس دادند. 25 مرداد 32 شاه در واکنش به همه پرسی، فرمان عزل مصدق را صادر کرد. سرهنگ نصیری فرمانده گارد شاهنشاهی، نیمه شب با همراهی تانک و زره پوش به خانه نخست وزیری رسید.

مصدق، فرمان شاه را خلاف روح نظام سلطنتی مشروطه دانست و دستور بازداشت سرهنگ نصیری را صادر کرد. خبر شکست کودتا به شاه رسید و او که برای احتیاط به رامسر رفته بود به عراق گریخت! با این حال گرچه به نظر می رسید که مصدق دست بالا را در عرصه سیاسی دارد به یک باره همه چیز تغییر کرد. مرحله دوم کودتا با دخالت سفارت و عوامل آمریکا، روحانیون مخالف مصدق و ارتشیان ناراضی از او به انجام رسید. 28 مرداد 32 وقتی تانک های ارتش به خیابان ها آمدند سقوط دولت بی دفاع چندان دور از ذهن نبود. حال در روز روشن و در میادین شهر می شد قوای نظامی را دید. پس از چند ماه سرکوب و بازداشت حامیان مصدق، در میانه بغض فروخفته اکثریت جامعه ایران، دانشگاهیان پا به میدان اعتراض می گذارند.

دانشگاهیان بیش از بدنه جامعه ایران باور دارد که آمریکا دخالت مستقیم در سرنگونی دولت ملی دارد و برغم کودتای نظامی، معاون ریاست جمهوری وقت این کشور، ریچارد نیکسون به تهران آمده است و “دولت کودتا” را برسمیت می شناسد! اعتراضات در دانشگاه تهران بالا می گیرد و سه تن از دانشجویان کشته می شوند. این روز در نزد توده مردم به عنوان روز دانشجو شناخته می شود اما حامیان سلطنت چه آن زمان و چه این زمان، علاقه ای به روبرو شدن با واقعیات ندارند. اکثریت ایشان وقایع 28 مرداد را قیام ملی و نه کودتا می دانند و در نتیجه عجیب نیست که صدای مردم و روز دانشجو را هم برسمیت نشناسند.

محمدرضا شاه

ریشه های اقتدارگرایی عمیق است

گرچه شاه در کوتاه مدت توانست کودتای 28 مرداد را قیام ملی بخواند، میدانی در تهران به نام میدان قیام ملی 28 مرداد نام گذاری کند یا حتی روز دانشجو را هم نادیده بگیرد اما منطق علم سیاست گوش زد می کرد که خشم فروخفته خواهد ترکید. شاه پس از سال ها نادیده گرفتن حقیقت، مجبور شد صدای انقلاب مردم را بشنود و فروپاشی ارتش متکی بر شخص خود را ببیند.  اندیشه ای که گمان دارد چه فرمان یزدان چه فرمان شاه، طبعا هیچ رایی را بالاتر از رای ملوکانه نمی داند.

بر این اساس می توان گفت اختلافات حامیان دیکتاتوری سابق با جمهوری اسلامی هم برسر قدرت است و نه باور به اقتصاد بازار یا دموکراسی! ممکن است کت و شلوار بپوشند یا کراوات بزنند، ممکن است دکلته و کفش پاشنه بلند بپوشند اما همچون اسلاف خود، کوچکترین باوری به چند صدایی ندارند کمااینکه در کوی و برزن هم شعار می دهند: “رضاشاه روحت شاد” اینکه در پاسخ به شرایط نامناسب کنونی چرا باید به یاد دیکتاتوری سابق افتاد اما یادی از امیرکبیر یا مصدق نکرد، خود نشان می دهد فرهنگ استبدادی چه ریشه های عمیقی در ایران دارد.

با این حال توجه به ریشه های اقتدارگرایی برای خروج از مرداب استبداد، ضروری تر از پرداخت به شخص دیکتاتور است. این نکته از آن جهت حائز اهمیت است که چندان بی راه نیست بگوییم در درون هر یک از ما یک رضاشاه نهفته است؛ همان قدر خودرای و حق به جانب! ما هم چون شاه تقریبا عامل همه شکست ها و ناکامی ها را در بیرون جستجو می کنیم. چه عرصه ورزش باشد چه روابط عاطفی مان! چه عرصه اقتصادی باشد چه عرصه سیاسی.

فیلم و عکس حضور تانک ها در 28 مرداد 32 در کف خیابان های تهران وجود دارد با این حال حامیان رژیم پهلوی آن را قیام ملی می خوانند! دست کم بر نویسنده پوشیده است کجای دنیا مردم عادی کوچه و بازار، توان راندن تانک دارند! کجای دنیا نیمه شب با قوای نظامی نخست وزیر را عزل می کنند؟! چگونه است که در دانشگاه های سراسر جهان این رویداد تاریخی را کودتا می نامند و باز هم برخی معتقدند که قیام ملی بوده است؟

یا در نمونه ای دیگر حتی اگر خودمان هم پای صندوق رای رفته به جمهوری اسلامی رای آری داده باشیم، مسئولیتش را به گردن آمریکا و انگلیس می اندازیم! باید دید ما مردم چه میزان تصمیمات و رفتار خود را در پدیدآمدن بحران ها تاثیرگذار می دانیم و در مقابل چه میزان دیگران را در ناکامی ها دخیل می دانیم. در حقیقت هدف نباید نقد دیکتاتور سابق ایران که درک پیامدهای ویرانگر دیکتاتوری و حقیقت گریزی باشد. شاه نمی خواست یا نمی توانست که صدای مخالف را بشنود.

آن قدر غرق در اقتدار خود شده بود که تصور می کرد همه چیز را بهتر از همه کس می داند. نقل و قولی از هویدا در روزهای بحرانی انقلاب قابل تامل است. هویدا در پاسخ به سفیر انگلیس در این مورد که چرا شاه باب گفتگو با مردم را باز نمی کند، گفته بود: ” شما تعریف اعلیحضرت از گفت و گو را می دانید؛ تعریفشان این است: من حرف می زنم، شما گوش می کنید. او تغییر نخواهد کرد.”[1] اما این دست نظرات نقطه ضعف بسیاری از تحلیل های متفکرین ماست که آنچه در شاه یا دیگر مقامات کشور تبلور یافت را نقد کرده اند اما آن طور که شاید و باید به گستردگی و ریشه دار بودن آن نپرداخته اند.

به تعبیری فرهنگ تک گویی مختص شاه نبود. ما در کوچکترین واحد جامعه یعنی خانوارهایمان هم تک صدایی داشتیم و داریم؛ “در خانه اگر کس است یک حرف بس است.” این ضرب المثل را هیچ حکومتی به ما تحمیل نکرده است کمااینکه از خارج هم وارد فرهنگ عمومی ما نشده است. همین طرز تفکر در مدرسه و دانشگاه هم تداوم پیدا کرده است. نه فقط در گذشته شاهد اقتدار بی حد و حصر معلمین در کلاس درس بودیم که امروز روز هم استادان جوان ما رفتارهایی بروز می دهند که جز تداوم روحیه اقتدارگرایی، مفهومی دیگری را به ذهن متبادر نمی کند.

 

پانویس

[1]– محمدعلی همایون کاتوزیان، تضاد دولت و ملت، ترجمه علیرضا طیب، نشر نی، چاپ ششم، تهران 1388، ص 252

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا